نگاهي به فيلم غريزه سياوش اسعدي
چمداني به اندازه پيراهن تنهايي يك عشق
مرضيه نگهبان مروي
«غريزه» سياوش اسعدي، بيش از آنكه يك درام عاشقانه تاريخي باشد، يادداشتي تصويري است بر دلتنگي؛ دلتنگي نسلي، دلتنگي انساني كه ميان ميل، سنت و رويا معلق مانده است. فيلم در دهه چهل شمسي ميگذرد، اما حس و حالش به طرز عجيبي معاصر است؛ انگار زخمي كه نشان ميدهد هنوز تازه است.
تماشاي «غريزه» ناخودآگاه مرا به ياد آن بيت سهراب سپهري مياندازد: «من به اندازه يك ابر دلم ميگيرد…» اين «دلم ميگيرد» در سراسر فيلم جريان دارد؛ در نگاه كامي، پسري عاشق سينما كه جهان را از قاب تصوير ميفهمد و در سكوتهاي آتيه، دختري كه خودِ سينماست؛ دريچهاي به رويا، فرار و امكان زيستن جور ديگر. عشق آنها شبيه همان لحظههاي پر اوجي است كه سهراب از آن ميگويد؛ لحظههايي كه ناگهان آسمان در چشم آدم تخم ميگذارد، اما درست همانقدر ناپايدار و شكنندهاند. فيلم با رنگ و لعاب بصري چشمنوازش، لوكيشنهايي كه بوي باد و خاك و جاده ميدهند و ريتمي كه بيشتر به حس تكيه دارد تا حادثه، ما را وارد جهاني ميكند كه در آن «رفتن» مهمتر از «رسيدن» است. كامي، مثل راوي شعر سهراب، انگار مدام در حال بستن چمداني است كه «به اندازه پيراهن تنهايياش جا دارد.» سينما براي او همان «وسعت بيواژه»اي است كه صدايش ميزند؛ اما عشق به آتيه، اين سفر را پيچيدهتر ميكند.با اين حال، نقطهاي در فيلم براي من حلنشده باقي ميماند: نقش پدر. ترجيح من اين بود كه پدر، بهجاي ايستادن در جايگاه مجري سنت، نقش حامي هر دو، پسر و دختر، را بازي ميكرد؛ پدري كه عشق را به رسميت ميشناسد و ازدواج و زندگي آنها را حمايت ميكند. آنچه در فيلم ميبينيم، بيشتر يادآور سنت تلخ «پسركشي» است؛ پدري كه به جاي رحم و همراهي، حذف را انتخاب ميكند. اينجا فيلم آگاهانه يا ناآگاهانه، زخم قديمي تقابل نسلها را دوباره باز ميكند.از منظر روانشناختي، ميتوان به اشارههاي ظريف فيلم به عقده اديپ هم توجه كرد. جايي كه مرزهاي عشق، قدرت و مالكيت مخدوش ميشوند و پسر، در ناخودآگاه، رقيب پدر و معشوق مادر ميشود؛ يا شايد براي هميشه «محرم» ميشود، بيآنكه اجازه عبور داشته باشد. اين خوانش، رفتار پدر را پيچيدهتر و تلختر ميكند، اما همچنان از بار مسووليت اخلاقي او كم نميكند. غريزه در نگاه من ميل خودكامگي پدر است. «غريزه» درنهايت فيلمي است درباره ناتمام ماندن؛ ناتمام ماندن عشق، رويا و گفتوگو. فيلمي كه مثل شعر سهراب، پرسش ميپرسد و پاسخ نميدهد: «تا طلوع انگور، چند ساعت راه است؟» شايد همين تعليق، همين ناتواني در رسيدن، جوهره اصلي «غريزه» باشد. فيلم ما را با كفشهاي گمشده رها ميكند؛ با اين حس كه بايد امشب رفت، اما نميدانيم دقيقا به كجا.