• ۱۴۰۱ شنبه ۱۶ مهر
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
صفحه ویژه

30 شماره آخر

  • شماره 4995 -
  • ۱۴۰۰ يکشنبه ۱۷ مرداد

يادداشتي در حرمت و نقد

پروژه فكري جلال ستاري

محمد رضايي‌راد

جلال ستاري پيوندي ناگسستني با فضاي فرهنگي دهه شصت و هفتاد دارد. او پيش از اين نيز البته نوشته و ترجمه كرده بود، اما اهميت او يك‌سره به اين دو دهه بازمي‎گردد، به زماني كه او دچار مرحمت پاكسازي و تصفيه اداري شد و بنابراين بيشترين زمان خانه‌نشيني خود را صرف ترجمه آثاري كرد كه تاثيري انكارناشدني بر دانشِ نسل من گذاشت. اگر كسي بخواهد سياهه‎اي از آثار مهم اسطوره‌شناسي در اين دو دهه ترتيب دهد، بي‌ترديد نام جلال ستاري و كارهايش در سرلوحه اين فهرست قرار دارد. به جرات مي‎توان گفت كه آثار ترجمه‌شده از متون منابع دست‌اول اسطوره‌شناسي تا پيش از او چنان قليل و كمرنگ است كه به‌راحتي مي‌توان از آن چشم پوشيد. گسترش منابع اسطوره‎شناسي علمي ( چنانكه فارغ از علايق قومي و ديني) باشد، يك‎سره مديون اهتمام اوست. او با ترجمه حدود سي عنوان كتاب و نگارش چيزي در همين حدود رساله در رمزشناسي و شرح قصص شرقي سهمي غيرقابل‌انكار در پيشرفت اين دانش داشته است (جلال ستاري براي ما پژوهندگان هنر‌نمايش البته جذابيت مضاعفي هم دارد. علاقه او به جهان نمايش منجر به ترجمه و نگارش جستارهايي مهم در اين زمينه شد، از جمله نگارش نخستين رساله مفصل درباره آنتونن آرتو).
او نسل ما را با پيچيدگي‎هاي جهان اسطوره آشنا كرد و از اين رو پيوندي عميق با فضاي دهه شصت دارد. خوانندگان آثار او غالبا جوانان آن نسلي بودند كه در اين دهه رو به باليدن داشتند. بنابراين خواندن ترجمه‎هاي او از متون اسطوره‌شناسي به شناختي عميق از جهاني كه با آن درگير بوديم مي‎انجاميد. آن جهاني بود عميقا آغشته به اسطوره و آيين كه البته باقشري از ايدئولوژي پوشانده شده بود و جز از طريق شناخت علمي اسطوره نمي‎شد چنان جهاني را شناخت و حتي تاب آورد. 
ستاري يك‌تنه ما را با كثيري از اسطوره‌شناسان و همچنين دين‎پژوهان و روانكاواني كه تفسيرهاشان پاي در زمين اسطوره و آيين داشتند، آشنا كرد. از طريق او ما به‎گونه‎اي منسجم با آراي ژرژ دومزيل، كارل يونگ، گاستون باشلار، روژه كايوا، تيتوس بوركهارت، فريتيوف شوان و رنه گنون آشنا شديم. اما بي‎هيچ شك و ترديدي مهم‎ترين كار او در اين زمينه شناساندن ميرچا الياده به فضاي جامعه فرهنگي ايران بود. 
نخستين كتابي كه او از الياده ترجمه كرد، چشم‌اندازهاي اسطوره، انتخابي هوشمندانه و مدخلي مناسب براي شناخت الياده و اسطوره در آن زمان (سال 62) است. اين كتاب ضمن آنكه دقايق اصلي مفاهيم اسطوره‎اي را كاويده و ما را با رئوس نظريات الياده آشنا مي‎كند، درعين‌حال براي خواننده‎اي كه آشنايي چنداني با اين مباحث ندارد بسيار قابل‎فهم است (درقياس با ترجمه ديگر ستاري از كتاب بسيار مهم الياده، رساله در تاريخ اديان). چنانكه هنوز مي‎توان چشم‌اندازهاي اسطوره آن را يكي از بهترين‌ آثار ترجمه‌شده به زبان فارسي براي خواننده علاقه‌مند براي ورود به اين حيطه دانست (براي خود من هنوز اين كتاب به‌شدت قابليت بازخواني و ارجاع دارد). 
شناساندن الياده در كنار يونگ، باشلار و ديگران نشان مي‎دهد كه ترجمه متون اسطوره‎شناسي براي ستاري يك تفنن پژوهشي محسوب نمي‎شد، بلكه دقيقا يك پروژه جدي بود. پروژه‌اي كه البته در متن فضاي ايدئولوژي‌زده‎ و اسطوره‌انديشِ دهه شصت بسيار بامعنا و قابل تأويل است. 
