به مناسبت درگذشت بلاتار كارگردان مجار در هفتاد سالگي
سينماگري كه باج نميداد
محسن آزموده
سهشنبهاي كه گذشت، خبر آمد كه بلاتار كارگردان و سينماگر مجار درگذشت. خبر فوت او در رسانهها و مطبوعات ايران چندان بازتاب نيافت، علت هم شرايط خاص كشور در اين روزها است. مرگ او در هفتاد سالگي نسبتا زودهنگام بود. اگرچه سالها بود كه فيلم جديدي نساخت. بعد از «اسب تورين» (2011) كه فكر ميكرد، چندان كه بايد قدر نديده است. ازقضا در ايران او را عمدتا به واسطه همين فيلم ميشناسند. او در اين فيلم زندگي محقر پيرمردي گاريچي را به تصوير كشيده. نام تورين براي اهل فلسفه يادآور شهري در ايتالياست كه فريدريش نيچه متفكر آلماني قرن نوزدهمي دچار فروپاشي رواني شد، وقتي كه در يكي از ميدانهاي اين شهر شاهد بود كه يك گاريچي اسبش را شلاق ميزند. راويان گفتهاند كه فيلسوف آلماني كه در آستانه جنون بود، با ديدن اين صحنه اختيارش را از دست داد، نزد گاريچي رفت، از گردن اسب آويخت و از ستوربان خواست كه حيوان را نيازارد. ميگويند فيلم «اسب تورين»، داستان زندگي همان گاريچي است كه با دخترش در كلبهاي در دل ناكجاآباد زندگي ميكند، در فضايي آخرالزماني كه سياه و سفيد بودن فيلم حال و هواي دهشتآور فيلم را تشديد ميكند.
پيرمرد و دخترش در اين كلبه، زندگي ساده و حقيري دارند. هر روز صبح دختر شولاي سياه پدر را به سر ميكند و از كلبه بيرون ميزند و تا لب چاه نزديك كلبه در واهه پيش رو ميرود و با سطل آب ميكشد تا در خانه سيبزميني آبپز درست كنند. صحبتي ميان دختر و پدر نيست، پيرايهاي در خانه نيست، جز ضروريات زندگي، چند صندلي و ميزي چوبي و تختي در كنار كلبه و اجاقي براي آشپزي. آنها در بشقابهاي چوبي، با دست سيبزميني را پوست ميكنند و ميخورند. فيلم دو ساعت به طول ميانجامد و در تمام مدت اين فرآيند تكرار ميشود، يادآور آموزه بازگشت جاوداني همان نيچه. تنها در ميانه فيلم يك بار دو مرد با ظاهري عجيب و ژندهپوش نزد آنها ميآيند و از فاجعهاي قريبالوقوع ميگويند، يادآور انذارهاي نيچه. بعد از آن است كه پيرمرد و دخترش با اسب و گاريشان سعي ميكنند كلبه را ترك كنند، اما نميتوانند و بر ميگردند و باز روز از نو، روزي از نو. هميشه همان، غم همان و غم نامه همان.
بلاتار در اسب تورين نمايشگر دنيايي فاجعه زده است، درست شبيه دنياي اين روزهاي ما. او در ساير فيلمهايش نيز تصويرگر چنين فضايي است، آثاري چون نفرين (1988) و تانگوي شيطان (1994) و هارمونيهاي وركمايستر (2000). بلاتار آدم خوشبيني نبود، به نظر من بدبين هم نبود. او هنرمندي متفكر بود و دنيا و انسان را همانطور كه واقعا بود و هست و خواهد بود، ميديد، درست مثل نيچه فيلسوف. فيلمهاي او بيان سينمايي انديشههاي نيچه بود. نشان ميداد كه بايد به همين جهان آشوبزده آري گفت. چارهاي نيست. راه گريزي نيست. نور اميدي نيست. هر چه هست، همين است و جز اين نيز نخواهد بود. بلاتار اهل فريب مخاطب يا باج دادن به هيچ كسي نبود. او دنيايي تيره و تار را زيسته بود، عالمي خاكستري، بدون حرف اضافه، بيفريب موسيقي و رنگ و بازيگراني خوش بر و رو و قصهپردازيهاي كرختكننده. او اهل پرگويي و درازنويسي و وراجي هم نبود، با خودش و تماشاگرانش تعارف نداشت. مثل ما روزگارش تلخ و سياه بود و همان را به تصوير ميكشيد، يادش گرامي. با اندوه و اميد.