از بعد جنگ 12 روزه جامعه ايران نوعي التهاب و بحران در حوزههاي گوناگون را تجربه كرده است. چنانكه جنگ و زندگي (صلح) نه به عنوان دو مفهوم كاملا مجزا، بلكه به عنوان دو حالت متقابل و تأثيرگذار بر ساختارها، روابط و تجربيات انساني بايد مورد مداقه قرار بگيرد. لذا بازنگري موشكافانهتر در مورد پيامدهاي جنگ و آراي جامعهشناسان و مورخان را در بازكاوي اين دو مفهوم عميق كه جوامع را به شدت در دو جهت متضاد سوق ميدهد، آورده ميشود:
- جنگ از ديدگاه جامعهشناسي: پيامدهاي ويرانگر و گاه پارادوكسيكال.
جنگ تنها يك نبرد نظامي نيست؛ بلكه يك «پديده اجتماعي تمام عيار» است كه همه جنبههاي زندگي جمعي را دگرگون ميسازد. گواه تاريخي جنگ جهانی اول و دوم در قرن بيستم با بيش از 60 ميليون كشته و پيامدهاي عديده، يادآوري ميشود. جنگ پيامدهاي زير را با خود به همراه دارد:
۱- فروپاشي نظم اجتماعي و آنومي (بينظمي): «اميل دوركيم» مفهوم «آنومي» (Anomie) را مطرح كرد؛ حالتي كه در آن هنجارها و ارزشهاي اجتماعي از بين ميروند و افراد احساس سردرگمي و بيمعنايي ميكنند. جنگ نمونه كلاسيك آنومي است. نظم پيشين نابود ميشود، قواعد اخلاقي معمول به حالت تعليق درميآيند (مثلا كشتن كه در شرايط عادي ناهنجار است، مجاز و حتي قهرمان heroic ميشود) و جامعه در يك هرج و مرج موقت اما عميق فرو ميرود.
۲- تغيير در تقسيم كار: دوركيم همچنين به تقسيم كار مكانيكي و ارگانيكي اشاره ميكند.
جنگ اغلب تقسيم كار ارگانيكي پيچيده (وابستگي متقابل) را به سمت يك تقسيم كار مكانيكي سادهتر (همه براي يك هدف واحد: پيروزي) سوق ميدهد كه پس از جنگ ميتواند بحرانآفرين باشد.
۳- تمركز قدرت و ايجاد دولتهاي تماميتخواه: «ماكس وبر»: بر عقلانيسازي و بروكراسي تمركز داشت. جنگ منجر به «تمركز شديد قدرت در دست دولت» و گسترش سريع بروكراسي نظامي و اداري ميشود. اين روند ميتواند به ايجاد «قفس آهنين» بروكراسي بينجامد كه حتي پس از جنگ نيز باقي ميماند و آزاديهاي فردي را محدود ميكند.
- نظريه تضاد (كارل ماركس و نوام چامسكي): از ديدگاه تضاد، جنگ اغلب ابزاري در دست نخبگان حاكم و سرمايهداري براي گسترش نفوذ، كنترل منابع و منحرف كردن توجه تودهها از مشكلات داخلي (مليگرايي افراطي) است. جنگ باعث بازتوزيع ثروت به سمت صاحبان صنايع جنگافزار (سرمايهداران خاص) و فقيرتر شدن توده مردم ميشود.
۴- تروما گسست در روابط اجتماعي:
«زيگمونت باومن» باومن درباره «جامعه مدرن و هولوكاست» نشان داد چگونه مكانيزمهاي بروكراتيك مدرن ميتوانند خشونت را عاديسازي و صنعتي كنند. در جنگ، «ديگريسازي» (Othering) به اوج ميرسد. دشمن به يك «غيرانسان» تبديل ميشود كه حذف او مجاز است. اين موضوع پيامدهاي عميق رواني براي افراد (اختلال استرس پس از سانحه يا PTSD) و گسستهاي ماندگار در روابط بين گروهها و ملتها ايجاد ميكند.
