درباره «تجربه ديني»؛ ترجمه شده از دانشنامه فلسفه استنفورد - بخش نخست
زبان و تجربه
گروه دين و فلسفه
مقاله «تجربه ديني» اثر مارك وب در دانشنامه فلسفه استنفورد، مروري نظاممند و تحليلي به يكي از مباحث محوري در فلسفه دين دارد. اين مقاله با تعريف تجربه ديني به عنوان «تجربههايي كه از نظر فرد، واقعيتي عيني و بااهميت مذهبي را آشكار ميكنند» آغاز شده و به شكلي ساختاريافته، انواع، مباني معرفتشناختي، چالشهاي زباني و جايگاه اين تجارب در سنتهاي ديني مختلف را واكاوي ميكند. نويسنده با تمايز قائل شدن بين تجربه ديني و مفاهيم نزديك اما متمايزي مانند «احساسات ديني» و «تجربه عرفاني»، چارچوبي روشن براي تحليل پديدارشناسانه اين پديده ايجاد ميكند. مقاله سپس با بررسي دقيق استدلال از طريق تجربه ديني -كه طبق آن، اين تجارب به دليل شباهت كاركردي به ادراك حسي، ميتوانند توجيهي براي باورهاي ديني فراهم آورند- به قلب بحثهاي معاصر در معرفتشناسي دين وارد ميشود. در اين مسير، نويسنده به آراي فيلسوفان شاخصي مانند ويليام جيمز، ويليام آلستون و آلوين پلانتينگا استناد كرده و دفاعهاي آنها از ارزش معرفتشناختي تجارب ديني را تبيين ميكند. همچنين، چالشهاي جدي عليه اين استدلال، ازجمله مساله تنوع اديان و تبيينهاي طبيعتگرايانه (عصبشناختي و روانكاوانه) كه ادعاي واقعنمايي اين تجارب را به چالش ميكشند، با تفصيل بررسي ميشوند. يكي از نقاط قوت اين مقاله، رويكرد تطبيقي آن است كه تنها به سنتهاي ابراهيمي (يهوديت، مسيحيت و اسلام) بسنده نكرده و به تحليل تجربه ديني در اديان شرقي مانند هندوئيسم، بوديسم و دائوئيسم نيز ميپردازد. اين بررسي مقايسهاي نشان ميدهد كه موضوع تجربه ديني لزوما يك وجود شخصي (خدا) نيست، بلكه ميتواند واقعيتي بنيادين مانند «برهمن»، «شونياتا» (خلأ) يا «دائو» باشد. درنهايت، اين مقاله به عنوان يك منبع معتبر و جامع، نقش مهمي در درك پيچيدگيهاي مفهوم تجربه ديني، امكان استناد معرفتشناختي به آن و جايگاهش در منظومه باورهاي ديني ايفا ميكند. اين مقاله كه به قلم اميرحسين كلاري به فارسي برگردانده شده و نخستينبار در دينآنلاين منتشر شد در دو بخش تنظيم شده است كه در ادامه بخش نخست آن تقديم شده است.
مارك وب:
تجارب ديني، تجاربي هستند كه فرد واقعيتي عيني كه از نظر مذهبي اهميت خاصي براي ايشان دارد را تجربه ميكند. اين تجربه ميتواند شامل يك شخص، يك حالت، يك واقعيت يا حتي يك احساس فقدان باشد كه بسته به اعتقادات مذهبي فرد، ممكن است هر كدام از اين موارد رخ دهد. طيف گستردهاي از تجارب در زير سايه تجارب ديني قرار ميگيرند؛ با اينحال مفهوم آنها گُنگ و چندگانگي آنها باعث ميشود در اكثر مواقع به سختي بتوان آنها را تشخيص داد. بخشي از اين چندگانگي و نامفهوميها به خودي خود از مفاهيم «مذهب» و «دين» نشأت ميگيرند؛ سخت است مذهب را به گونهاي تعريف كرد كه نه وابسته به هيچ سمت و جهت مذهبياي باشد و نه كسي را از قلم بيندازد. با اينحال، اميدواريم بتوانيم با تمايز قائل شدن ميان اين مفهوم و مفاهيم متمايز اما مشابه، مفهوم آن را شفافتر كنيم.
