جايي براي ادامه
نازنين متيننيا
دستهايم روي كيبورد درست قرار نميگيرند. سالهاست با كيبورد كامپيوتر كاري ندارم. گمانم از دوران كرونا و بيماري سختم كه عادتم دادند به با گوشي كار كردن، ديگر كاري با كيبورد و كامپيوتر نداشتم. چند سال گذشته؟ اين را وقتي از خودم ميپرسم كه توي روزنامه پاي سيستم نشستهام و چارهاي جز تايپ كردن ندارم. دستهايم ميلرزد و هر چند كلمه يكبار بايد به كيبورد نگاه كنم و كلمهها را پيدا كنم. مثل خيلي چيزهاي ديگر اين روزها در زندگيام كه تسلطي ندارم، اين هم بيتسلط و مردد انجام ميشود.
شبها توي همهمه و صداهاي شهر هزاربار دست به گوشي ميبرم. چيزي نيست. ولي عادتهاي روزانه من سرجايش است. نگاه كردن به گوشي، خواندن خبرها حتي در نيمه شب و در جريان بودن، حالا ديگر خيلي خيلي از من دور است. عادت به اين همه دوري از خبر ندارم. پوكسايد را جايگزين خبر كردهام ولي قرصهاي سبز رنگ كوچك را گذاشتم دم دستم و هر جايي كه اضطراب جدايي از خبر سراغم ميآيد، يكي را قورت ميدهم. توي دلم اميدوارم كه تا چند دقيقه بعد لرزش دستهايم قطع شود و هپروت دارو، جاي در جريان بودن، خبر داشتن و غربت اين لحظهها را بگيرد. ته دلم به خودم اميدواري ميدهم كه شرايط بقيه هم همين است، حالا ديگر اينترنت خاصي براي من روزنامهنگار هم نيست و وجدانم درد نميكند كه از مردم جدا هستم. البته كه هيچ وقت هم نبودم. ولي خب، توضيح دادن اين چيزها هم سخت است، حتي الان روايتش هم سخت است. مثل همه چيزهاي ديگر. خبرها را دهان به دهان توي تحريريه براي هم تعريف ميكنيم. بخشي از آنها مشاهدات است و بخشي هم فلاني و بهماني مورد اعتمادم گفته. داريم دست و پا ميزنيم، ولي خب اين همه بخشي از كار ماست. چيزي نيست، توي تحريريه دنبال همكارها ميروم كه يادداشت داريد يا نه. همه ميخواهند كمك كنند، ولي چطورش را كسي نميداند. مثل بقيه چيزهاي ديگر زندگي اين روزها در تهران، تحريريه كوچك ما هم همين است. برگشتهايم به روزهاي خيلي دور روزنامهنگاري. آخرين تجربه آبان 98 بود. اينترنت قطع شده بود و رسيده بوديم به اينكه نويسندههاي صفحه يادداشتها را پاي تلفن بخوانند و ما از اين ور خط تايپ كنيم تا كار راه بيفتد. روزنامه بايد زنده ميماند و حالا هم بايد زنده بماند. حتي اگر بدانيم كه كسي دسترسي به آنچه ما ميسازيم ندارد، باز هم بايد بمانيم. آن روزها البته «چرايي» اين ماجرا برايم مشخص بود، اين روزها ولي دچار ترديد شدم. مردم با ما بازماندههاي روزنامهنگاري، در سالهاي اخير مهربان نبودند. حق هم داشتند. زنده ماندن روزنامه بايد با اما و اگرهاي بسيار اتفاق ميافتاد و در روزگار شبكههاي مجازي و خبرهاي سراريز، نقش و شخصيت ما، براي خيليها زير سوال رفت. ولي خب روزنامهنگاري همين است. هميشه در تيررس همه و هميشه بيپناه. ما چارهاي جز خودمان و اين تحريريههاي كوچك نداريم. چارهاي جز پايبند ماندن به آن اصل هميشگي و اوليه هم كه مشاهده كن، روايتگر باش و تا آخرين لحظه پاي عهد بمان، نيست. حالا هم چارهاي جز روايت ندارم. پس روايت اول را از زندگي شخصي خودم شروع ميكنم.
از روزنامهنگاري كه ناگهان دسترسياش به جهان و خبرها قطع شده و زندگياش از شب پنجشنبه و خاموشي كلي تا همين عصر روز شنبه در تحريريه، خالي و مضطرب از بيخبري و آنچه در دل شهر ميگذرد و به راحتي نميتواند روايتگر باشد. حالا يادم ميافتد كه مدتهاست درباره فيلترينگ نوشتم، درباره جامعهاي كه قيمت دلار و طلا، روزگارش را مردد كرده و بالاخره يك جايي آرامش و تابآورياش تمام ميشود، هشدار دادم، درباره اميد نوشتم، درباره بازگشت به مردم، درباره شنيدن و فهميدن و درك مردم و... حالا يادم ميآيد كه هيچ وقت درباره شناخت جامعه، فهم مردم و شرايطش كوتاهي نكرديم و حرف زديم و نوشتيم و گفتيم. ولي حالا ديگر از آن روزها و نوشتهها هم خيلي خيلي دور هستيم. تنها تماشاگريم و روايتكننده به قدر وسع. روايتگري هم شايد تاثيري در شرايط اين روزها نداشته باشد، اما بالاخره جايي ثبت ميشود. ميماند براي روزهاي ديگر و خوانندههايي كه شايد جايي دور از اين خاموشي كلي، دنبال خبر و روايت واقعي هستند. دنبال اينكه واقعا حال مردم چطور است و چطور از پس اين روزها برميآيند. از امروز تلاش ميكنم كه روايتگر باشم. نه روايتگري كه بگويد چه شده و چه ميشود، چون كار من اين نيست. من از حال مردم مينويسم. از صبحهايي كه مردم روايتهاي شب قبل را تعريف كردند و زندگي را در اين خاموشي كلي ادامه ميدهند و اينستاگرام و توييتري نيست كه استوري و توييتهاي شخصي بگذارند و روايت كنند كه چطور ميگذرد و چه ميكنند. من صداي اين روايتها ميشوم، بيكم و كاست. بالاخره بخشي از تاريخ هم زندگي روزمره است؛ حس و حالهاي روزمره و از همه مهمتر چگونگي ماندن و تاب آوردن در شرايط متفاوت و ادامه دادنهاي روزمره.