خرابكاري نمادين: جنگ تنها فيزيك را تخريب نميكند، بلكه «حافظه جمعي، نمادها و ميراث فرهنگي» يك جامعه (كتابخانهها، مساجد، كليساها، بناهاي تاريخي) را نيز نابود ميكند. پير بورديو بر اين نكته تأكيد داشت كه خشونت ميتواند نمادين باشد و هويت يك جامعه را هدف بگيرد.
۵- پيامدهاي پارادوكسيكال: پيشرفت فناوري و تغييرات اجتماعي:
جالب اينجاست كه جامعهشناسان به نكته متناقض ديگري اشاره ميكنند: گاهي جنگ منجر به «شتابگيري تغييرات اجتماعي» ميشود كه در شرايط عادي دههها طول ميكشيد.
فمينيسم: در جنگهاي جهاني با حضور مردان در جبههها، زنان به طور بيسابقهاي به نيروي كار صنعتي و اجتماعي ميپيوندند. اين امر پس از جنگ به يكي از مهمترين عوامل براي كسب حقوق بيشتر و تغيير نقشهاي جنسيتي منجر شد.
پزشكي و فناوري: فشار جنگ از نظر تاريخي منجر به پيشرفتهاي سريع در پزشكي (پنيسيلين، جراحي پلاستيك و...) ارتباطات (راديو، رادار) و كامپيوترها شد.
پيامدهاي رواني
جنگ ميتواند باعث بروز «آسيبهاي رواني پايدار» در جامعه شود. به گفته رومن گاري، نويسنده فرانسوي، «شايد بدترين و فاجعهآفرينترين پيامد جنگ انسانهايي باشند كه ديگر قادر به خوشبخت بودن و خوشبختي نباشند.»
زندگي (صلح): بازيابي، ساختار و معنا
جامعهشناسان بين «صلح منفي» (نبود جنگ) و «صلح مثبت» (وجود شرايط عادلانه و مشاركتي) تمايز قائل ميشوند. «زندگي» در اينجا معطوف به شرايط عادي، غيرنظامي و صلحآميز است. جامعهشناسي به بررسي چگونگي بازسازي و تداوم زندگي اجتماعي پس از جنگ يا در جوامع صلحآميز ميپردازد.
۱- بازسازي نظم و هنجارها: دوركيم: جامعه پس از جنگ ميكوشد تا از حالت آنومي خارج شود و به «تعادل جديدي» برسد. سوگواري جمعي براي كشتهشدگان، ساختن بناهاي يادبود و بازنويسي روايتهاي ملي، همگي بخشي از فرآيند بازسازي همبستگي اجتماعي (Social Solidarity) هستند.
۲- شكلگيري هويت و حس تعلق: آنتوني گيدنز: در شرايط زندگي عادي، افراد هويت خود را در تعامل مستمر با ساختارهاي اجتماعي ميسازند. صلح اين امكان را فراهم ميكند تا هويتها چندبعدي و شخصيتر باشند (بر اساس شغل، علاقه، و باورها) و نه صرفا بر اساس «شهروند - سرباز» يا «بقا.»
يورگن هابرماس: هابرماس بر «حوزه عمومي» (Public Sphere) تأكيد دارد؛ فضايي كه در آن شهروندان به طور عقلاني و فارغ از اجبار، درباره امور عمومي بحث ميكنند. اين حوزه براي يك زندگي دموكراتيك و صلحآميز ضروري است و در زمان جنگ معمولا تحليل ميرود يا محدود ميشود.
۳- رفاه، توسعه و نهادينه شدن: تالكوت پارسونز: پارسونز بر كاركردگرايي ساختاري تمركز داشت. در يك جامعه باثبات و صلحآميز، نهادهاي مختلف (خانواده، آموزش، دين، اقتصاد) ميتوانند به طور كارآمد عمل كنند و به حفظ ثبات و تعادل كل سيستم كمك كنند. سرمايهگذاري در آموزش، سلامت و فرهنگ به جاي هزينههاي نظامي، منجر به توسعه انساني ميشود.
