روايت «اعتماد» از خانوادههايي كه عزيزان خود را از دست دادهاند
يك چشم اشك؛ يك چشم آه
مهدي بيكاوغلي
با فروكش كردن رخدادهاي اعتراضي اخير در زير پوست جامعه ايراني چه ميگذرد؟ واقعيت آن است كه مردم ايران، اين روزها احوالاتي متناقض را تجربه ميكنند؛ تركيبي از اميدواري و اندوه. از يك طرف به دليل اينكه از حجم خشونتها كاسته شده و پس از دورهاي نوسان، يك آرامش نسبي و مقطعي بر فضاي عمومي كشور حاكم شده، يك حس رضايت نسبي به چشم ميخورد و از طرف ديگر به دليل مشكلاتي كه بسياري از خانوادههاي ايراني در جريان رخدادهاي اخير ديدهاند، جامعه يك اندوه جمعي را ازسر ميگذراند. اين روزها در افكار عمومي ايرانيان، كيفرخواستهاي بسياري براي دشمنان اين ملت باز شده است. مجرمان در هر بخشي از اين كره خاكي سكني گزيده باشند بايد محاكمه شوند. دشمناني كه چشمان خود را بستند و به روي فرزندان اين كشور آتش گشودند. كيفرخواستي براي خونهاي ريخته شده، براي جراحات و خسارات وارد شده، براي كودكان يتيم شده، مادران فرزند از دست داده و براي همه از دست رفتگاني كه چند روز قبل در ميان ما بودند، در اين آب و خاك نفس ميكشيدند و امروز با خاك سرد همنشين شدهاند. از دختر سه ساله كرمانشاهي كه با شليك اسلحه روي دستان پدرش به شهادت رسيد تا مردان و زنان و جواناني در لباسهاي گوناگون هر كدام با تير قهر ناجوانمردي به پايان راه زندگي خود رسيدند. كيفرخواستي براي همه افراد، گروهها و جرياناتي كه بر طبل بحران كوبيدند و به جاي آرام ساختن فضا، در آتش تنازعات دميدند. كساني كه از بيرون كشور بر آتش بحران دميدند و در درون با استفاده از نيروهاي داخلي خود فرمان ترور و شليك را صادر كردند. تاريخ از ياد نخواهد برد كه در اين گستره جغرافيايي و در اين بازه زماني، دشمنان اين ملت چه كردند و چگونه به جنگ مردمي آمدند كه هيچ جرمي جز دفاع از مظلوم و مطالبه استقلال و آزادي نداشته و ندارند. «اعتماد» در اين گزارش در چند روايت سراغ خانوادههاي داغديدهاي رفته تا روايتي از مظلوميت مردان و زناني تهيه كند كه عزيزان خود را در اين بحران از دست دادهاند.
روايت اول؛ بابا كي برميگرده!
«مادر، بابا كي برميگرده؟» اين پرسش دردناكي است كه «اِلاي» دخترك 3ساله كرجي، هر از گاهي از مادرش ميپرسد. مادر اما نه چيزي را ميشنود و نه حس و حالي براي پاسخ به پرسشي دارد كه بيشتر آتش به جانش ميزند.سِودا خواهر الاي كه 12 سال دارد، خواهرش را در آغوش ميگيرد و در گوشش چيزي زمزمه ميكند كه آرام ميشود... روايت نخست اين گزارش، داستان مردي است مانند هزاران مرد و زن اين سرزمين كه دغدغه اصلي و نخستش معيشت و معاش خانواده بوده است. مردي كه ذيل دهكهاي محروم جامعه دستهبندي ميشود و براي گذران زندگيش ناچار بود دو جا كار كند. «مهدي-ج» جوان 35سالهاي است كه از صبح تا 4بعدازظهر در كارخانهاي كار ميكرده و عصرها هم بخشي از پاركينگ خانهاش را به شكل يك دكه متحرك درآورده و در آن لباس ميفروخت تا كمكخرج خانوادهاش شود. روز پنجشنبه 18 دي ماه كه مهدي مانند هميشه براي دشت كردن چندرغاز نان حلال دكهاش را باز ميكند، متوجه اوضاع نابسامان محله و خيابان ميشود. افراد غريبهاي در شهر جولان ميدادند كه بسياري از آن يا ماسك زده بودند يا اينكه كلاه بر سر گذاشته بودند. مهدي از كودكي در اين محل زندگي ميكرد و اهالي محل را به خوبي ميشناخت. وقتي اين رفت و آمدهاي غيرمتعارف را ديد از ذهنش گذشت كه بيخيال كاسبي امروز شود و به خانه كه طبقه بالاي مغازهاش بود، برود و سرگرم 2دختر 3 و 12 سالهاش شود. اما فكر آينده دخترها مهدي را رها نكرد. هزينه هنگفت تحصيل و باشگاه بچهها، خوراك، پوشاك و درمان در كنار اجارهخانه و...