اما نكته بسيار مهم در پروژه فكري ستاري اين است كه اين پروژه براي او با ترجمه متون دست اول به پايان نمي‎رسيد، بل تازه آغاز مي‎شد. براي او اين يك پروژه فكري كامل بود. بنابراين تداوم آن را مي‎توان در گسترش كار پژوهشي او در دهه هفتاد و هشتاد مشاهده كرد. در اين دو دهه او اندكي از آهنگ ترجمه‌هايش كاست و به‎‏عوض بر آهنگ نگارش پژوهش‌هايش افزود. در اين ضرباهنگ كاهنده و افزاينده مي‌توان فهميد كه پروژه او با ترجمه اين متن‌ها و مقالات به پايان نرسيده، و بلكه كاربست رهيافت اين نظريات در پژوهش‌هايي كه او بر روي قصص ايراني انجام داد همان قدر اهميت دارد. 
پژوهش‌هاي او بر روي قصه‎هاي ايراني و شرقي دقيقاً تداوم كار فكري او در ترجمه متن‎هاي اسطوره‌شناسي ا‎ست. كساني كه به دقت ترجمه‌هاي ستاري را دنبال كرده‌اند مي‌توانند تأثير اين آرا را در پژوهش‎ها و تفسيرهاي او مشاهده كنند. او پيش از اين در دهه چهل و پنجاه مقالاتي درباره تفسير رمزي قصه‌هاي ايراني در نشريه «هنر و مردم» به چاپ رسانده بود. مقايسه ميان آن مقالات و جستارهاي بعدي نشانگر جهشي كيفي در تفسيرهاي اوست. اگرچه بايد اذعان كنيم تفسيرهاي او بر قصه‎هاي ايراني يك‎دست نيست (و اين را البته مي‎توان در ناهمساني گزينش مقالات ترجمه‎اي او هم مشاهده كرد). برخي از اين تفسير‎ها، همچون افسون شهرزاد، حالات عشق مجنون، و درد ذليخا بر ديگران برتري چشمگيري دارند، بااين‎حال همه اين پژوهش‎ها مي‎توانند راهنماي مناسبي باشند براي آن دسته از پژوهش‎هايي كه اين روزها بسيار دامنگير مقالات علمي ـ پژوهشي اساتيد و دانشجويان علوم انساني ا‎ست و در آن نويسندگان با نوعي ذوق‌زدگي و فاضل‎مآبي آراي فيلسوفان و مفسران غربي را به شكلي سطحي و به تعجيل براي فهم و تفسير ادبيات و قصه‎هاي ايراني به كار مي‎گيرند. جستارهاي او به واقع پيوندي ميان شرق و غربند و او هسته‎هاي دروني اين قصه‎ها را به مدد آراي اسطوره‌شناسان و افسانه‌شناساني چون الياده، باشلار و يونگ مي‎سنجد. يكي از مهم‌ترين رساله‌هاي او: پيوند عشق ميان شرق و غرب نمونه‌اي عالي از اين تفسير بينافرهنگي است.
به‌جرات مي‌توان جلال ستاري را (در كنار كساني چون بابك احمدي و عبدالكريم سروش) از فيگورهاي مهم فكري دهه شصت و هفتاد دانست. با اين حال برخلاف سروش و احمدي، كار او روشنفكري، در معناي مصطلحش نبود. شايد بتوان گفت او روشنگري را بر روشنفكري برگزيده بود و بسا كه همين نكته پاشنه آشيل پروژه فكري او در دهه هشتاد شد. كارهاي او در اين دهه ـ چه در حيطه ترجمه و چه در حيطه جستارنويسي ـ كمي از آن دقت و وسواس پيشين فاصله و خيلي به چارچوب سنت آكادميك فرانسوي يا پژوهش‌هاي فرانسه‌زبان متكي است. اين عدم وسواس را شايد عده‌اي به پاي پا‎به‎سن‎گذاشتنِ او بگذارند، اما من آن را برآمده از چيز ديگري مي‎دانم، چيزي كه در عميق‌ترين لايه پروژه او پنهان بود و به روزگاران هرچه بيشتر از عمق به سطح آمد. آن معضله حاصل فقدان نوعي نگره انتقادي در پروژه فكري ستاري بود. نه او و نه پروژه فكري‎اش حساب شيفتگي نسل ما به آراي امثال شوان و گنون و بوركهارت را نكرده بود؛ دوران ما نيز ما را به چنان شيفتگي بي‎چون‎وچرايي سوق مي‏داد. ما در ذيل اين پروژه و آراي كساني كه بعدا دانستيم سنت‌گرا (تراديشناليست) و اصحاب حكمت خالده يا جاويدان‌خرد خوانده مي‎شوند (و در ايران كساني همچون نصر، اعواني و تا حدي شايگان نمايندگان فكري آن بوده و هستند) نوعي درك رحماني و متساهل از دين و از آن مهم‌تر نوعي دريافت زيبايي‌شناختي و ذوق‌ورزانه از حكمت معنوي و ديني مي‌يافتيم. در آن زمانه كه از آن سخن مي‎گوييم اين دريافت البته با آن نگاه صلب و جزمي دين حكومتي در تقابل بود و پس در درك و دريافت