نگاهي به كتاب «خود بهسازي» اثر ردولف آلرس
خودشيفتگي، بزرگترين خطاي انساني
محمد صادقي
انسان براي كاستن از مشكلات زندگي خويش (مشكلاتي كه دروني هستند يعني برآمده از شخصيت او هستند) چه ميتواند بكند؟ ردولف آلرس (Rudolf Allers) روانشناس و روانپزشك اتريشيتبارِ امريكايي كه به آموزههاي فلسفي توجه فراواني داشت، در كتاب «خود بهسازي» كه با ترجمه روان و ستودني مصطفي ملكيان (نشر دوستان، 1404) منتشر شده، كوشش كرده تا به اين مساله بپردازد.
به نظرِ مترجمِ كتاب، آلرس، سه مدعاي بزرگ در اثر خود مطرح كرده است. نخست اينكه، بخشِ بزرگِ مشكلاتِ انسان يا مهمترين مشكلات او برآمده از شخصيت خود او هستند و از قصورها و تقصيرهاي خودِ او نشأت پذيرفتهاند. يعني بايد انگشتِ اتهام را هرچه كمتر به سوي بيرون و عواملِ بيروني گرفت و بيش و پيش از هر چيز و هر كس خود را متهم داشت. بر اين اساس، آدمي اگر نگوييم بزرگترين دشمنِ خود، دستِكم بزرگترين مانعِ بهروزي خود است. دوم اينكه، اخلاقيزيستن، مصلحتانديشانهترين شيوه زندگي هم هست. انسان از سويي، هيچگاه بر سرِ دوراهي اخلاقيزيستن و ديگرگزيني، و از سويي ديگر، مصلحتانديشي و ديگرگزيني قرار ندارد. اگر اخلاقي زندگي كند و دغدغه منافع و مصالحِ ديگران را داشته باشد، در واقع، به بهترين شكل، منافع و مصالحِ خودش را نيز تأمين كرده است. وظيفهشناسي و تدبيرانديشي مساعدِ يكديگرند، و نه معارض. مصلحتانديشانهترين روشِ زندگي همان اخلاقيترين روش است. سوم اينكه، بزرگترين رذيلت، علةالعللِ رذائل، و به تعبيري، يگانه رذيلت، عُجب و نخوت است. هر دردسر، مشكل، خطا، اشتباه، كوتاهي يا عادتِ بد، در تحليلِ نهايي،زاده و فرزندِ خوددوستي افراطي، خودپرستي، تفرعن، تبختر و خودشيفتگي است. هرچه از انانيت و خودپرستي خود بكاهيم، در واقع، و در نتيجه، از رنجها و محنتهاي خود كاستهايم. به تعبيرِ مترجم، اين كتاب، «دعوتي به تضعيف، پژمردهسازي، و نابودكردنِ انانيت يا نفسانيت (ego) است.» ملكيان در مقدمهاي كه نوشته، مباحث و نكتههاي اين كتاب را با دقت و مهارتي كه همواره نشان داده و ميدهد، تقسيمبندي، گزارش و توصيف كرده، و نقدهاي خود را نيز مطرح كرده است. براي نمونه، او در يكي از بخشهاي مقدمه و درباره فصل دوم (مشكلات زندگي اجتماعي) مينويسد كه بخش عمده و اعظمِ مشكلاتِ زندگي اجتماعي از سوءاستفادهها از زبان و گفتار ناشي ميشود. مهمترين اين سوءاستفادهها عبارتند از:
الف) زيادهگويي و بيش از حد سخن گفتن: كسي كه پرگويي ميكند يا ۱) مزاج خاصش چنين اقتضايي دارد يا 2) از موضوعِ بحثِ سايرِ حاضران در مجلس احساسِ ملال ميكند و بنابراين، ميخواهد، از طريقِ پرگويي، نگذارد كه آنان به آن موضوع بازگردند يا ۳) موضوعِ بحثِ سايرين خوشآينداش نيست و ميخواهد، از طريقِ پرگويي، مانعِ بازگشتشان شود يا ۴) ميخواهد درباره خود حرف بزند يا ۵) ميخواهد در مركزِ توجه بماند و اراده خود را بر سايرين تحميل كند (جلوهاي از عُجب) يا ۶) فاقدِ ضبطِ نفس و خويشتنداري است. اينها مهمترين علل پرگويي هستند.
ب) كمگويي و كمتر از حد معقول و متعارف سخن گفتن: كسي كه به كمسخني افراطي مبتلا است يا ۱) فاقدِ تربيتِ لازم است و آدابِ معاشرت نميداند يا ۲) راجع به موضوعِ بحثِ سايرين كماطلاع يا بياطلاع است يا ۳) حرفِ مفت و بياهميت را خوار ميشمرد يا ۴) احساس ميكند كه ديگران از سخناناش استقبال نخواهند كرد و/ يا از عدمِ استقبالِ ديگران بيم دارد و اين منشأ كمرويي و شرمگيني است يا ۵) ميخواهد كه ديگران دربارهاش ارزشداوري مثبت كنند و اين ارزشداوري در آينده به كارش بيايد يا ۶) ميخواهد كه محلِ توجه واقع شود يا ۷) به برجستگي و برتري اشتياق دارد يا (۸) مبتلا به عُجب است.
پ) گفتارِ مبهم و ناواضح: كسي كه سخن واضح نميگويد نسبت به ديگران بيملاحظه است و دغدغه آنان را ندارد و از اين رو، آنان را به رنج و مشقت بيهوده گرفتار ميكند.
ت) غيبت، بدگويي و عيبجويي: كسي كه اهلِ غيبت، بدگويي، و عيبجويي است يا ۱) بيم دارد از اينكه در جمعِ معاشران كنار گذاشته شود يا ۲) احساس ميكند كه چون رازي براي فاشكردن دارد ارزشاش پيش از ارزشِ ديگران است يا 3) به جنبه ناسالم و تاريك طبيعتِ انساني گرايش دارد و به اين جهت، مدام عيب و نقص ديگران را خاطرنشان ميشود يا 4) از اينكه خود را بهتر از ديگران ميبيند يا جلوه ميدهد حظ ميبرد يا 5) به خود اين احساس را ميدهد كه لازم نيست كه به مرتبه والاتري از اخلاق نائل شود چون در همين وضع هم از ديگران بهتر است.
ث) نقدِ اخلاقي سختگيرانه ديگران: كسي كه ناقدِ بيرحمِ ديگران است يا ۱) ميخواهد با اين كار از اخلاقِ عمومي و بهروزي اخلاقي ديگران و جامعه دفاع كند يا 2) ميخواهد از هرگونه بياخلاقي پرده بردارد يا ۳) ميخواهد از اين طريق درستان را از نادرستان تميز بدهد تا بتواند با انسانهاي درستكار همكاري يا دوستي كند يا ۴) دستخوشِ انانيتي ريشهدار است.
ج) طعنهزني: طعنهزن يا 1) به برتري خود عقيده دارد يا ۲) براي برتري يافتن جد و جهد ميكند يا ۳) خود را بهتر از ديگران ميانگارد.
چ) «من بهتر ميدانم» گويي: كسي كه من بهتر ميدانم ورد زبانش است يا ۱) به ماندن در كانون توجه مشتاق است يا (۲ به نحوي افراطي احساس ميكند كه مهم يا برتر است يا ۳) دستخوشِ انانيت و خودپرستي است.
ح) هميشه درباره موضوعِ موردِ علاقه خود سخن گفتن: كسي كه هميشه درباره موضوع يا موضوعاتي سخن ميگويد كه مورد علاقه خوداش است يااند يا 1) به ديگران بياعتنا است يا ۲) ميخواهد ديگران را از موفقيتها و دستآوردها يا ناكاميها و شكستهاي خود مطلع كند تا آنان به برترياش باور آورند يا بر او دل بسوزانند.
خ) گزارشگري اختصاصي فجايع: كسي كه گويي تخصصش در كشف فجايع و نشرِ آنها است يا 1) به تجارب و حوادث هيجانانگيز اشتياق دارد، يا ۲) آرزوي نقش بازي كردن و در وسطِ صحنه ماندن دارد يا ۳) ميخواهد اذهان ديگران را بر وفقِ اراده و خواستِ خود برانگيزد و تحريك كند، يعني اراده معطوف به قدرت دارد.
د) فقدانِ تدبير و احتياط: كسي كه رفتار غيرمدبرانه و نامحتاطانه دارد يا ۱) مشتاقِ هيجان و ماجراجويي است يا ۲) تمركزِ ناشايست بر «من» و انانيت خود دارد و پرواي چيز يا كس ديگري را ندارد.
به نظر او: «ميتوان گفت كه همه اين 10 رفتار نادرست معلول 1) اشتياقِ ناشايست به برتري ۲) بزرگنمايي اهميتِ فردي ۳) انانيت و (۴) فقدانِ عشقِ حقيقياند.»
انواعِ خودشيفتگي
همانطور كه ملاحظه شد در كتاب «خود بهسازي» درباره خودشيفتگي، عُجب و تكبر بسيار سخن در ميان است. بر اين اساس، جا دارد به آنچه ملكيان در مقدمه كتاب «روح اسپينورا» اثر نيل گراسمن نوشته بود نيز نگاهي داشته باشيم تا مفاهيم را بهتر دريابيم. در آنجا ميخوانيم: «در نظام فلسفي اسپينوزا، به هيچ روي، از خودشيفتگي و عُجب و كبر نوعي ما انسانها نشاني نيست؛ و اين مطلبي است بسيار حائز اهميت و البته، نيازمند توضيح است. خودشيفتگي و عُجب و كبر، در ميانِ ما، انسانها، به سه صورت ظاهر ميشود: (۱) گاهي يك انسان گرفتار خودشيفتگي فردي است، بدين معنا كه از دستآوردها و/ يا صفات و/ يا داشتههااي كه به گمان خوداش، موجبِ امتيازِ وياند احساسِ لذت يا رضايتِ عميق دارد، مانندِ وقتي كه كسي از ثروت يا علم يا فن يا هنر يا قدرت (دستآورد) يا زيبايي يا هوشبهر يا قوت حافظه (صفت) يا شهرت يا احترام يا آبرو يا محبوبيت (داشته) عميقاً و شديداً لذت ميبرد يا راضي است. چنين انساني، بالطبع، در درون خود را از ديگراني كه فاقدِ آن دستآوردها و/ يا صفات و/ يا داشتههااند برتر و بهتر ميانگارد (عُجب) و به احتمال بسيار قوي در بيرون، با آنان چنان رفتار ميكند كه حاكي از آن پنداشتِ دروني است (كبر) . (۲) گاهي انسان چه گرفتارِ خودشيفتگي فردي باشد و چه نباشد، خودشيفتگي گروهي دارد، يعني اگر كمترين و كوچكترين نقدي به گروهي كه او به آن گروه تعلق و در آن عضويت دارد متوجه شود دستخوشِ خشم يا غيظ يا تغير و برآشفتگي يا تكدّر و دلخوري يا رنجش يا پرخاشگري، يا حتا نفرت يا كينه ميشود كه حاكي از اين است كه آن گروه را بيعيب و نقص يا كامل يا حتا مقدس ميانگارد و، طبعا، از گروههاي بديل يا رقيب برتر و بهتر ميپندارد. اين گروه ميتواند گروهي نژادي يا ملي يا قوم و قبيلهاي يا ديني و مذهبي يا مسلكي يا مكتبي يا ايدئولوژيك يا خانوادگي يا اقتصادي يا سياسي يا شغلي و حرفهاي يا جنسيتي يا... باشد. خودشيفتگي گروهي موجبِ پيشداوري (پيشداوري مثبت نسبت به گروه خودي و پيشداوري منفي نسبت به گروههاي ناخودي) و/ يا جزم و جمود و/ يا تعصب و/ يا استدلالگريزي و نيز، احياناً، بيمدارايي يا خشونت ميشود. (۳) و هميشه تقريباً همه انسانها، چه به خودشيفتگيهاي فردي و گروهي مبتلا باشند و چه نباشند به خودشيفتگي نوعي گرفتاراند، بدين معنا كه همان نگرشي را كه خودشيفته فردي به افراد ديگر و خودشيفته گروهي به گروههاي ديگر دارد اينان به انواع ديگر، يعني به سايرِ انواعِ حيوانات، همه انواعِ نباتات، و همه انواعِ جمادات، دارند. تقريباً همه ما، انسانها، نوعِ خود را از جميعِ موجوداتِ غيرِ انسان برتر و بهتر ميدانيم.»
عشق و ديگرگزيني
همانطور كه ميدانيم ملكيان در كتاب «عمر دوباره» مينويسد كه بزرگترين خطايي كه انسان ميتواند مرتكب شود، خودپرستي و عُجب است يعني همين كه انسان شيفته خودش باشد و نتواند عشق خود را به چيزي انتقال دهد و نتواند از خودش بيرون بيايد. اينكه در ادبيات عرفاني ما بر عاشقشدن تأكيد شده به اين خاطر است كه انسان تا عاشق نشود از خودپرستي و انانيت رهايي ندارد. در عشق است كه انسان از خودگزيني به سوي ديگرگزيني حركت ميكند و خواست و پسند ديگري را بر خواست و پسند خود ترجيح ميدهد و از وادي خودپرستي ميگريزد. مولانا در مثنوي ميگويد عاشقي بر در خانه معشوق رفت و در زد. پاسخ آمد كه كيست؟
گفت من گفتش برو هنگام نيست
بر چنين خواني مقام خام نيست
عاشق رفت. مدتي در فراق سوخت، پخته شد و سپس بازگشت و دوباره در زد. پاسخ آمد كيست؟ گفت: تو، و اينبار در باز شد.
اروين يالوم نيز با اين پرسش كه «چگونه ميتوانيم دوست بداريم بيآنكه فايدهاي ببريم، بيآنكه انتظار تلافي داشته باشيم، بينيروي محركه دلباختگي، شهوت و تحسين يا بيآنكه به خود خدمتي كنيم» به عشقِ عاري از نياز ميپردازد و با بهره از انديشههاي مارتين بوبر، و تفاوتي كه بوبر ميان دوگونه رابطه قائل است، رابطه من-آن را رابطه ميان انسان و يك وسيله (رابطهاي كاربردي) و رابطه من-تو را رابطهاي دوسره و سالم ميداند. يالوم با بهره از آراي اريك فروم، دوستداشتن را توجه فعال به زندگي و رشد ديگري ميشناساند؛ در حالتي كه انسان از توجه به خود فراتر رود و به ديگري رو كند. مصطفي ملكيان نيز ما را به عمق اين انديشه زندگيساز راهنمايي ميكند. او ميگويد كه مولانا در عين آنكه ما را از دلبستگي به موجودات بر حذر ميدارد، در عين حال ما را دعوت ميكند كه يكپارچه عاشق باشيم. اين يعني مشخص است كه دلبستگي يك سوي طيف است و درست در منتهااليه طرف ديگر، عشق قرار ميگيرد. چگونه است كه ما از دلبستگي بر حذر ميشويم، اما به عشق دعوت ميشويم؟ زيرا خيلي مهم است كه ما تفاوت دلبستگي و عشق را بدانيم. من در دلبستگي تو را براي خودم ميخواهم، اما در عشق خودم را براي تو ميخواهم. به نظر ملكيان، مرز ميان دلبستگي و عشق اين است كه آيا محوريت من هنوز باقي است يا نه؟ هر جا محوريت من باقي باشد به موجودات دلبستگي دارم و آن موجوداتي كه دلبسته من هستند، بناست كه ابزار من شوند و در استخدام من باشند و خواستههاي من را برآورده كنند. اما آنجا كه عشق واقعي است، من خودم خادمِ معشوق خودم هستم، خودم را در استخدام معشوق خودم درميآورم و خودم را خادم معشوق خودم ميدانم.
رهايي از خودپرستي
ملكيان مثالي متافيزيكي ميزند كه بسيار جاي انديشيدن دارد. او ميگويد كه نخي خيلي طولاني را در نظر بگيريد بعد روي يك نقطه از آن سه تا گره بزنيد، بعد هم دو متر آنطرفتر، ده تا گره بزنيد، باز دويست متر آنطرفتر، چهل تا گره بزنيد و به همين ترتيب با فاصلههاي مختلف، گرههاي كوچك و بزرگ بزنيد، كوچك، بزرگ، بزرگتر و... آثار و خواص اين گرهها به اندازه بزرگي و كوچكي آنها متفاوت است. جايي كه سه تا گره خورده از سوزن رد ميشود اما جايي كه گره بزرگتري خورده رد نميشود. به گره بزرگ حتي ميتوان چيزي آويزان كرد اما به آنجا كه سه تا گره خورده چيزي نميتوان آويخت. پس يكي اين هنر را دارد و ديگري ندارد اما در واقع تمام اين آثار وجودي مالِ نخ است. اينكه يكي حافظه قوي دارد، يكي زيبايي جسماني دارد، و يكي ثروت بيشتري دارد، و اينكه يكي حافظه ضعيفي دارد، زيبايي جسماني ندارد و ثروت كمتري دارد آيا به اين خاطر است كه گره درشت يا كوچك را خودش زده؟ يا همه اين خاصيتها، خاصيتِ يك موجود در جهان است كه كل هستي را پر كرده و هر كدام از ما يك گرهگاه هستيم؟ همه زيباييها، ثروتها، شهرتها و... مال نخ است كه يك جا سه تا گره خورده و جايي دويست تا گره خورده است. اما آنكه زياد گره خورده وقتي فكر ميكند كه اين گرهها را خودش زده دچار خودبيني ميشود و به خودش مينازد. در حالي كه اين شاخصشدن، خاصيت نخ است كه جايي كمتر و جايي بيشتر گره خورده ولي اگر تمام اين گرهها باز بشود ديگر از كسي چيزي باقي نميماند و ميفهميم تمام اين خاصيتها مال آن نخ بوده است. اين را اگر با خود بورزيم آن وقت زيبايي، ثروت، قدرت و... ما مايه فخرفروشي ما نميشود زيرا ميدانيم به چيزي فخر ميفروشيم كه از خودمان نيست و ممكن بود گره ما بزرگتر يا كوچكتر از اين باشد كه هست. به تعبير ملكيان، در چنين وضعيتي، اينكه خودمان را برتر از ديگران در نظر آوريم از ميان ميرود و چنين نگرشي به ما كمك ميكند تا بهتر بينديشيم كه هستي موجودي يكپارچه است و هر كدام از ما يكي از گرهگاههاي آن موجود هستيم.