نخست، همانطور كه بايد ميان تجارب و احساسات تمايز قائل شد، به همان صورت بايد ميان احساسات ديني و تجارب ديني تمايز قائل شويم؛ به عنوان مثال، احساس سرخوشي حتي اگر در زمينِ دين رخ دهد و بعدها فرد به اين نتيجه برسد كه يك واقعيت عيني همراه با بار مذهبي مسبب اين احساس است، به خودي خود يك تجربه ديني محسوب نميشود. همچنين شايسته است اين مفهوم را با تجارب حسي نيز مقايسه كنيم. اگر فرد در خود خوشحالي بيدليلي احساس كند و بعدها به اين باور برسد كه مسبب اين احساس، فرد خاصي بوده است، اين امر احساس شادي را به برداشت يا ادراكي از شخص تبديل نميكند. همانطور كه يك رويداد ذهني براي آنكه برداشتي احساسي از يك سوژه باشد بايد تجربهاي از آن چيز باشد، يك رويداد ذهني با پيشينه مذهبي نيز براي آنكه يك تجربه ديني اطلاق شود بايد به نوعي تجربهاي از يك واقعيت عيني با بار مذهبي باشد. پس با اينكه احساسات ديني ميتوانند در برخي يا همه تجارب ديني دخيل باشند، لزوما يك مفهوم يكسان نيستند. بحثهاي مربوط به تجربه ديني براساس احساسات، همانند «احساس وابستگي مطلق» شلايرماخر يا احساس امر قدسي اُتو، از اولين مشاركتهاي مهم براي نظريهپردازي مِن باب تجربه ديني بودند؛ اما آن زمان برخي (براي مثال، گِلمنو آلستون) مدعي شدند كه احساسات عاطفي ديني، تمام چيزيهايي نيستند كه در تجارب ديني وجود دارند. براي تبيين تجارب، صرفا در مقام تجربه، بايد از احساساتِ صرفِ ذهني فراتر برويم.
تمايز تجارب ديني از تجارب عرفاني
تجارب ديني را بايد از تجارب عرفاني نيز متمايز كرد؛ با اينكه ارتباط بسيار نزديكي ميان اين دو مفهوم وجود دارد و تجارب عرفاني، تجارب ديني محسوب ميشوند، لزوما همه تجارب ديني، تجارب عرفاني محسوب نميشوند. واژه «عرفانيت» به اشكال و از جوانب مختلف بسياري تعريف و درك شده است. عرفان را بايد ذاتا وصفناپذير دانست؛ اين برداشت بسياري از موارد را كه عموما عرفاني تلقي ميشوند، كنار ميگذارد.آلستون (۱۹۹۱) اين تعريف را با اكراه و به عنوان «بهترينِ تعاريف بد» از جيمز وام گرفت و به آن يك معناي نيمهحرفهاي بخشيد، اما در تعريف كلي، عرفانيت يك سيستم يا عمل مذهبي خاص است كه بهطور عمد و براي رسيدن به يك درك و بينش خاص، براي رسيدن به وحدت با الوهيت، يا تجربهاي مستقيم از واقعيت نهايي انجام ميشود. اما تجارب ديني در كمترين حالت خود، در برگيرنده مفاهيم گستردهتري هستند. تجاربي همانند تجارب سنت پولس، ارجونا، موسي، محمد و بسياري ديگر، هيچكدام نتيجه انجام عملي عمدي به قصد دستيابي به يك تجربه خاص نبودند.
