هركدام از ما
محمدرضا خيرآبادي
هركدام از ما ممكن است يك روز در اتاقمان را باز كنيم و با صحنهاي عجيب و در عين حال آشنا روبهرو شويم. در واقع اگر بخواهم دقيقتر و با جزييات بيشتر بگويم هركدام از ما ممكن است يك روز وارد تاريكي اتاقمان شويم و دست به طرح كاغذ ديواري بكشيم تا برسيم به كليد برق و بعد در زيرنور چراغ ببينيم كه دمر افتادهايم روي تخت. در لحظه تعجب كنيم و آرام و آرام جلو برويم. خم شويم و سرشانههاي خودمان را با دو انگشت شست و اشاره بگيريم و بلند كنيم. سرشانههاي پيراهن آشناي آغشته به هزاران خاطره را. پيراهني خواستني كه ديگران ما را بيشتر از هر لباس ديگري در آن ديدهاند و به ياد سپردهاند. پيراهني كه صبح از روي بند رخت توي بالكن برداشته و چون هنوز كمي نم داشته، آن را نه دمر كه طاقباز روي تخت خوابانده بوديم تا درست و حسابي خشك شود. در چنين وضعيتي هركدام از ما ممكن است به حافظه خود شك كنيم؛ دمر خوابانده بودمش يا طاقباز؟ و هركدام از ما ممكن است به پيراهني كه سرشانههايش را بين انگشتان شست و اشاره دو دست گرفتهايم، لحظاتي زل بزنيم و خودمان را توي آن ببينيم. خودمان را درست وقتي كه آن را به تن داشتيم و از اداره بيرون آمديم و پشت فرمان نشستيم و تلفني خبر درگذشت پدرمان را به ما دادند يا خودمان را درست وقتي كه آن پيراهن را به تن داشتيم و با رفيق عزيزتر از برادرمان توي فرودگاه وداع كرديم يا خودمان را درست در روزها و شبهايي كه آن پيراهن را به تن داشتيم و همزمان دست روزگار داشت در گوشه و كنار اين جهان مصيبت به بار ميآورد.
بله ممكن است ما همين طور كه زل زدهايم به پيراهن آويزان شده از گيره انگشتان شست و اشاره، بغض راه گلويمان را ببندد و ببينيم كه لكهاي زرد بر پيراهن نشسته است. از آن لكهها كه پاك نميشوند. لكهاي به گردي يك سكه درست روي جيب پيراهن. همانجا كه اگر پيراهن را به تن كنيم در نزديكترين نقطه به قلبمان قرار خواهد گرفت؛ قلبي كه مدتهاست براي تپيدن به كمك باتري نياز دارد و بعد ممكن است هركدام از ما دوباره پيراهن را طاقباز روي تخت بخوابانيم و خود را ببينيم درون آن، كه انگار براي سالهاي دراز خفتهايم.