مدتهاست كه فكر و ذكر مهدي شده است. بستن يك روز دكه به معناي ضرري حدودا 500هزار توماني براي يك روز بود و اين عدد براي مهدي و افرادي مانند او عدد بزرگي محسوب ميشد. با اين تصور كه اوضاع حتما آرام ميشود، از خيال بستن مغازه صرفنظر ميكند. چند دست لباس زنانه كه با دقت از بازار تهران خريده بود را همراه با رگالشان جلوي دكهاش رديف ميكند، 60-50جفت جوراب را هم روي ميزي كه به عنوان ويترين از آن استفاده ميكرد، قرار ميدهد تا رهگذران ببينند و احتمالا خريدي انجام دهند. اوضاع اما آرام نشد، بلكه هر دقيقه بر شدت ناآراميها افزوده شد. رفت و آمدها بيشتر شد. برخي افراد غريبه شعار ميدادند و گروهي هم سنگپراكني ميكردند. مهدي از دكه كوچك و سردش بيرون ميآيد و سرك ميكشد كه ببيند، چه خبر است؟ انبوهي از افراد را چند صد متر بالاتر ميبيند كه به سمت دكه او حركت ميكردند. نگرانياش بيشتر شد، با خودش فكر كرد، امروز نميشود كاسبي كرد. بلند شد كه لباسها را از رگال جلوي دكه بردارد و بيخيال كاسبي امروز شود. جمعيت ديگر مقابل دكه محقر مهدي رسيده بودند و سر و صداهايي مانند ترقه و تير به گوش ميرسيد... دستش را كه بالا برد تا اقلام كاسبياش را جمع كند، سوزشي در كمرش احساس كرد. برگشت تا عامل سوزش را پيدا كند. متوجه نشد، موضوع چيست! لباسها را به داخل دكه برد. روي شكمش احساس خيسي كرد. پايين را كه نگاه كرد، ردي از خون را ديد. حتي در اين حس و حال هم به فكر زن و بچهاش بود. باورش نميشد سر و صداها او را زخمي كرده باشد. درِ پاركينگ را بست و به خانهاش در طبقه بالا رفت. به صورتي كه بچهها متوجه نشوند، نيلوفر همسرش را صدا زد: «نيلوفر بچهها متوجه نشن؛ فكر كنم، تير خوردم...» در بيمارستان اعلام شد مهدي با شليك شاتگان زخمي شده. پزشكان پس از ساعاتي اعلام كردند، تير به رگهاي حياتي قلبش رسيده و باعث خونريزي شديد و فوت مهدي شده است. نيلوفر هنوز در بهت و حيرت بود. او در اين دنيا جز مهدي و بچهها هيچ كس ديگري نداشت. تنها عضو خانوادهاش پدربزرگي بود كه چند سال قبل به رحمت خدا رفته بود و امروز نيلوفر زني 29ساله بود كه پشت و پناهش در اين دنيا را ازدست داده بود. يك روز گذشت تا داستان نيلوفر و مهدي در شهر كرج پيچيد. مسوولان شهر بلافاصله به خانه نيلوفر رفتند و از او و بچهها دلجويي كردند. هر چند سِودا بزرگتر است و ميداند كه چه بر سر پدرش آمده، اما الاي 3ساله متوجه نيست كه پدرش ديگر به خانه باز نميگردد. به همين دليل مدام از مادر ميپرسد، مادر، بابا كي برميگرده؟
روايت دوم؛ خيلي دور، خيلي نزديك
روايت دوم هم روايت يك پدر، يك فرزند و يك برادر است كه در رخدادهاي اعتراضي اخير، قرباني دشمنان ملت شد. ظهر جمعه بود كه صداي شيون و فغان، ساكنان مجتمعي در گلشهر كرج را نگران كرد. همسايهها همگي از خانه بيرون آمدند تا منشا اين گريهها را پيدا كنند. منشا گريهها به همسايه طبقه اول باز ميگشت. مادر پير و دختر معلولي كه سالها در اين مجتمع زندگي ميكردند و مورد احترام همه بودند. وقتي درخصوص چرايي اين فغان پرس و جو كردند، متوجه شدند كه مهران پسر 40ساله حاج خانوم در شلوغيهاي شهر كرج هدف تير خصم دشمنان قرار گرفته و خانواده را ترك كرده است. همسايهها باور نميكردند كه مرگ اينقدر به آنها نزديك شده باشد!حاج خانوم از دار دنيا يك پسر و يك دختر داشت. دخترش اما گرفتار بيماري خودايمني و معلوليت شد. با اينكه دستشان به دهانشان ميرسيد، اما پسرش بار اصلي خانواده را به دوش ميكشيد. حاج خانوم با نوحه و فغان براي جمع از محاسن مهران ميگفت و زندگياش را براي همسايهها مرور ميكرد.
مهران 10سال قبل ازدواج كرده بود و خداوند يك پسر و يك دختر به او داده بود. اين دو نوه، چشم و چراغ حاج خانوم بودند، فرزند بزرگتر دختري به نام سلنا و 13ساله بود. فرزند دوم مهران هم يك پسر مو فرفري بود كه مهر امسال 7ساله شد. حاج خانوم ميگفت: «چشمان سلنا مثل بچگي باباشه...» وقتي صحبت از بچگي مهران ميكرد، چشمانش از برق ميدرخشيد و خاطرات قديمي در ذهنش زنده ميشد. زماني كه همراه با شوهرش آقا رضا به پابوس امام رضا(ع) رفته بودند تا واسطه آنها و خداوند شود و يك پسر كاكل زري نصيب آنها كند. آقا رضا البته ميگفت: «زري، دختر و پسر كه فرقي نداره.» اما حاج خانوم ميخواست جنسشان جور شود و حالا كه خدا يك دختر به آنها داده، يك پسر هم نصيبشان شود كه پشت و پناه خواهرش باشد! مهران هم در طول همه اين سالها نشان داده بود كه واقعا پشت خانوادهاش است. در هفته دو روز مرخصي ميگرفت تا خود را به خانه خواهرش برساند و او را براي رفتن به بيمارستان كمك كند. خواهرش سولماز از بيماري خودايمني رنج ميبرد و چند سالي ميشد كه مجبور بود با عصا حركت كند. اينبار هم مهران براي رتق و فتق امور درماني خواهرش به خانه او در كرج آمده بود. وقتي به خانه برميگردند مهران براي اينكه كار را تمام كند، نسخه درماني خواهر را ميگيرد تا داروهايش را هم تهيه كند و بعد به خانهاش در شرق تهران برود. دل حاج خانوم از صبح اما مثل سير و سركه ميجوشيد. نميدانست چرا اما نگران بود. قبلا زمان فوت آقا رضا شوهرش چنين حالي پيدا كرده بود. ميترسيد مهران به سمت خانهاش در تهران حركت كند و خداي ناكرده در راه حادثهاي رخ دهد ... نگاهي به قد و بالاي مهران انداخت و گفت: «بالام جان، امروز ديگه دير وقته نرو تهران...» مهران اما مادرش را بوسيد و براي تهيه داروي خواهرش راهي داروخانهاي در مركز شهر شد. ظهر بود كه به حاج خانوم خبر دادند، به بيمارستان ...برود. آنجا متوجه شدند مهران تير خورده و دقايقي پس از رسيدن به بيمارستان جان باخته است. پس از اين رخداد بود كه همسايهها هر روز صبح قبل از دميدن نخستين شرارههاي خورشيد سحرگاهي با فرياد و فغان و گريههاي پيرزني از خواب بيدار ميشدند كه روزي روزگاري فرزندش را در 18 دي ماه 1404 از دست داد؛ پسري كه ديگر هرگز قادر نخواهد بود باري از دوش خانوادهاش بردارد.
برداشت آخر
این دو روایت بخش کوچکی از غم و اندوهی است که ایرانیان این روزها سپری میکنند. با کاهش زبانههای بحران اما زمان توجه به ابعاد ماهوی و چرایی بروز حوادث دی ماه ۱۴۰۴ رسیده است. این رخدادها نشان داد که فشار معیشتی وارد شده به دهکهای محروم چنانچه کاهش نیابد و زمینههای رشد اقتصادی و رونق کسب و کار فراهم نشود، هر آینه احتمال بروز حوادثی از جنس حوادث اخیر محتمل است. در این میان نباید از ایرانیانی که معیشت و کسب و کار آنها به دلیل اعتراضات و قطع اینترنت تعطیل شد و زیانهای بسیاری دیدند، غافل شد.