سرمايه اجتماعي (پير بورديو و رابرت پاتنام): زندگي صلحآميز بستري براي ايجاد «سرمايه اجتماعي» (اعتماد، شبكههاي اجتماعي، هنجارهاي تعامل) است. اين سرمايه اجتماعي براي پيشرفت اقتصادي، سلامت بهتر و كيفيت بالاتر زندگي ضروري است. جنگ اين سرمايه را به سرعت نابود ميكند.
۴- حافظه جمعي و آشتي: موريس هالبواكس: مفهوم «حافظه جمعي» را مطرح كرد. جوامع پس از جنگ درگير يك مبارزه نمادين بر سر «به خاطر سپردن» و «فراموش كردن» هستند. چگونه بايد از جنگ ياد كرد؟ چگونه قربانيان را گرامي داشت و چگونه با گذشته خشونتبار كنار آمد؟ اين فرآيند براي التيام زخمها و جلوگيري از تكرار تاريخ است.
بررسي موردي: پيامدهاي جنگ و صلح در ايران
۱- دوره قاجار
ايران در عهد قاجاريه از سه طرف تحت فشار بود و جنگهاي متعدد پيامدهاي اجتماعي، اقتصادي و فرهنگي عميقي بر جاي گذاشت. اين جنگها باعث تضعيف ساختار اجتماعي و افزايش نفوذ خارجي در ايران شد.
۲- جنگ 8 ساله ايران و عراق
جنگ 8 ساله ايران و عراق تأثيرات پايداري بر ساختار اجتماعي ايران گذاشت. از يك سو به تقويت همبستگي اجتماعي و روحيه مقاومت كمك كرد و از سوي باعث بروز آسيبهاي رواني، اقتصادي و اجتماعي بلندمدت شد.
۳- جنگ 12 روزه اسراييل و امريكا و ايران
جنگ 12 روزه با حملات اسراييل در حين مذاكرات ايران و امريكا كه موجب تخريب تاسيسات متعدد ايران و كشتار فرماندهان عاليرتبه و دانشمندان هستهاي و كشتار مردم در نقاط مختلف ايران شد، اگر چه با آتشبس متوقف شد اما در حوزههاي گوناگون اقتصادي موجب ركود و موجب آسيبهاي رواني و نگراني در ادامه جنگ دامنگير مردم شد.
كلام آخر:
از ديدگاه جامعهشناسان و مورخاني كه به جنگهاي تاريخ معاصر پرداختهاند، جنگ و زندگي (صلح) دو حالت كاملا متضاد براي سازمان اجتماعي هستند:
جنگ: «يك نيروي غيرعادي، ويرانگر و شتابدهنده» است كه نظم موجود را از بين ميبرد، قدرت را متمركز ميكند، تروما ايجاد مينمايد، اما در مواردي به صورت پارادوكسيكال، مسير تاريخ را تغيير داده و تغييرات اجتماعي و فناوري را شتاب ميبخشد.
زندگي (صلح): حالت «عادي، سازنده و تدريجي» جامعه است كه امكان بازسازي، نهادينه شدن، توسعه سرمايه انساني و اجتماعي، و شكلگيري هويتهاي متنوع و معنادار را فراهم ميآورد. جامعهشناسي به ما ميآموزد كه «صلح» تنها عدم وجود جنگ نيست، بلكه وجود «ساختارها، نهادها و ارزشهايي» است كه همبستگي، اعتماد، عدالت و پيشرفت را در يك جامعه ترويج ميكنند و مانع از فروغلتيدن آن به ورطه خشونت ميشوند. تاريخ نيز به ما ميآموزد كه جنگها جز تخريب و ويراني و نابودي، دستاوردي براي بشر نداشته و اتاق تاريكي است كه نهايت آن از دست دادن زندگي و حيات انسانهاست.
منابع:
۱- كتاب «جامعهشناسي جنگ» نوشته گاستون بوتول، ترجمه هوشنگ فرخجسته
۲- كتاب «جنگ و صلح در ايران دوره قاجار و پيامدهاي آن» ترجمه حسن افشار
۳- آثار ميخاييل نعيمه درباره جنگستيزي و پاسداري از صلح
دكتراي تاريخ و عضو پژوهشكده تاريخ پژوهشگاه علوم انساني