نگاهی به «گم در راههای گمگشته» رمان صمد طاهری
جستوجوی رهایی زیر پوست مصائب
امین فقیری
فكر ميكنم اين يك روال معمول باشد كه در زندگي نويسندگان پيش میآید كه خودشان فكر كنند يا ديگراني صاحب صلاحيت بگويند: داستان كوتاهي كه نوشتهاي براي رمان شدن جا دارد و اينگونه است كه مدت زماني براي گسترش و شاخ و برگ دادن به داستان كوتاهش انديشه كند.
براي نگارنده نيز اين مساله درباره رمان «رقصدگان» پيش آمد كه اتفاقا از ديد ديگران كار موفقي تلقی شد.
«آن پريزاد سبزپوش» در مجموعه داستاني با همين نام منتشر شد. داستان شانزده صفحهاي كه دنيايي بكر و عجيب در آن جا گرفته بود. آن داستان را صمد طاهري به شيوه داناي كل نوشته بود داناي كلي كه به همه چیز اشراف داشت.
«گفتم درويش، چرا ماتت برده. چرا كنار جمع نميكني؟ انگشت گذاشت رو لباش و گفت هيس! نشستم رو شاخه بالايي و گفتم: ها چي شده؟ باز هيس كرد. منم ساكت نشستم و گوش تيز كردم. از تو خونه صداي زني را شنيدم كه داشت لالايي ميخواند. صداي خيلي خوشي هم داشت، بعد ديدم كه اومد تو حياط. جوون و خوشگل بود و سراپا سبز پوشيده بود، مثل پري بود. اومد كنار درويش وايستاد و موهايش رو نوازش كرد. بعد دستش رو گرفت و گفت: اينا معلوم نيس تا كي آواره كوه و بيابون باشن و گشنگي بكشن. بيا تا من ببرمت يه جاي خوب كه هم آب و نون هس، هم جاي گرم و نرم. درويش به من نگاه كرد و گفت: من همراه ننهم ميرم. (ص ۷۳ - آن پريزاد سبزپوش)
معلوم است كه صمد طاهري مفتون اين پايانبندي داستان خود و مرگ درويش شده است. خورشيدي كه شعاعش و كل رمان، «گم در راههاي گمگشته» را روش كرده است. به عقيده من نويسنده از دو اصل به عنوان دو گرايشگاه، دو ستون مهم برای رمانش استفاده كرده است. ابتدا مهاجرت بر اثر خشكسالي، دوم راز و رمزي كه پري سبزپوش خوانده را به عنوان «مادر» به جهانهاي ماورايي و تخيلي و آرزومندي رهنمون ميشود. در نتيجه ما به نويسنده حق ميدهيم كه از سر موضوع به اين مهمي نگذرد و آن را در ۱۶۸ صفحه با خواننده به اشتراك بگذارد.
شگردي كه در رمان به كار رفته است به نوعي در كارهاي فاكنر -البته در بعضي از آثار همانند «گور به گور» به كار رفته كه يكي از شگردهاي زيباي نوشتن رمان است كه هر كس از ديد خود ماجرا يا حادثه را مطرح كند؛ و گاه همانند صمد طاهري به جاي اينكه خواننده را به سرانجايي برساند. او را گيجتر از پيش بر جاي گذارد. كدام روايتها با واقعيت منطبق است؟ به كدام بايد اعتماد كرد!