انواع تجارب ديني
گونههاي مختلفي از تجارب ديني وجود دارد. ميتوان گفت كه بيشتر آنها تجارب بصري و سمعي (ديدن و شنيدن) با اندامهاي غيرفيزيكي (چشمها و گوشهاي غيرفيزيكي و روحاني) هستند. افراد مدعي به «ديدن» و «شنيدن» هستند اما بهطور كامل هرگونه ادعايي مبني بر تجربه كردن اينها با اندام فيزيكي خود را رد ميكنند. ميتوانيم اين ادعاها را توهم و فرضيات تلقي كنيم و به راحتي آنها را رد كنيم؛ اما افراد صاحب تجربه ادعا ميكنند كه گرچه اين اتفاق كاملا دروني و شبيه به توهم و خيالات است، اما اينها تجارب كاملا واقعياي هستند كه آنها با كمك اندام روحاني خود تجربه كردند (جيمز ۱۹۰۲ و آلستون ۱۹۹۱ به مثالهاي بسياري از اين قبيل اشاره ميكنند). در موارد ديگر، لغت «ديدن» در معناي گستردهتر خود و تحت عنوان پي بردن و دستيابي به يك تفكر يا بينش، همانند هنگامي كه يك يوگي از «ديدن» هويت خود با برهمن سخن ميگويد، استفاده ميشود. هنگامي كه معتقدان به بودا از «ديدن چيزها به همان شكل كه واقعا هستند» به عنوان يك نشانه بارز از روشنبيني صحبت ميكنند، مقصود آنها درك و دريافت تهي بودن و خالي بودن چيزهاست، ولي نه به شيوه روشنفكرانهاي.
تجارب احساسي و ادراكي
سومين نوع تجاربي هستند كه از تجارب احساسي و ادراكي ما از چيزهاي عادي نشأت ميگيرد، اما به نحوي شاهد همراه داشتن اطلاعات اضافي در مورد يك واقعيت فراجهاني در اين تجربيات هستيم. مثالهاي بسياري همانند تجربه خداوند در طبيعت، در شب پرستاره يا يك شاخه گل و امثال آن وجود دارد. فردي ديگر كه در كنار صاحب تجربه ديني ميايستد با اينحال كه دقيقا همان گل و همان آسمان را ميبيند، لزوما بار اضافي اطلاعات مذهبي همراه با تجربه را در خود احساس نخواهد كرد. مثالهاي ديگري نيز هستند كه در آن شخص ادراكي عادي و معمول را تجربه ميكند، اما همان شيء فيزيكي نمايانگر يك اصل مذهبي است. تجربه موسي از بوته سوزان يا شاگردان بودا كه او را معلق روي هوا تماشا ميكردند، از اين دسته تجربيات هستند. شخص ديگري كه در همان نزديكي شاهد اين اتفاق باشد، بازهم دقيقا همان چيزي را ميبيند كه صاحب تجربه ديده است. شاهدان اينگونه معجزات و تجارب، حتي اگر درك متفاوتي از اين تجارب داشته باشند، شاهد و صاحب يك تجربه مذهبي هستند. چهارمين نوع، تجاربي هستند كه تعريف آنها بسيار دشوارتر است. اينها تجاربي هستند كه حتي به صورت قياسي نيز نميتوان بهطور دقيق و با زبان حسي آنها را توصيف كرد؛ با اينحال سوژه اين تجربه، يك آگاهي واقعي و مستقيما نشأت گرفته از يك واقعيت مهم ديني است كه خارج از سوژه قرار دارد. اين تجارب معمولا با عناوين «توصيفناپذير» و «غيرقابل توصيف» خطاب ميشوند. راههاي بسيار ديگري براي تقسيم تجارب ديني بسته به هدف شما از اينكار وجود دارد. به عنوان مثال، ويليام جيمز (۱۹۰۲) اين تجارب را با توجه به شخصيت سوژه كه بر محتواي خود تجربه ديني ميافزايد، به دو دسته «ذهن سالم» و «ذهن بيمار» تقسيم ميكند. كيت ياندل (۱۹۹۳، ۲۵-۳۲) تجارب را با توجه به محتواي آنها به پنج گروه تقسيم كرد: توحيدي، نيروانيك (تجربيات روشنبيني مرتبط با بوديسم)، كواليك (تجربيات روشنبيني مرتبط با جينيسم)، موكشا (تجربيات رهايي از كارما، مرتبط با هندوئيسم) و تجربيات طبيعي (طبيعت). تفاوت در اتفاقات رخ داده در محتواي آنها خود را نشان ميدهد و تفاوت در محتواي تجربيات برداشت ما از آنها را تحتتاثير قرار ميدهد.
