نگاهي به خيابانهاي زمستان 1404 (قسمت اول)
علي ربيعي
حوادث تلخ و ناگواري را در ديماه 1404 شاهد بوديم و هنوز جامعه در التهاب اين روزها به سر ميبرد. معترضان خشمگين اكنون به معترضان غمگين تبديل شدهاند. ما اكنون شاهد شكل جديدي از بروز هيجان و خشم بودهايم كه به اين شدت بيسابقه بوده است. غالب تحليلها مبتني بر فرياد نااميدي در برابر انسدادها تفسير ميشود. به نظر من ناآراميهاي 1396، ريشه در چالشهاي اقليمي نظير خشكساليهاي مستمر، فقير شدن كشاورزان و نااميدي جوانان شهرهاي بدون امكانات داشت- هر چند آغاز 96 ريشهاي ناشي از تنازعات سياسي جناحي در شهر مشهد داشت- در سال 98 نوشتم كه ريشه اعتراضات در نارضايتي فقراي حاشيهنشين شهري بود و بيشتر وابستگان به ارزشهاي «بقا» در آن مشاركت داشتند. متن اعتراض چنين قالبي داشت، اما در كنار آن پديده شاهد حضور بخشي از آسيبديدگان اجتماعي پرخطر هم بوديم كه ميتوان گفت پيشگام تخريبگري و حمله به مراكز انتظامي و دولتي بودند. سال 1401 داستاني متفاوت داشت. كنشگران اعتراضي در اين جنبش به تعبير اينگل هارت، افرادي با ارزشهاي ابراز وجودي بودند. در 1401، حضور طبقه متوسط تغييرخواه، به شدت نمايان بود. تغييرخواهي منزلتخواهانه و حق آزادي انتخاب و حضور جريان دانشجويي بسيار نمايان بود. معتقدم خيابانهاي ديماه 1404، تركيبي از 96، 98 و 1401 با يك تفاوت عمده و آن نقش جرياني از خارج از كشور براي خونبار كردن حركت اعتراضي جامعه بود. جريان پرفشار رسانههاي فارسي زبان، ايجاد اميدهاي واهي گمراهكننده در تسخير تماميت ذهني بخشهايي از جامعه و تلاش براي گنجاندن اعتراض طبيعي جامعه در دل يك سناريوي دلخواه خود بخشي از اين جريان بود. من با همه وجود، به اعتراضات اجتماعي اعتقاد داشته و براي اين اعتراضات جهت داشتن جامعهاي سالم و پويا، تغييرخواهي و اصلاحات ارزش قائل هستم، اما در 1404 نميتوان معادلات ژئوپليتيكي كه براي ايران بزرگ ديده شده بود را ناديده گرفت.
علاوه بر اين رخداد ۱۴۰۴ را بايد امتداد ۱۴۰۱، اما با تفاوتي تعيينكننده در تركيب كنشگران آن دانست. در ۱۴۰۱ سهم كنشگران سبك زندگي و منزلت پررنگتر بود و در واقع اعتراضي عليه تحميل و فاصله گرفتن سياست از برآيند واقعي جامعه بود. در ۱۴۰۴، تركيب به هم ريخت و چند تجربه اعتراضي شامل كنشگران شهرهاي كوچك كمبرخوردار (دي ۹۶)، بخشي از حاشيهنشينهاي شهري (دي ۹۸) و بخشي از معترضان ۱۴۰۱ در كنار هم قرار گرفتند. اين همافزايي اعتراضي پيام مهمي از اينكه گسلها روي هم افتادهاند و نارضايتي از شكل موضعي به شكل شبكهاي درآمده، دارد. من معتقدم اگر دي ۱۴۰۴ را فقط رخداد ببينيم، فهم آن را از دست ميدهيم. يك سندرم براي سادهانگاري، نديدن ريشهها و تغييرات صورت گرفته در چند دهه اخير را شاهد بودهايم. به خصوص وقتي بنا بر خاصيت حركتهاي اعتراضي و جنبشي با كاهش دستاورد و هم آگاهي