در اينجا نويسنده، از شگرد داستانهاي پليسي استفاده ميكند كه تا آخر مضمون ميآفريند و تنها در فصل پاياني است كه دست خود را رو ميكند؛ اما آنقدر تعابير ضد و نفيض شنيدهايم كه باز به اعتراف «محمود عباسعلي» هم با شك و ترديد نگاه ميكنيم. عباسعلي به گونه موثر تكگويي ماجرا را بدينگونه شرح مي دهد:
«تو اون خونه خرابه كناري ديدم حالا بهترين وقته كه از سر خودمون وازش بكنم... خدا ازم نگذره كه خوب سزام ره داد.... ميگن چاه نكن بهر كسي.... تقصير خودشم شد. كاكا درويشمون، بيزبون ميخواس سر به سرم بذاره، هواي پسين بود، همه كه تراحم زده بود تو پيشمون، گرت و خاك و دو لا غم راه گرفته بود دم پسيني و تو چشام رفته بود... آخ، آخ، يكيش بالاي درخت كنار ميچيد، يكيش زير درخت نشسته بود، گفت صداي آواز خوندن پريزاد مييات، گفتم بچه تو اسفندياري؟ گفت ها، گفتم بيو بيريم نگاه كنيم اي پريزار كجا قايم شده كه اي طو قشنگ ميخونه... راس راسيام ميخوند كاكاجان. حالا من بگمت باور نميكني ولي ارواي خاك بووامون، ارواي خاك ننهمون كه به گوشاي خودم شنيدم كه يه چي مثل لالايي ميخونند و توخونه خرابه ميپيچيد... (ص ۱۶۵)
فصل پاياني با توصيف و ريزهكاريهاي نويسنده از ماجرا ادامه مييابد. خرابهها را يكي يكي به دنبال آن پريزاد سبزپوش ميگردند. اما صدا در همه جا منتشر است. بالاخره در يك خرابه به چاهي ميرسند كه صدا در آنجا عيانتر است. جلو ميروند سياوش سر در چاه ميكند، البته به دستور و فرمان برادرش:
«اونم بيزبون رفت بري چاه وايساد و هي سره خم كرد و تو چاه نگاه كرد. يه سنگي پاي ديوار بود قدر دو تا كف دست، ورداشتم و زدم فرق سرش كه آخي گفت و با كله افتيد تو چاه. هول كردم، گفتم خدايا ببخش چاره نداشتم. (ص ۱۶۶)
بازميگردد. وقتي به اشتباه خود پي ميبرد و فاجعه آغاز ميشود. در صورتي كه نويسنده پيرمرد را به طفيلي بودن و نانخور اضافي و پشت هم اندازي و دروغ و راست بافتن متهم ميكند، اما عمو عباسعلي قصد كشتن نوه پيرمرد را ميكند. به جاي اسفنديار برادر خود را ناكار ميكند. بيخود نيست كه در چند مورد برادرش را «عباس گنا» خطاب ميكند. به معني خل و چل و ديوانه (در استان كرمان و حدود بنادر، گنو ميگويند).
اين مطالب و بهطور کل، پرداختن به ريزهكاريهاي مكاني و فضايي و طبيعي، همه براي باز شدن گره در فصل آخر ميآيد كه روايت راوي پاي ديگر را نقش بر آب ميكند. هرچند كه خواننده بنا بر خاصيت روحي و رواني عمو عباسعلي يا به قولي كاعباسعلي ميتواند اين روايت را در كند يا نكند! البته اين نگارنده است كه چنين انديشهاي در سرش شكل گرفته است، وگرنه نويسنده با قاطعيتي از پيشانديشيده شده ميداند كه چه ميكند و چه گلي به سرخواندهاش ميزند. قدر مسلم اينكه در اين رمانها، نطور كه پيشنويس آن را در مجموعه «آن پريزاد سبزپوش» ديديم دو مساله مهم ذهن نويسنده را به خود مشغول كرده است. اول مساله مهم مهاجرت براي يك زندگي بهتر. همانند «خوشههاي خشم» و «محصول توناني» از جان اشتاينبك اما در مقام مقايسه اوضاعي كه در اين رمان ميبينيم بسيار اسفناكتر از رويدادهاي مندرج در آن كتابهاست و مخصوصا زماني كه گروهي از مهاجرين اقدام به كشتن زن و بچهها ميكنند كه مو بر بدن انسان راست ميشود و آدم به خود ميگويد اين ديگر از تحمل آدمي خارج است. تصوير كردن اين روزگار سياه آن هم با قلم نكتهبين و جزيينگر صمد طاهري ميزان تاثيرش را صد چندان ميكند و يكي ديگر از فصلها اختصاص به چال كردن استخوانهاي مادر دارد. پسرها حسينعلي و كاعباسعلي در شركت شغلي به هم زدهاند حال بازگشته تا باقيمانده استخوانهاي پوسيده ما در را به خاك امانت دهند.
«عباسعلي تو سايه پهن درخت رو خاك ننيش و بنا كرد به گريه و هميطو با گريه گفت: صداي لالايي خوندن ننهمون ره ميشنفي كاكاجان؟ گوش كردم، راس ميگفت. صداي هوهوي باد نبود، صداي ننهمون بود كه داشت براي كاكا درويش لالايي موخوند. خاك براش خبر برده بود يا بار براش خبر ارده بود كه كاكا درويش گم شده؟ ما گمش كرديم تو ولايت غريب، تو اون سال سياه نكبت كه مردم از گشنگي علف ميخوردن و تو راهها ميمردن (ص۱۲)
توصيف باقيمانده استخوانهاي ما در چيرهدستي نويسندهاي پر قدرت را ميطلبد كه صمد طاهري صاحب آن است:
«لحاف رو كه پس زدم صد تكه شد. استخووناي دوتا دستش و قلم پاهاش جدا شد از هم. ققسه سينهشم دو تكه شد. در كيسه رو باز كردم و استخوناره يكي يكي برداشتم و گذاشتم توش هي پشت سرهم فاتحه خوندم. استخونا سبك انگار يي خشك، مورچهها حكما مغزشون ره تو اين همه حال خورده بودن و پوكشون كرده بودن.» (ص ۱۳)
هدف از اينهمه سختي كشيدن رسيدن به شهري به نام «آبادان» است. پالايشگاهي در آن پا گرفته و احتياج مبرمي به نيروي كار دارند. يك كشتي از بوشهر اين گروه فلكزده را به آبادان ميرساند كه در آن وضعيت براي آنها به مشابه بهشت است.