زبان و تجربه
بسياري معتقدند كه اشكال منحصر به فرد زبان ديني آن است كه نميتوان آن را همانند زبان معمولي و طبيعي با معني دانست. اثباتگرايان منطقي معتقدند زبان زماني با معناست كه ريشه در تجربيات ما از دنياي فيزيكي داشته باشد. از آنجايي كه ما نميتوانيم چنين تجاربي را به دنياي فيزيكي ارتباط دهيم، اين نحو از سخن گفتن باطل و بيمعناست. اگرچه ادعاهاي مذهبي از هر نظر شبيه ادعاهاي عادي درباره جهان به نظر ميرسند، اما فقدان پيامدهاي تجربي آنها را بيمعني ميكند. آير (۱۹۵۲) چنين زباني را «متافيزيكي» و در نتيجه بيمعني ميخواند. اصل راستيآزمايي هنگامي كه با انتقادات مواجه شده، دامنگير راهها و روشهاي بسياري شد، اما اگر به عنوان ادعايي درباره معنا در زبان عادي فهميده شود، به دليل فقدان راه و روشي تجربي براي اثبات آن، خودش مسبب تضعيف خودش ميشود. درنهايت، اين رويكرد در رفتار با زبان به زودي طرفداران خود را از دست داد، اما امروزه هنوز برخي از نسخه ويراششده و تضعيف شده آن دوباره براي انتقادات خود استفاده ميكنند. به عنوان مثال، ادعاي آنتوني فلو (فلو و مكانتاير، ۱۹۵۵) بر اين اصل استوار است كه اگر يك ادعا ابطالپذير نباشد، به نوعي نامشروع حساب ميشود. مارتين (۱۹۹۰) و نيلسن (۱۹۸۵) اصلي را مطرح ميكنند كه راستيآزمايي و ابطالپذيري را باهم تركيب ميكند و مدعي ميشود كه يك ادعا براي بامعني بودن بايد يكي از اين دو حالت باشد. هنوز مشخص نيست كه آيا اين روشها ميتوانند از بحران خودتخريبي فرار كنند يا نه؛ اما حتي اگر بتوانند هم، ممكن است برخي ديگر از زبانها -همانند زبان اخلاقي، صحبت راجع به آينده يا گذشته، صحبت راجع به محتواي ذهن ديگران- را نيز با خود به همراه دارند كه ممكن است ما با از دست دادن آنها اكراه داشته باشيم. علاوه بر اين، انكار معناداري ادعاهاي تجربه ديني بر اين اساس كه ريشه در تجربه ندارد، جاي سوال دارد، زيرا فرض را بر اين ميگذارد كه تجربيات ديني، تجربيات واقعي نيستند. امكان ديگر آن است كه ادعاهاي مذهبي را با معني دانست؛ اما درست يا غلط بودن آنها را قضاوت نكرد، زيرا آنها فقط و فقط به عنوان ادعاها درنظر گرفته خواهند شد و نه چيز ديگر. براي مثال، بريثويت (۱۹۷۰) ادعاهاي ديني را ابراز تعهد به مجموعهاي از ارزشها ميداند. از چنين زاويهاي، چيزي كه به عنوان ادعا منباب تجربه ديني درنظر گرفته ميشود ديگر يك ادعا نيست، ميتوان گفت كه مجموعهاي از رويدادهاي ذهني كه ميتوان ريشه تجارب ديني را در آنها يافت، منجر به پيشآمد چنين ادعاهايي ميشود، اما اين ريشهها لزوما به معناي آن نيستند كه منظور از اين ادعاها همان تجارب هستند.