از ادراك وضعيت نامناسب (تخريبها و شدت خشونت) حركات اجتماعي فروكش پيدا ميكنند، سيستمهاي تصميمگير به سرعت با علتيابيهاي غالبا تكراري از قبيل منازعات داخلي و ارجاعات نادرست به داخل و خارج، ريشهيابي صحيح به فراموشي سپرده ميشود. از طرفي رخدادها معمولا در سطح ديده ميشوند؛ اما ريشهها در زير پوست جامعه كار ميكنند. آنچه در دي ۱۴۰۴ رخ داد، بيش از هر چيز نشانه انباشت يك وضعيت از تشديد نااميدي اجتماعي از ۱۴۰۱ تا ۱۴۰۴ و تبديل شدن از دست رفتن افق به موتور خشم جمعي بود. همين جا بايد با صراحت گفت مساله فقط فقر نيست؛ مساله بسته شدن مسيرهاست. فقر ميتواند آزاردهنده باشد، اما وقتي به بيافقي گره ميخورد، به خشم بدل ميشود؛ چون فرد نه فقط امروز دشوار، بلكه فرداي بسته را تجربه ميكند. در چنين وضعيتي، خشم به جاي آنكه صرفا واكنش به يك فشار باشد، به زبان يك نسل براي گفتن ديگر تمام ماجرا تبديل ميشود. بنابراين تصوير اصلي دي 1404 را در خيابان شلوغ و قاب خبري نبايد تفسير كرد، بلكه فرسايش افق در ذهن و زندگي مردم ريشه آن است. جامعهاي كه نتواند براي فرداي خود رويا بسازد، دير يا زود انرژي اجتماعياش را از دست ميدهد. شاخص اميد در اين ميان، شاخصي حاشيهاي نيست؛ شاخصي بنيادين براي فهم پايداري اجتماعي است. خشمگينهاي بيافق، كسانياند كه ديگر هيچ آرزويي براي خود متصور نيستند و احساس ميكنند اميد از آنان گرفته شده. هر بار جرقهاي از اميد شكل ميگيرد و هر بار كه پاسخ متناسب نميگيرند، احساس بيپناهي جاي آن را ميگيرد. اينجا نقطه خطر سياستي است كه لغزش جامعه از نقد وضع موجود به انكار امكان اصلاح رخ ميدهد. در تفسير اين وضعيت، يك خطاي رايج هم ديده ميشود كه نااميدي را صرفا با شاخصهاي فقر توضيح ميدهند. هر چند فقر بخشي از مشاركتكنندگان در تمامي اعتراضات سالهاي اخير، افرادي با مشكلات معيشتي حضور داشتهاند، در 1404 نگاه كنيد به يك برداشت اوليه از وضع اقتصادي اعتراضكنندگان: حدود 65 درصد طبقه متوسط فرو افتاده معيشتي، يعني طبقهاي كه منزلت اجتماعي و فرهنگي طبقه متوسط را داشته و از نظر معيشتي به دهكهاي پايين افتاده است. مطالعات پيرامون آثار تحريم نشان ميدهدكه حدود يازده ميليون نفر تاثيرپذير از آثار تحريم در شكل سقوط طبقه بودهاند. اين موضوع را ريچارد نفلي و برخي سياستمداران امريكا و اروپايي بارها بيان كردهاند كه تحريم براي كشاندن جامعه بر اثر فشار اقتصادي به خيابانهاست. براي فهم اين مساله نيازمند مطالعات يا فهم علتهاي با مطالعاتي ميانرشتهاي نظير روانشناسي فردي و اجتماعي، اقتصاد فقر، اقتصاد سياسي، مطالعات فرهنگي و جامعهشناسي و توجه به مسائل ژئوپليتيك و بينالملل هستيم. علاوه بر اين شيوه مواجهه اركان و نهادهاي تصميمگير كه در مواجهه با ناآرامي قرار دارند- اعم از پيشبيني تا مواجهه- نيز قابل مطالعه و نقد خواهد بود. دستيار اجتماعي رييسجمهور