«همهمون رو بردن تو يه محوطه بزرگي كه دور تا دور بين درختاي كهور بود، تو سايه درختا صندليهاي آهني گذاشته بودن. پشت هر صندلي يه سرباز هندي با تيغ سلموني وايساده بود. يكييكي كلهمونه زير شير آب خيس كرديم و نشستيم رو صندلي. سربازها سر و صورت همهمونو از ته تراشيدن، بعد به صف بودنمون تو يه حموم بزرگي كه حجره حجره بود و دوش داشت.
لخت شديم و سربازها با پمپ دسي به گرد سفيدي به سر تا پامون پاشيدن كه بوي گندي ميداد. خودمونه با صابون شسيم و زير پيراهني و شلوارك سفيد نخي بهمون داران پوشيديم...» (ص ۵۲)
كار در شركت نفت آنها را از آن فلاکت بيرون ميآورد پير ميشوند. صاحب اهل و عيال ميشوند. رفاه نسبي دارند، اما، هيچگاه خاطره آن مهاجرت از ذهنشان زدوده نميشود، مخصوصا مرگ سياوش برادرشان كه چون داغي تمام روحشان را نشان گذاشته است؛ و تو گويي كه همهچيز را در رويا ميديدهاند و آن خاردارها. شبهاي ديجور گرسنگي طاقتسوز، همه و همه آنها را در وهمي ابدي فرو برده! دور نيست كه فكر كنيم همه، مخصوصا نويسنده رمان، نميخواهند «پري سبز پوش» را واگذارند. گويي او رُل آيتي از رهايي و نجاتدهنده درد و رنجشان تصور ميكند. در طول رمان، يك واژه برخورنده و توهينآميز نه از شخصيتهاي داستان و نه نويسنده، نسبت به پري سبزپوش نميبينم. هر چه كه هست افسوسي است كه در مورد خود ميخورند.
اكنون همه يك يك مرزهاي پيري را درنورديدهاند. حسينعلي آلزايمر گرفته است. حوادث و رويدادها را قاطي ميكند، اما در مواردي از من و تو هوشيارتر است. به قول طاهري از همان كوچكي «بهره» داشته است، براي همين راهبر گروه بوده است. جز مرموز بودن، غياب سياوش كه نويسنده بهطور عمد ما را در بين واقعيت و خيال نگه ميدارد. اين گروه تمام شدايد را پشت سر ميگذارند و اكنون در فصول مختلف رمان به نشخوار ماجراهایشان و خالي كردن فلاسكهاي چاي ميگذرانند.
طنز صمد طاهري درخشان است. زير پوست تمام مرارتها و مصائب در جريان است، مخصوصا در گفتوگوها كه از همهچيز بهانهاي براي سر به سر هم گذاشتن و دست انداختن يكديگر استفاده ميكنند. بيشتر ميخواهند خودشان را از آنچه كه هستند بالاتر نشان دهند. به وجود «اسفنديار» كه در راه مهاجرت او را به فرزندي پذيرفتهاند و اكنون درس خوانده و مهندس شركت نفت است، افتخار ميكنند. سينما را رويايي براي فراموش كردن ميدانند و لذت ميبرند. نام چند هنرپيشه مخصوصا «راج كاپور» را از حفظاند.
سرزمين واقعيت و رويا كه نويسنده به حق دلبسته آنها شده است. در وجود رنجهاي مهاجرت و تنديس رويايي بري سبزپوش در جريان است. نويسنده سعي كرده است تاريخ يك سرزمين تَفزده رابا خواننده در ميان بگذارد. اينگونه است كه اگر نقبي به گذشته اين افراد بزنيم از دردها و رنجهاي فوقانساني كه متحمل شدهاند به حيرت دچار ميشويم. و به خود ميگوييم «آيا براي بدبختي هم نهايتي است؟!»