ما نيكوتر مي‌نمود. با گذار از آن شيفتگي اوليه و عميق‌ترشدن در مبادي آراي اصحاب حكمت خالده ناگهان دريافتيم اين ديدگاه رحماني، بسا كه خود بر هاويه‎ پنهاني بنا شده باشد. حتي اگر رسوايي‌هاي اخلاقي و اعوجاج فكري فريتيوف شوان در پايه‎گذاري نوعي دين سرهم‌بندي‌شده و فرقه‎گرايانه را ناديده بگيريم، باز نمي‌توانيم از نگره‌هاي شبه‎فاشيستي امثال گنون و يونگ در تقابل با انسان‌گرايي جهان جديد و بازگشت به يك جهان رمزي و رجعت به نوعي اقتدار ديني ـ اسطوره‎اي و هاله‎هاي قدسي چشم‎پوشي كنيم. اين نكته‎اي بود كه پروژه فكري ستاري از ابتدا فاقد رويكرد انتقادي بدان بود و بنابراين هرچه گذشت به شكل نوعي بي‌دقتي و عدم وسواس به نظر آمد. اما آنچه به ظاهر نوعي بي‌دقتي به نظر مي‎آيد، در واقع نه حاصل بي‎دقتي، بل حاصل فقدان رويكرد انتقادي ‎است. 
نظريه سنت‎گرايي فاقد رويكرد انتقادي نسبت به خود سنت است، به عوض لبه تيز نقد را متوجه مدرنيته مي‎كند. سنت‌گرايي به‌هرحال امري مدرن است و از مدرنيسم بي‌بهره نيست، با اين حال نقد آن به مدرنيته نقدي غيردرون‌ماندگار و از منظر سنت بوده و خواهان رجعت به شكلي از سنت قدسي و معنوي ا‎ست كه به‌شدت غيرتاريخي است و به‌همين دليل مي‎تواند امكان آميزش و امتزاج دلبخواهانه‎اي از سنت‌هاي ديني و آييني متفاوت (بوديسم و حكمت ودانتا تا گنوسيسم و كاباليسم و صوفيسم و تا عرفان سرخپوستي و شمنيسم) را فراهم آورد. گزينش مقالاتي از اينجا و آنجا در كتاب‌هاي دهه هشتاد ستاري به بي‎دقتي ربطي ندارد، به همين امتزاج دلبخواهانه در سنت تراديشناليست‌ها مربوط است. اين همان چيزي‏است كه ـ به زعم من ـ هر چه گذشت بيشتر از عمق پروژه فكري ستاري به سطح آمد. در واقع فقدان رويكرد انتقادي در پروژه فكري ستاري به خود او بازنمي‎گردد، بل به سنتي بازمي‎گردد كه او بدان اتصال دارد (او بارها در مصاحبه‎هايش به همراهي فكري با متفكراني همچون نصر و شايگان سخن رانده است). پروژه فكري ستاري فاقد رويكرد انتقادي به سنت بود، با اين حال واجد رويكرد اعتقادي به سنت هم نبود (برخلاف امثال نصر و اعواني)، اما اين مساله درعين‎حال موجب اين نمي‎شد كه او نسبت به فروبستگي‎هاي سنت، كه از قضا گرداگرد ما مشحون و مجروح از آن است، نگاهي انتقادي اتخاذ كند.
در تعلق او به هنر نمايش هم همواره نوعي تعلق پنهان و آشكار به سنت‌گرايي و نمايش سنتي ـ در برابر مدرنيست‌هايي همچون بكت و برشت و ژنه ـ مشاهده مي‌شود. تعلق او به آرتو نيز از همين سنخ بود. او به خوبي دريافته بود در آرتو نوعي هم‌سخني با سنت‎گرايي نهفته است و در واقع هم كنه نظريات راديكال آرتو چيزي نيست جز بازگشتي تراديشناليستي به مبادي معنوي و اسطوره‎اي نمايش (من در درسگفتارهاي موسسه پرسش و نيز در نوشتاري چاپ‎نشده به تفصيل به اين موضوع و به پيوند فكري آرتو با رنه گنون و تراديشناليسم پرداخته‎ام). 
پي‎نوشت: 
من اين نوشته را با احترام به ستاري آغاز كردم و با نقد او به پايان بردم، بااين‎حال ارادت من به ستاري پابرجاست. آثار او (به‎ويژه آنهايي كه نشر توس منتشر كرده، با آن يونيفرم محقر و معصوم‌) در كتابخانه‌ام هنوز و هميشه جاي عزيز و محترمي براي من دارند و من هيچ‌گاه خود را از رجوع به آنها بي‎نياز نديده‎ام. نقد من به ستاري بيش از آنكه نقد او باشد (كه البته كمي هست)، اما بيش از آن نقد سنتي فكري‎است كه ستاري كم‌وبيش از آن برآمده بود، ورنه در دانايي و كوشايي او نه جاي ترديد ا‎ست و نه هيچ ترديدي بر حق ادا نشدني او بر آموخته‎هاي من و نسل من از آثار او.

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون