• ۱۴۰۱ پنج شنبه ۱۷ آذر
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
صفحه ویژه

30 شماره آخر

  • شماره 5019 -
  • ۱۴۰۰ سه شنبه ۱۶ شهريور

مواجهات نسلي و ثبات سياسي در ايران معاصر در گفت‌وگو با دكتر رضا صميم، جامعه‌شناس

نسل جوان امروز، از گذشته بسيار راديكال‌ترند

محسن آزموده

تحليل نسلي به شكل عاميانه و غيردقيق يكي از رايج‌ترين شكل‌هاي بحث در افواه درباره تحولات اجتماعي است. بسياري به صورت ناشيانه و بدون دقت‌هاي مفهومي و نظري، از تفاوت و تغيير نسل‌ها سخن مي‌گويند و بسياري از اختلاف‌نظرها و سبك زندگي‌ها و ديدگاه‌ها را ناشي از تفاوت نسلي مي‌دانند. از سوي ديگر شماري از جامعه‌شناسان، با مفهوم نسل به ويژه در شرايط ايران، تعبير آسيب‌زاي شكاف نسلي را برساخته‌اند و با بياني هشدارآميز اين شكاف را تهديدآميز و نگران‌كننده مي‌خوانند. رضا صميم، استاديار جامعه‌شناسي در موسسه مطالعات فرهنگي و اجتماعي، در كتاب «مواجهات نسلي و ثبات سياسي در ايران معاصر» كه به تازگي به همت پژوهشكده مطالعات راهبردي منتشر شده، از تعبير زيست‌شناختي نسل، مفهومي جامعه‌شناختي مراد كرده و كوشيده با مددگرفتن از ديدگاه متفكراني چون مانهايم، بر مفهوم نسل به مثابه واقعيت بالفعل تاكيد كند. در اين بيان نسل به مثابه واقعيت بالفعل گروهي از جوانان هستند كه به‌طور فعال، وارد مواجهاتي مخاطره‌آميز با نسل پشين مي‌شوند. به باور صميم، اين مواجهات مخاطره‌آميز به ويژه از ابتداي دهه 1340 خورشيدي، به واسطه عواملي چون انفجار جمعيتي، افزايش درآمدهاي دولت و رفاه نسبي جامعه در شهرهاي بزرگ، سياستگذاري‌هاي دولت معطوف به نسل جديد و به‌طور كلي غلبه گفتمان جوانگرا در آكادمي‌ها و در رسانه‌هاي خصوصي و دولتي، كثرتي قابل ملاحظه يافت و مكان‌هايي براي ابراز پيدا كرد، به گونه‌اي كه مي‌توان تاريخ شصت ساله اخير ايران را بر اساس مواجهات مخاطره‌آميز نسلي بازگويي كرد. او البته منكر نقش ساير عوامل اقتصادي و سياسي در تحولات ايران در دوره مذكور نيست، اما معتقد است از عامل نسل به‌طور جدي، در اين زمينه غفلت شده است، در حالي كه اين رويكرد نوري جديد و روشنگر به اين بازه مي‌اندازد. با او به مناسبت انتشار اين كتاب گفت‌وگويي صورت داديم كه از نظر مي‌گذرد.


 

در مقدمه و براي گشايش بحث و آشنايي اجمالي مخاطبان، به اختصار بفرماييد كه مراد شما از مفاهيمي مثل نسل، نسل به مثابه واقعيت بالفعل، مواجهات مخاطره‌آميز نسلي و‌... چيست و شما در پژوهش حاضر چطور از اين مفاهيم براي توضيح تحولات ايران در 6 دهه اخير بهره برده‌ايد؟

براي من نسل، مفهومي زيست- جمعيت- جامعه‏شناختي است. يعني مفهومي است كه همزمان معناي خود را از سه رويكرد زيست‏شناسانه، جمعيت‏شناسانه و جامعه‏شناسانه مي‌گيرد. برخي جامعه‏شناسان تصور مي‌كنند اگر بخواهند از مفهوم نسل، تعريفي جامعه‏شناختي ارايه دهند بايد به‌طور كامل ويژگي‏هاي زيست‏شناسانه و جمعيت‏شناسانه اين مفهوم را انكار كنند. در حالي كه براي من نسل در معناي جامعه‏شناختي بر بنيادهاي زيست‏شناسانه و جمعيت‏شناسانه استوار است. اگر من مي‏گويم نسل، مانند طبقه، يك موقعيت اجتماعي- تاريخي است، مرادم آن است كه نسل، زمان و مكاني است كه شما در آن، به همراه كساني كه با شما ويژگي‏هاي زيستي و جمعيت‏شناختي مشابهي دارند، تجربه‏اي مشترك را از سر مي‏گذرانيد. در اينجا ويژگي‏هاي زيستي و جمعيت‏شناختي شرط امكان از سرگذراندن تجربه‌هاي مشترك يعني شرط امكان پديدار شدن مفهوم نسل در معناي جامعه‏شناختي هستند. پس در معناي جامعه‏شناختي يك گروه نسلي گروهي است كه تجربه‌هاي مشتركي از سر مي‏گذراند. تجربه‌هاي مشتركي كه امكان از سرگذراندن آنها را ويژگي‏هاي زيستي و جمعيت‏شناختي ما تعيين مي‌كنند. حالا اگر شما مبتني بر اين تجربه‌هاي مشترك، خود را از ديگراني كه به حيث زيستي و جمعيت‏شناختي به شما شباهت ندارند، متمايز كنيد و به شكل عملي بر اين تمايز اصرار ورزيد، به نسل به مثابه واقعيت بالفعل تبديل مي‌شويد. جواني را فرض كنيد كه تمام اوقات فراغت خود را با همسن و سال‌هاي خود مي‏گذراند. در حقيقت او در اين اوقات در حال از سرگذراندن تجربه‌هايي مشترك با كساني است كه به حيث زيستي و جمعيت‏شناختي هم‌نسلانش به شمار مي‏آيند. حالا تصور كنيد او آنگاه كه مثلا در محيط حرفه‏اي حاضر مي‌شود مبتني بر قواعد و هنجارهاي ناهم‏نسلانش عمل كند و كاملا در آنها حل شود. او ديگر نسل به مثابه واقعيت بالفعل نيست. چون در مقابل ديگرانِ متفاوت با خودش، مبتني بر ويژگي‏هاي نسلي‏اش كنش نكرده است. او در موقعيت‏هاي مواجهه نسلي، يعني موقعيت‏هايي كه در آن دو فرد يا دو گروه از دو نسل متفاوت در برابر هم ظاهر مي‌شوند، تفاوت‏هايش را برملا نمي‌كند و بر تمايزها اصرار نمي‏ورزد. او اگر اين كار را مي‌كرد، يعني تفاوت‏هايش را برملا مي‌كرد يا به نحو عملي بر تمايزهايش با ديگران اصرار مي‏ورزيد قطعا به شخصي مخاطره‏آفرين تبديل مي‌شد. مواجهات مخاطره‏آميز نسلي، موقعيت‏هايي‏اند كه در آنها دو نسل (به‌طور عام منظورم اينجا نسل جوان و نسل پير است) در برابر هم ظاهر مي‌شوند و به خصوص نسل جوان، اگر به نسل به مثابه واقعيت بالفعل تبديل شده باشد، حاضر نمي‌شود بر مبناي قواعد و هنجارهايي كه نسل پير وضع كرده كنش كند. در حالي كه نسل پير از او مي‌خواهد براي حفظ ثبات و نگهداري نظم به قواعد و هنجارهاي وضع شده تن بدهد. مخاطره از همين تن‏ ندادن نسل جوان به قواعد و هنجارهاي نسل قديم‏تر پديد مي‏آيد. من در كتابم اثرگذاري اين مخاطرات بر تغييرات اجتماعي و فرهنگي و سياسي در ايران معاصر را بررسي كرده‏ام. من سراغ جواناني رفته‏ام كه در هنگام كنش، به نسل به مثابه واقعيت بالفعل تبديل شده بودند. براي من آنها كنشگران اصلي تغييرات اجتماعي، فرهنگي و سياسي در 60 سال اخير بوده‏اند.

تا پيش از اين در كلام جامعه‌شناسان، عمدتا از تعبير «شكاف نسلي» به عنوان فاصله‌اي آسيب‌زا ميان نسل جديد و قديم ياد مي‌شد. شما منتقد اين تعبير هستيد؛ چرا؟

همان‌طور كه گفتم كار من بررسي مواجهات مخاطره‏آميز نسلي است. مفهوم مواجهه نسلي به موقعيتي اشاره دارد كه در آن دو گروه نسلي در برابر هم قرار مي‌گيرند. مواجهه زماني رخ مي‌دهد كه فاصله ميان دو گروه نسلي كم مي‌شود. آنها به هم مي‏رسند. همه شكاف‏ها را پر مي‌كنند و با پر كردن شكاف‏ها درمي‏يابند كه دو نسل با دو قصد متفاوتند. مفهوم شكاف نسلي اما به فاصله اشاره دارد. اين فاصله هم، به خصوص فاصله‏اي ذهني است. گويي دو گروه نسلي (جوان و پير) دركي از هم ندارند. يكديگر را نمي‏فهمند. در حالي كه من معتقدم اتفاقا مساله نسل‏ها، حداقل در ايران معاصر، از زماني آغاز شد كه هر دو گروه، تعارض و تضاد ميان قصدهاي‌شان را دريافتند يعني تمام شكاف‏ها و موانعي كه سبب مي‌شد دو نسل، يكديگر را نفهمند و به قصد يكديگر پي نبرند را از سر راه برداشتند. پس پاي هيچ شكافي در ميان نيست. آنچه در اينجا مساله مي‏آفريند نه شكاف و فاصله كه نزديكي مخاطره‏آفرين دو نسل است. مخاطره‏آفرين ‏بودن اين نزديكي هم به آن سبب است كه دو نسل، دو قصد متفاوت و متعارض دارند. قصد نسل پير انحصار امتيازهاي مادي و قصد نسل جوان شكستن اين انحصار است. اين قصدي عميقا متعارض و مخاطره‏آفرين است، چون پاي امر مادي در ميان است. پس در اين معنا مفهوم شكاف نسلي، نمي‌تواند به هيچ‌وجه توضيح‏دهنده واقعيتي كه به خصوص در 60 سال اخير در ايران معاصر رخ داده است، باشد حتي به نظرم مفهومي رهزن است. گمراه مي‌كند و استفاده از آن سبب مي‌شود نفهميم دقيقا چه رخ داده و چه چيز در حال رخ دادن است. از نظر من جامعه‏شناسي ايراني به دليل بهره‏گيري‏اش از مفهوم شكاف نسلي تاكنون نتوانسته چيزي درباره مساله نسل‏ها در ايران معاصر به ما بگويد.

نقطه آغازين بررسي شما ابتداي دهه 1340 است. در اين زمان چه اتفاقي افتاد و چرا شروع مواجهات مخاطره‌آميز نسلي را به اين زمان مربوط مي‌دانيد؟

تا پيش از دهه 1340 شمسي به دلايلي كه عرض خواهم كرد نسل جوان، نسل به مثابه واقعيت بالفعل نبود. تا پيش از آن نسل جوان اگر در ميدان‏هاي اصلي كنش جمعي هم حضور مي‏يافت تماما مبتني بر قواعد و هنجارهايي عمل مي‌كرد كه نسل پير آنها را وضع كرده بود. وضع طبيعي مواجهات نسلي از نظر نسل قديم، وضعي است كه در آن جوانان تنها از نظر زيستي جوان محسوب ‏‏مي‌شوند. جواني در اين وضع، بيماري است. بيماري‏اي بروز نيافته كه بايد از بروز آن جلوگيري كرد. هميشه در جامعه ايران مكانيسم‎‏هايي وجود داشته است تا بتوان به ميانجي آنها از بروز «بيماري» جواني جلوگيري كرد. يكي از مهترين آنها خانواده گسترده بوده است. يعني خانواده‏اي كه در آن چند نسل در يك خانه در كنار هم و عموما تحت زعامت جد پدري زندگي مي‌كنند. ميانجي‏هاي نسلي در خانواده گسترده، يعني آنها كه نه پير و نه جوان محسوب مي‌شوند، عموما وظيفه اصلي جلوگيري از بروز اين «بيماري» را، از طريق ممانعت‏ كردن از مواجهه مستقيم نسل پير و نسل جوان، بر عهده داشته‏اند. در آغاز دهه 1340 شمسي، متاثر از رخداد مهم و كمتر تحليل ‏شده اصلاحات ارضي و به دليل شتاب‏ گرفتن مهاجرت از روستا به شهر و جديت‏ يافتن اجراي پروژه‌هاي مدرنيزاسيون عصر پهلوي دوم، بقاي خانواده‌هاي گسترده با تهديدي جدي مواجه شد و كم‏كم خانواده هسته‏اي، كه متشكل از پدر و مادر و فرزندان است، جاي آن را گرفت. در خانواده هسته‏اي چيزي به نام ميانجي‏هاي نسلي وجود ندارد و شرايط براي مواجهه مستقيم دو نسل فراهم است. در اين معنا عموميت ‏يافتن خانواده هسته‏اي به عنوان قالب اصلي زندگي در ايران از 1340 شمسي به اين سو نقطه آغاز مخاطره‏آميز شدن مواجهات نسلي در ايران است. البته من در فصل سوم كتاب دليل ديگري را نيز براي مخاطره‏آميز شدن مواجهات نسلي در دهه 1340 شمسي برشمرده‏ام: افزايش بي‏سابقه جمعيت جوان بر اثر سياست‌هاي عمومي بهداشتي‏اي كه به خصوص در دهه 1310 و 1320 شمسي اجرا شدند. افزايش جمعيت جوانان، قدرت كنشگري آنها را بالا برد. اين چيزي است كه در جامعه‏شناسي از آن به فشار جمعيت تعبير مي‌كنند. اتفاقا لمس پيامدهاي چنين فشاري بود كه حكومت وقت را ناگزير كرد به شكل جدي به تدوين برخي سياست‌هاي جمعيتي جهت كنترل مواليد دست زند. سياست‌هايي كه البته در ابتداي دهه 1360 شمسي كنار گذاشته شدند ولي در ابتداي دهه 1370 شمسي مجددا جديت يافتند.

شما در بازه زماني مورد بررسي‏تان (1340 تا 1398) سه بازه زماني را متمايز كرده‌ايد، از 1340 تا 1359، از 1360 تا 1379 و از 1380 تاكنون. اين تقسيم‌بندي بر چه اساسي بوده است؟

هر كدام از اينها دوره‌هايي‏ 20 ساله‌اند كه در آن به تناوب شاهد ظهور، شدت‏گيري و كاهش نيروي برآمده از مواجهات مخاطره‏آميز نسلي هستيم. به نظر من از 1340 كه در آن نخستين نشانه‌هاي ظهور اين مخاطرات در خانواده‌هاي هسته‏اي شهري پديدار شد تا امروز شاهد 3 دوره افزايش و كاهش نيروي برآمده از مواجهات مخاطره‏آميز نسلي بوده‏ايم. در هر دوره 20 ساله، مخاطرات در ابتدا (يك‏چهارم آغازين هر دوره) در عرصه‌هاي فرهنگي ظهور پيدا كرده‏اند. يعني جوانان در ابتداي هر دوره تلاش كرده‏اند خواسته‌هاي متمايزشان را به شكل نمادها و نشانه‌ها بروز دهند. آنها در آغاز از نسل مقابل‏شان مي‌خواهند از اين طريق حضور متمايزشان را به رسميت بشناسد. اما ناكامي در اين عرصه سبب مي‌شود خواست به رسميت‏ شناخته‏ شدن، به عرصه‌هاي اجتماعي، اقتصادي و سياسي نيز راه يابد. معمولا در يك‏چهارم پاياني هر دوره 20 ساله كه به نظر من اوج مخاطره‏آميزي مساله نسل‏ها در ايران معاصر هم است، تعارض‏ها در عرصه سياسي نمود مي‏يابد. اين يك‌چهارم پاياني در مورد دوره نخست سال 1355، دوره دوم سال 1375 و دوره سوم سال 1395 آغاز شده است. مواجهات مخاطره‏آميز نسلي در عرصه سياسي براي همه قابل رويت است، چراكه موضوع نزاع، بهره‏مندي از قدرت سياسي است. و معمولا اگر موضوع نزاع اين باشد كار به اعتراض و خشونت آشكار ختم مي‌شود. گاهي اين مواجهات به نفع نسل جوان (در مورد تحولات سال 1357 شمسي) و گاهي به نفع نسل پير خاتمه مي‏يابد. نكته اينجاست كه در پايان هر دوره 20 ساله شاهد آن هستيم كه نيروي برآمده از مواجهات، كاهش چشمگيري يافته و البته، حداقل در مورد ايران معاصر، اين كاهش مقدمه رخداد مواجهات مخاطره‏آميز ديگري بوده است.

در بخش‌هايي از كتاب (مثلا صفحه 51) به نظر مي‌رسد كه از نسبت برقرار شدن ميان مواجهه مخاطره‌آميز نسلي با تحول‌خواهي سياسي نگران هستيد و آن را به معناي كاهش انسجام اجتماعي و تضعيف پايگاه اجتماعي دولت مي‌دانيد. آيا اين رويكردي محافظه‌كارانه و در واقع توصيه به دولت‌ها براي ايجاد اصطلاحا سوپاپ اطمينان‌هايي جهت تخليه انرژي نسل جوان براي تغييرخواهي نيست؟

