درباره «مرز بوي سيگار ميدهد» رمان آرش رضايي
روايت حافظه زخمي
رمان «مرز بوي سيگار ميدهد» نوشته آرش رضايي كه اخيرا از سوي انتشارات نيلوفر منتشر شده، مرز باريك ميان بودن و نبودن را ميكاود. در يادداشت معرفي اين كتاب كه در ايبنا منتشر شده، آمده است: در اين رمان با تكههايي از تاريخ معاصر در متن زندگي روزمره مواجهيم؛ با حافظهاي كه فاجعهاي را در خود جا داده و با آميختن زندگي واقعي و صحنه نمايش؛ آميختن صحنه و پشت صحنه در متن زندگي دختري به نام رويا كه رمان هم درباره اوست و هم ديگراني كه به نحوي به او مرتبطند.
«مرز بوي سيگار ميدهد» رماني است كه مرز ميان واقعيت و وهم و كابوس را درمينوردد؛ همچنين مرز ميان نمايش و واقعيت را و از خلال همه اينها تكههايي از فاجعه را عيان ميكند؛ فاجعهاي كه گويي حافظه و خود روايت را زخمي و تكهتكه كرده است.
در نوشته پشت جلد كتاب آمده است: «مرز بوي سيگار ميدهد از همان جمله اول كل جهانش را عريان ميكند: «دنبال تعبير خواب نباش، هر خوابي خودش را تعبير ميكند.» اينجا خواب پيام نيست؛ خود فاجعه است كه بيدعوت وارد زبان شده. در اين رمان زبان روايت نميكند، ميسوزد. بدني است زخمي و لرزان كه حقيقت را نه بازميگويد نه توضيح ميدهد بلكه مثل كابوسي طولاني حملش ميكند. رويا و ديگران صرفا شخصيت نيستند درزهاي زبانياند، نقطههايي كه واقعيت با چنان شدتي ميكوبد كه آگاهي فقط براي يك ثانيه پيدا ميشود و بعد دوباره فروميرود. زبان به مثابه موجودي زنده، مجروح و كمعمر، موجودي كه هر بار حقيقت لمسش ميكند، فروميپاشد و با بوي سوخته برميگردد.
در اين جهان هر واژه زخم است، هر صحنه ثبت فاجعه و هر جمله مرزي باريك ميان نيستي و پيدايش مرزي كه خودش هم بوي سيگار ميدهد. مرز بوي سيگار ميدهد تاريخ نميگويد؛ گذشته را مثل تودهاي داغ از زير خاكستر بيرون ميكشد. بدن زني كه فروريخته، شهري كه خاموش نميشود و جهاني كه مثل تانكر هنگ، از هزار ترك خون ميدهد.
اين كتاب خوانده نميشود؛ تو را ميكشد وسط خواب خودش. اگر در تو چيزي نلرزد يعني هنوز واردش نشدهاي يعني خواب هنوز تو را انتخاب نكرده.»
در بخشي از كتاب ميخوانيم: «نگاهي به روزنامه انداخت. بيست و هفت نفر ديگر. همه هم افسر! روي بيست و هفت نفر مكث كرد. اسمها را خواند. با هر اسمي كه ميخواند سكوت ميكرد. گويا در حافظهاش دنبال ياد و خاطرهاي ميگشت. زير لب چيزي گفت. قطرهاي اشك از چشمش سريد. روزنامه را انداخت. ته پياله را پاي بيد مجنون خالي كرد. ماه در حوض افتاده بود. ماه شب پانزدهم بود. پدر لبه تخت نشسته بود. تخت كنار حوض بود، زير بيد مجنون. شلوار نظامياش را تا زانو بالا كشيد، پاهايش را سر داد توي آب حوض. ماه پيچ و تاب خورد و شكست...»