تجارب ديني و روايت ويتگنشتايني
دومين چالش براي تجارب ديني ازسوي رويكردها و روايات ويتگنشتايني درخصوص زبان حاصل ميشود. ويتگنشتاين (۱۹۷۸) انگشت به سوي تفاوتهاي موجود در استفاده از زبان عادي و زبان ديني ميبرد. ديگران (براي مثال به فيليپس ۱۹۷۰ مراجعه كنيد) نيز به همراهي با ويتگنشتاين سعي در توضيح بيگانگي زبان ديني با در ميان آوردن ايده بازي زباني هستند. هر بازي زباني قوانين خود را دارد و بنابراين هر بازي زباني راههاي منحصر به فردي براي راستيآزمايي نيز دارا است. درنتيجه، اگر ما براي درك زبان ديني همانند تلاش ما براي درك زبان عادي به دنبال شواهدي از احساسات عادي باشيم، چنان خطا كردهايم كه انگار براي يك لطيفه به دنبال مدارك و شواهدي براي اثبات آن باشيم. برخي نيز فراتر ميروند و مدعي ميشوند كه بازي زباني ديني از باقي اعمال جداست، به گونهاي كه استخراج هرگونه ادعايي مربوط به تاريخ، جغرافي يا كيهانشناسي از آنها اشتباه محض است، چه برسد به آنكه بخواهيم براي آنها همان نوع شواهد را مطالبه كنيم. بر اين اساس، نبايد تجارب ديني را قابل قياس با تجارب حسي دانست؛ اما اين بدان معنا نيست كه آنها مهم يا واقعي نيستند، بلكه هنوز ميتوانند دريچههايي براي بينشهاي مهم درباره واقعيت باشند. چنين ديدگاهي را ميتوان به دي. زد. فيليپس (۱۹۷۰) نسبت داد. با اينكه در اينجا به جنبههاي غيرمعمول زبان ديني اشاره ميشود، اما مطمئنا در برگيرنده آنچه اكثر مردمان مذهبي راجع به ادعاهاي خود فكر ميكنند را دربر نميگيرد. درست همانگونه كه خلقتگرايي نشان ميدهد، بسياري از مردمان مذهبي فكر ميكنند كه نتيجهگيري تجربي از آموزههاي ديني كاملا مجاز است. هندوها و بوداييها قرنها تصور ميكردند كه يك كوه واقعي به نام كوه مِرو در وسط جهان (مسطح و ديسكي شكل) وجود دارد. عجيب است اگر قرار باشد به «بودا زير درخت بو به روشنبيني رسيد» برخورد كاملا متفاوتي با «بودا زير درخت بو برنج خورد» داشته باشيم؛ زيرا اولي يك ادعاي مذهبي و ديگري يك ادعاي تجربي معمولي است. قطعا روابط استلزامي نيز بين ادعاهاي مذهبي و غيرمذهبي وجود دارد: «عيسي به خاطر گناهان من مرد» مستقيما مستلزم «عيسي مُرد» است.
مشكلات معرفتشناختي
از آنجايي كه بسياري از افراد درگير تجربيات ديني معتقدند كه ميتوانند اين تجارب را واقعيتي از يك حقيقت بيروني در نظر بگيرند، اين سوال به ميان ميآيد كه به چه دليلي ممكن است حق با آنها باشد. در اينجا ميتوان پرسيد كه آيا تجارب ديني، زمينهها و دلايل خوب و قانعكنندهاي براي اعتقادات ديني هستند؟ يك پاسخ ممكن ميتواند برهاني باشد كه با نام «برهان تجربه ديني» از آن ياد ميشود. تجارب ديني از جهات بسياري مشابه تجارب حسي هستند؛ تجارب حسي نيز دلايل بسيار خوبي براي باورهاي ما راجع به دنياي فيزيكي هستند؛ درنتيجه، تجارب ديني زمينهها و دلايل شايستهاي براي باورهاي ديني ميباشند. اين برهان و امثال آن را ميتوان در آثار سوينبرن (۱۹۷۹)، آلستون (۱۹۹۱)، پلانتينگا (۲۰۰۰، ۱۹۸۱)، نتلند (۲۰۲۲) و ديگران يافت. منتقدان اين رويكرد عموما راهي براي تفاوت قائل شدن ميان تجارب ديني و حسي پيدا ميكنند و استدلال ميكنند كه اين تفاوتها براي تضعيف ارزش شواهد تجربي كافي هستند. در اينجا، سوينبرن (۱۹۷۹) به چيزي كه آن را «اصل زودباوري» مينامد اشاره ميكند. براساس اين اصل، فرد مجاز است آن چيز را كه بهنظرش واقعي است را واقعي بداند، مگر آنكه ابطال مناسبي در كار باشد. در ادامه، او درباره ابطالهاي بسياري به بحث ميپردازد كه سعي در تفاوت قائل شدن ميان تجارب ديني و حسي دارند. او معتقد است كه اين ادعاها در مورد تجارب ديني، يا رخ ندادهاند، يا اينكه هميشه رخ نميدهند. براي رد اين ادعا، فردي بايد بتواند اثبات كند كه تجارب ديني همانند تجارب حسي نيستند و ابطالي در ميان بياورد كه رخ بدهد يا هميشه رخ بدهد. هر كسي كه اين اصل را بپذيرد، دليل بسيار خوبي براي پذيرش دستاوردهاي تجربه ديني دارد، مگر اينكه معتقد باشد كه ابطالكنندهها هميشه يا تقريبا هميشه حاصل ميشوند.
استدلال پلانتينگا
پلانتينگا نوع ديگري از استدلال را ارايه ميدهد. باتوجه به مبناگرايي با رويكرد مسيحي، يك باور زماني موجه است كه ريشه در باور موجه ديگري داشته باشد يا توجيه خويش را از حالات ديگري، همچو «خطاناپذيري»، «اصلاحناپذيري» يا «شكناپذيري» وام بگيرد. همچنين استدلال مشابهي در مورد دانش مطرح ميشود. پلانتينگا (۱۹۸۱) معتقد است كه اين حد از مبناگرايي حتي دقت لازم براي توجيه اعتقادات بنيادين و عادي ما راجع به جهان را ندارد؛ چراكه اعتقادات بنيادين و عادي ما نشأت گرفته از احساسات حسي ما هستند و اين احساسات نه خطا ناپذيرند، نه اصلاحپذير و نه شك نهپذير. در واقع، ما با اين اعتقادات همانند مبناي باقي اعتقادات خود برخورد ميكنيم كه نيازي به هيچگونه توجيهسازي فراتري ندارند. اگر ما نيز اعتقادات حسي را در سطح بنيادين درنظر بگيريم، مجبور ميشويم كه اعتقادات دينياي كه از اعتقادات حسي ما، همچو هنگامي كه خداوند خود را در قالبي به مومنان نشان ميدهد (پلانتينگا آنها را M-beliefs ) مينامد نيز به همان اندازه بنيادين هستند. او مطرح كرد كه انسانها داراي قوهاي هستند كه به آنها اجازه ميدهد از اعمال يا تمايلات خداوند نسبت به آنها آگاه باشند؛ اين همان چيزي است كه جان كالوين آن را «حس الهي» ميناميد. حال اگر باورهايي كه توسط تجربيات حسي شكل ميگيرند، ميتوانند بنيادين و پايه درنظر گرفته شوند، پس اعتقادات نشأت گرفته از اين قوه نيز داراي همين جايگاهاند و نميتوانند از آن محروم باشند. نظريه توسعهيافته او در مورد ضمانت (۲۰۰۰) حاكي از آن است كه اگر باورها صادق باشند، پس ضمانت اجرايي دارند. هيچكس نميتواند ادعاهاي ديني را انتقاد كند مگر آنكه بتواند مشخص كند كه اين ادعا درست است يا خير. او اذعان ميكند كه از آنجا كه در سنتهاي ديني ديگر افرادي هستند كه باورهاي خود را در مورد مسائل ديني براساس مظاهر ادعايي مشابه بنا كردهاند، ممكن است بتوانند همين استدلال را در مورد تجربيات ديني خود نيز مطرح كنند.
بخش دوم اين مقاله به زودي در همين صفحه منتشر ميشود.