اين سوال بسيار خوبي است. من جامعه‏شناسي هستم كه به نظم متعهد است و به بي‌نظمي و آنارشي بدبينانه مي‏نگرد. ولي نكته اينجاست كه هرگونه تعهد به نظم، معادل محافظه‏كاري نيست. اين به موضع نظري‏اي برمي‌گردد كه من آن را در فصل نخست كتاب توضيح داده‏ام. من در جست‌وجوي وضعيتي هستم كه در آن نظم و آزادي كنار هم مي‏نشينند. محافظه‏كار كسي است كه به نظم بدون امكان تحقق آزادي باور دارد. ولي آن كه نظم را كنار آزادي مي‌خواهد محافظه‏كار نيست. اما پرسش اينجاست كه در كدام وضعيت، نظم و آزادي اين امكان را مي‏يابند كه در كنار هم تحقق يابند؟ به نظر من در وضعيتي نظم و آزادي كنار هم مي‏نشينند كه شرايط براي توزيع برابر امتيازها فراهم باشد و گروهي، انحصار بهره‏گيري از امتيازهاي مادي را در دست نداشته باشد. واقعيت آنجاست كه تاكنون مواجهات مخاطره‏آميز نسلي حتي آن هنگام كه به تفوق نسل جوان منجر شده به تشكل نظامي كه در آن امتيازهاي مادي به شكلي برابر توزيع شوند، نينجاميده است. در اين معنا انحصارطلبي نسل جوان همان‌قدر ناپذيرفتني است كه انحصارطلبي نسل پير ناپذيرفتني مي‏نمايد. نزاع در ميدان سياسي به معناي عام، يعني نزاع بر سر دولت، نزاعي غير رهايي‏بخش است. اين نزاع رهايي‏بخش خواهد بود اگر توپوس اصلي آن، جامعه باشد و نه دولت يعني عرصه قدرت سياسي به معناي خاص. در مورد دوره‌هاي 20 ساله مواجهات مخاطره‏آميز نسلي در ايران معاصر، در نهايت، نزاع‏ها، نزاع‏هايي بر سر قدرت سياسي در معناي خاص بوده‏اند. نزاع‏هايي كه خشونت‏هاي گسترده پديد آوردند و البته نتوانستند به استقرار نظامي كه در آن امتيازها به شكلي برابر توزيع ‏مي‌شود، بينجامند. نيروي مطالبه‏گري نسل جوان آنگاه كه متوجه قدرت سياسي به‌طور خاص مي‌شود از تحقق آرمان برابري و آزادي دست مي‏كشد و فقط در جست‌وجوي آن است كه از قدرت سياسي در معناي خاص بهره بگيرد. اين جست‌وجويي كين‏توزانه است و اگر به نتيجه هم بينجامد كه به نظر من در يك مورد در 60 سال اخير به نتيجه هم انجاميد به استقرار نظامي كه در آن امتيازهاي مادي به صورت برابر توزيع شود و همه اين امكان را داشته باشند كه تخيل‏هاي فردي‏شان را محقق كنند، منتهي نخواهد شد. برابري و آزادي زماني ممكن خواهد شد كه بنيادهاي اجتماعي انحصارطلبي در عرصه سياسي در معناي خاص ويران شوند و به نظر من جواناني كه به نسل به مثابه واقعيت بالفعل تبديل شده‏اند اين توان را دارند كه چنين ويرانگري‏اي را محقق كنند به شرط آنكه به دام نزاع بر سر قدرت سياسي در معناي خاص نيفتند. دفاع از چنين ويرانگري‏اي (در عرصه اجتماعي و فرهنگي) و پرهيز دادن از افتادن به دام نزاع بر سر قدرت سياسي در معناي خاص نه تنها محافظه‏كارانه نيست، بلكه بسيار هم راديكال است. در اينجا من در جست‌وجوي امكان تحقق يك دگرديسي بنيادينم. دگرديسي‏اي كه از مجراي تغيير بنيادين امر اجتماعي حادث مي‌شود. تغييري كه در نهايت، امر سياسي در معناي خاص را نيز متاثر خواهد كرد.

نقطه اوج نخستين مواجهه نسلي در كتاب شما، انقلاب 57 است. آيا واقعا فكر مي‌كنيد نيروي محركه اصلي انقلاب 57 جوانان بودند؟

قطعا، البته من گفته‏ام كه در وقوع اين رخداد عوامل بسياري نقش داشتند ولي آن عوامل هم، نيروي اصلي اثرگذاري‏شان را از مواجهات مخاطره‏آميز نسلي مي‌گرفتند. اينجا من به نيرو به شكلي كاملا مادي مي‏نگرم. نيرو براي من بدون بدن‏هاي مشخصي كه ميانجي اِعمالش باشند فاقد معناست. در آن زمان، جوانان بدن‏هاي اِعمال نيروي تغيير بودند. پس خود آن نيرو هم به شمار مي‏آمدند. نكته ديگري كه از مجراي اين تحليل حاصل مي‌شود، آن است كه ما در سال 1357 واقعا با يك تغيير مواجه بوديم. چرا چون نيرويي واقعي اِعمال شد و نمي‌توان اِعمال اين نيروي واقعي را انكار كرد. اين تحليل، در برابر همه تحليل‏هايي است كه تلاش مي‌كنند آنچه در سال 1357 در ايران رخ داد را به يك انتقال سياسي حساب ‏شده و از قبل برنامه‏ريزي ‏شده تنزل دهند. اين‌گونه نبود و آن چيزي كه به ما ثابت مي‌كند در سال 1357 پاي چنين انتقال برنامه‏ريزي‏شده‏اي در ميان نبوده، وجود همان نيروي واقعي و جدي براي تغيير است. نيرويي كه انكارش، راه به انكار و طرد بدن‏هايي مي‏برد كه ميانجي اِعمال اين تغيير بودند. البته بايد گفت كه اِعمال اين نيروي واقعي در عرصه سياسي به معناي خاص، در نهايت نتوانست به استقرار سامانه‏اي منجر شود كه در آن امتيازهاي مادي به شكلي برابر توزيع ‏شوند. دقيقا به همين علت ما باز هم در دوره‌هاي بعد شاهد پديدار شدن نيروي برآمده از مواجهات مخاطره‏آميز نسلي بوده‏ايم و تا زماني كه چنين سامانه‏اي مستقر نشود باز هم چنين نيرويي پديدار خواهد شد. براي من نفس پديداري اين نيرو واجد ارزش نيست. آن چيز كه نيروي مواجهات مخاطره‏آميز نسلي را ارزشمند مي‌كند قصدي است كه در بدن‏هاي حمل‏كننده اين نيرو وجود دارد. اين قصد، برقراري نظمي است كه در آن امتيازهاي مادي به شكلي برابر و در ميان همه توزيع شود و امكان بازتوليد انحصار از ميان برود.

دومين مواجهه مخاطره‌آميز مهم نسلي، پس از عبور از دهه 1360 و سپس نارضايتي‌هاي آغاز دهه 1370، در جنبش دوم خرداد و عمدتا در دانشگاه نمود مي‌يابد. مواجهات در اين دوره، به تعبير شما عمدتا فرهنگي است، اما چرا تلاش جوانان براي كسب جايگاه‌هاي نمادين و تسلط اجتماعي، ناكام ماند و هر چه بيشتر سياسي شد؟

در اين دوره هم در يك‏چهارم آغازين (1360 تا 1365)، مواجهات مخاطره‏آميز نسلي در عرصه‌هاي فرهنگي ظهور و بروز بيشتري داشت. مثال‏هاي آن را در فصل پنجم كتاب آورده‏ام. اتفاقا از آغاز دهه 1370 مواجهات مخاطره‏آميز فقط به عرصه فرهنگي محدود نشد و در عرصه اجتماعي پديدار شد. اعتراض‏هاي خياباني مشهد و اسلامشهر در همان نيمه نخست دهه 1370 شمسي از مصاديق بارز ورود مواجهات به عرصه اجتماعي و اقتصادي است. اين آغاز سياسي‏ شدن مواجهات است. چه بسا اگر نسل جواني كه در اين دوره به نسل به مثابه واقعيت بالفعل تبديل شده بودند، مي‌توانستند در عرصه‌هاي فرهنگي، اجتماعي و اقتصادي حضور يابند و از امتيازهاي موجود در اين عرصه‌ها بهره‏مند شوند كار به نزاع بر سر قدرت سياسي در معناي خاص در ميانه دهه 1370 نمي‏كشيد. خب شما مي‏دانيد كه امكان چنين بهره‏مندي‏هايي در انتهاي دهه 1360 و آغاز دهه 1370 فراهم نبود. نظم اجتماعي و اقتصادي موجود در آن عصر، كمتر دربرگيرنده و بيشتر طردكننده بود. گويي جواناني كه به نسل به مثابه واقعيت بالفعل تبديل شده بودند چاره‏اي نداشتند جز آنكه براي كسب قدرت سياسي در معناي خاص تلاش كنند تا شايد بهره‏مندي از اين قدرت، طرد ساختاري‏شان از عرصه‌هاي فرهنگي، اجتماعي و اقتصادي را جبران كند. مي‏دانيم كه تلاش‏شان براي كسب قدرت سياسي در قالب جريان اصلاح‌طلبي در نهايت چنين قصدي را تحقق نبخشيد. اصطلاح‏طلبان آن جريان سياسي‏اي نبودند كه به استقرار سامانه‏اي باور داشته باشند كه در آن امتيازهاي مادي به شكلي برابر در ميان همه توزيع شود. منطق عمل آن جريان سياسي نيز منطق طرد بود. دقيقا به همين دليل تلاش سياسي جوانان نيز در اين دوره ناكام ماند. هر چند من اعتقاد دارم اصولا همه تلاش‏هاي سياسي در اين معنا (تلاش براي سهيم ‏شدن در قدرت سياسي)، فارغ از آنكه چه نتيجه‏اي در برخواهد داشت، تلاش‏هايي ناكامند.

شما معتقديد كه در ابتداي دوره سوم، يعني بازه 1380 تا 1398، جوانان بار ديگر به عرصه فرهنگ و مطالبات اجتماعي (مثل جنبش زنان) روي آوردند و ويژگي بارز مطالبات‌شان، ويران‌سازي فرم‌هاي مسلط فرهنگي بوده. منظورتان از ويران‌سازي فرم‌هاي فرهنگي چيست؟

منظورم از ويران‏سازي فرم‏هاي مسلط فرهنگي، ويران‏ كردن امكان‏هاي بازتوليد انحصار و انقياد است. ويران‏ كردن نظم‏هايي است كه براي تداوم خودشان آزادي را قرباني مي‌كنند. مي‌توان مثال‏هايي از چنين تلاش‏هايي را در اين بازه زماني بيان كرد. مثال‏هايي كه من در فصل ششم كتاب به تفصيل از آنها سخن گفته‏ام. اين نكته را بايد در نظر داشت كه تلاش براي شكستن انحصارها در اين بازه، بيشتر بر توپوس‏هاي كوچك اجتماعي و فرهنگي متمركز است. توپوس‏هايي چون خانواده، كلاس درس مدرسه و دانشگاه، جمع‏هاي دوستي، گروه‌هاي فراغتي و از چيزهايي اين دست. نبايد تصور كنيم اين تمركز بر توپوس‏هاي كوچك، نشانه ضعف نيروي برآمده از مواجهات مخاطره‏آميز نسلي است. خير. به نظر من نشانه جهت‏گيري جديد و البته درستي است كه جوانان امروز (جواناني كه به نسل به مثابه واقعيت بالفعل تبديل شده‏اند) ناشي از تجربه‌هاي ناكام گذشته اتخاذ كرده‏اند.

درست است كه وقايعي مثل تجمع دهه هشتادي‌ها در كوروش و تجمع براي تشييع جنازه مرحوم پاشايي درونمايه و فرم نسلي داشتند، اما به نظر مي‌رسد وقايعي مثل 88 و 96 و 98، كاملا سياسي و اقتصادي بودند. آيا مي‌توان از مفهوم نسل براي توضيح اين رويدادهاي اخير كه وجه دردناك بيشتري داشتند، بهره گرفت؟

من نشان داده‏ام كه وقايعي مثل 88، 96 و 98 هم درونمايه نسلي داشته‏اند و به خصوص در مورد اتفاقات 96 و 98، سياسي در معناي خاص هم نبودند. مساله آن دسته از معترضين در اين وقايع سهم‏گيري از قدرت سياسي نبود. دقيقا به همين دليل نمي‌توان هيچ‌كدام از اين اتفاقات را به راحتي، به جريان‏هاي سياسي، چه پوزيسيون و چه اپوزيسيون، نسبت داد. البته قطعا در تمام بزنگاه‌هاي برملاشدن مواجهات مخاطره‏آميز نسلي، گروه‌هاي سياسي، چه پوزيسيون و چه اپوزيسيون، تلاش مي‌كنند خود را در بروز حوادث، موثر نشان دهند ولي اين بدان معنا نيست كه اين حوادث درونمايه نسلي نداشتند و از قصدي برآمده از قصد نسل جواني كه به نسل به مثابه واقعيت بالفعل تبديل شده بود بهره نبرده‏اند. به نظر من در تمام اين حوادث باز هم نيروي اصلي پيش‏برنده رخداد، نيروي برآمده از مواجهات مخاطره‏آميز نسلي بوده است.

از زمان انجام پژوهش شما (اواخر سال 1398) دو سال مي‌گذرد. شما در بخش‌هاي پاياني كتاب نوشته‌ايد كه در بازه سوم (1380 تا 1398) تفاوت‌هايي ميان شكل و محتواي مواجهات مخاطره‌آميز نسلي رخ داده و مثلا تلقي جوانان از كنش سياسي مرسوم عوض شده. همچنين نوشته‌ايد، در پايان اين دوره نشانه‌اي از كاهش نيروي ثبات‌زدا ديده نمي‌شود. آيا اكنون و در ميانه سال 1400 هنوز بر اين باوريد و معتقديد روندها به كدام سمت جهت‌گيري مي‌كنند؟

بله، هنوز هم معتقدم تفاوت‏هايي ميان نوع اثرگذاري نيروي برآمده از مواجهات مخاطره‏آميز نسلي در دوره سوم با دو دوره قبلي وجود دارد. مهم‌ترين تفاوت همان است كه من قبلا هم به آن اشاره كردم: تفاوت در جهت‏گيري اين نيرو به سمت امكان‏پذير كردن دگرديسي در ساختارهاي فرهنگي و اجتماعي به قصد تحقق سامانه‏اي است كه در آن امتيازهاي مادي به شكلي برابر توزيع شود. در اين معنا نسل جوانِ امروز بسيار كمتر از سابق به كنش‏هاي مرسوم سياسي تن مي‌دهد. او مي‏داند تن ‏دادن به اين كنش‏ها آغاز افول نيرويي است كه مي‌تواند به مدد آن تغييري به وجود آورد. او نه به خواست جريان‏هاي سياسي پوزيسيون تن مي‌دهد و نه به اراده جريان‏هاي سياسي اپوزيسيون وقعي مي‏نهد. كار او جدال براي تحقق آزادي در توپوس‏هاي كوچك اجتماعي است. بايد بپذيريم جوانِ امروز با جوان ميانه دهه 1370 شمسي تفاوت‏هاي بسيار دارد و اين تفاوت ناشي از همان تفاوت ميان نوع اثرگذاري نيروي مواجهات مخاطره‏آميز نسلي در دوره سوم است. بسياري چون من و شما كه از همان جوانان ميانه دهه 1370 شمسي هستيم جوانان امروز را به ‌شدت سياست‏گريز، درگير در امور روزمره و سطحي قلمداد مي‌كنيم. ولي اين‌گونه نيست. آنها اتفاقا به ‌شدت سياسي‏اند و سياسي‏ بودن‏شان دقيقا به دليل گريز هوشمندانه‏ي‏شان از عرصه‌هاي كنشگري مرسوم سياسي است. در اين معنا از من و شما بسيار راديكال‏ترند و البته مخاطره‏آميزتر. واقعيت را بايد بپذيريم آنقدر كه اين جوانان براي قواعد و هنجارهاي مستقر مخاطره مي‏آفرينند ما در ميانه دهه 1370 براي قواعد و هنجارهاي مستقر مخاطره نمي‏آفريديم. حد راديكال ‏بودن كنش‏هاي جوانان امروز را بايد در همين حد مخاطره‏برانگيزي‏شان براي قواعد و هنجارهاي مستقر جست‌وجو كرد. آنها همان‏قدر كه براي نظم سياسي مخاطره مي‏آفرينند براي خانواده‌هاي‏شان، معلمان‏شان، استادان‏شان و براي هر كسي كه بخواهد بر آنها سلطه‏اي طردكننده اِعمال كند، مخاطره‏آفرينند. ما اين‌گونه نبوديم. شايد براي نظم سياسي مخاطره‏اي بالقوه محسوب مي‌شديم ولي براي خانواده‌هاي‏مان، معلمان‏مان و استادان‏مان فرزندان، دانش‏آموزان و دانشجوياني سربراه به شمار مي‏آمديم. بايد بدانيم امر راديكال امري است كه همه توپوس‏ها را بدون استثنا به مخاطره دعوت كند.


حد راديكال ‏بودن كنش‏هاي جوانان امروز را بايد در همين حد مخاطره‏برانگيزي‏شان براي قواعد و هنجارهاي مستقر جست‌وجو كرد. آنها همان‏قدر كه براي نظم سياسي مخاطره مي‏آفرينند براي خانواده‌هاي‏شان، معلمان‏شان، استادان‏شان و براي هر كسي كه بخواهد بر آنها سلطه‏اي طردكننده اِعمال كند، مخاطره‏آفرينند. ما اين‌گونه نبوديم. شايد براي نظم سياسي مخاطره‏اي بالقوه محسوب مي‌شديم ولي براي خانواده‌هاي‏مان، معلمان‏مان و استادان‏مان فرزندان، دانش‏آموزان و دانشجوياني سربراه به شمار مي‏آمديم. بايد بدانيم امر راديكال امري است كه همه توپوس‏ها را بدون استثنا به مخاطره دعوت كند.

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون