سوگنامهاي در مه!
اميد مافي
نفسهاي شهر به شماره افتاده و قفل چمدانهاي خزانِ زردنبو چفت شده است و شهر زير تازيانه دود به مرهمي محرم براي سينه بيمار و سوزناك خويش ميانديشد.
اين روزها، آسمان پايتخت پالتِ خاكستري غليظي بر بومِ يادگارهايش كشيده است و نفسها به خسخس افتاده و آدمها به شكل نامهاي بينشان به آدرسهاي گمشده ميانديشند. خسخسي كه از سويداي تاريخ ميآيد و در ترافيك سهمگين دود و مازوت، گم ميشود تا لباسها روي بند رخت خشك نشوند و گنجشكها ايستاده بميرند.
اينك، گنبدِ مساجد و منارههاي شكوهمند و برجهاي سر به فلك كشيده در پسِ پرده غبارناك بيرحمي پنهان شدهاند و خوشباشي در رگهاي خشكيده شهر ماسيده است. شوربختانه اينجا به دقيقه اكنون هوا كهنگي را به رخ ميكشد و شهروندان در گذر از كوچهپسكوچههاي اين شهرِ درندشت چهرهدرچهره و مچ در مچ با خفگي گام برميدارند. تهران شهر چنارها و انارها و خرمالوها و نگينِ فراموششده فلات ايرانزمين حال و روز خوشي ندارد و در بستر احتضار با سرفههايش امان از مردمانش ربوده و خويشتن را از پيراهنش بيرون كشيده است؟ راستي چه كسي با اين ابر شهر چنين كرد كه آسمانش را از آنِ خود نميداند و هوايش را به مزايدهاي بيمقدار گذاشته است؟مگر نه آنكه روزي روزگاري، نسيمِ خنك كوههاي شميران، ترنمِ زندگي در سينهها بود؟ مگر نه اينكه اين شهر روزگاري نه خيلي دور به اتمسفرش مينازيد و با كدورت و كهولت و فضاحت و فضيحت نسبتي نداشت؟ امروز اما مازوت و سرب و سراب به قصه تلخِ زندگي و زمانه تهران بدل شده است و اين ملغمه غليظ چون مار سياهي بر سينه شهر ميخزد و ريههاي كودكان و پيرانه سرها را نشانه ميرود تا ما در انزواي خويشتن، تنها تماشاگران نمايشي غمانگيز باشيم.نمايشي به غايت تراژيك، مرگبار و هولناك، دربرگريزان صعبناك اين حوالي. پس كجايند آنهايي كه بايد چارهانديشي كنند، پادزهري بيابند و براي كهن دياري كه آسم گرفته و شعر و سيگار دود ميكند نسخهاي بپيچند. اين شهر، در اوجِ خستگي تنها مانده است و با انبوهِ دودها و دردهايش روزگار ميگذراند و ظاهرا نجاتدهندهاي نيز پيدا نميشود تا به اين بلبشوي بلاخيز پايان دهد. كسي چه ميداند. شايد روزي سكوت شهري كه به نفسهاي مرگ آغشته است پايان يابد و اين آسمان كمي بارور شود و باز هم كودكانش در پاركهاي شهر، به دنبالِ زندگي بدوند. امروز اما هوا بس ناجوانمردانه آلوده است و اين خسخس، فريادِ بلندِ شهري است كه روزي روزگاري براي زندگي بهترين گزينه بود.