بچهها بحران را بو ميكشند
غزل حضرتي
«در شرايط بحرانهاي سياسي و اجتماعي، سلامت روان كودكان به شدت آسيبپذير ميشود. كودكان توان تحليل اخبار و تنشهاي سياسي را ندارند و شنيدن يا ديدن اين اطلاعات ميتواند باعث اضطراب، ترس، بيخوابي، پرخاشگري يا گوشهگيري در آنها شود. نقش والدين در اين شرايط، كليدي و تعيينكننده است.» اين پيام را غروب يكشنبه در كانال مدرسه گذاشتند، درست همان لحظهاي كه پسرم داشت از من ميپرسيد: «چرا شوهر دوستت رو گرفتن؟»
غروب آخرين روز تعطيلي بود و من در حال كار پشت سيستم نشسته بودم در خانه. پسرم هم داشت براي خودش نقاشي ميكشيد. دوستم تماس گرفت و گفت: «با شوهرم در خيابان انقلاب راه ميرفتيم كه يكهو ريختند و ما فرار كرديم و همسرم را گم كردم. نميدانم چه كنم.» و ناگهان زد زير گريه. استيصالش از آن سوي خط كاملا مشخص بود و من اين سوي خط دايما دلداريش ميدادم كه كمي صبر كن و همان حوالي بچرخ، حتما پيدايش ميشود. دوستم اما حال خوبي نداشت و دايم ميگفت اگر گرفته باشندش چه كنم؟ سعي كردم كمي آرامش كنم و به او اطمينان دادم اگر تا يكي، دو ساعت ديگر خبري نشد به من بگو تا بتوانم از چند نفر برايت پيگيري كنم.
همه اين مكالمه را پسرم ميشنيد. ناگزير بودم از اينكه جلوي او حرف بزنم. تلفنم كه تمام شد، گفت: «چه اتفاقي براي «ن» افتاده؟ چرا گريه ميكرد؟» گفتم: «همسرش را گم كرده.» او كه برايش عجيب بود اين جوابم، گفت: «مگه مردهاي بزرگ هم گم ميشن؟ كجا و چه جوري گم كرده؟» گفتم: «رفته بودند بيرون، مامورها ريختند و اينها فرار كردند و همديگر را گم كردند.» تعجبش بيشتر شد. «مامورها يعني كيا؟ چرا ريختند؟ ميخواستند اينها را دستگير كنند؟» گفتم: «نميدانم ميخواستند اينها را دستگير كنند يا نه، اما خب قطعا ميخواستند يا عدهاي را دستگير كنند يا مردم را پخش كنند.» سوالاتش بيشتر ميشد و من افتاده بودم در دور حساسي كه بايد جواب ميدادم و يكسري مسائل را برايش روشن ميكردم. با وجود اينكه علاقهاي نداشتم پسرم در ۷ سالگي اينها را بداند، گفتم: «مردم بعضي اوقات نسبت به يكسري چيزها اعتراض دارند، عصباني ميشوند. ميآيند در خيابان. شعار ميدهند، داد ميزنند، ميگويند صداي ما را بشنويد، ما شكايت داريم.» گفت: «خب، بعد پليس ميگيردشان؟» گفتم: «نه هميشه، ولي وقتي تعدادشان خيلي زياد ميشود و شعارهاي زيادي ميدهند پليس سعي ميكند پخششان كند و از جمع شدنشان جلوگيري كند.» گفت: «خب، چرا؟» گفتم: «براي اينكه تعدادشان بيشتر نشود.» خودم ميدانستم جوابهايم گنگ و كلي است و اصلا قانعكننده نيستند. اما هر چه ميخواستم كمترين اطلاعات و در عين حال درستترين اطلاعات را بدهم، نميشد انگار. مكالمه اينجا با تلفني ديگر قطع شد. دوستم بود كه ميخواست خبر پيدا شدن همسرش را بدهد و من يك نفس راحت كشيدم. پسرم باز پيدايش شد و گفت: «همسر «ن» پيدا شد؟» گفتم: «آره.» گفت: «پس نگرفته بودنش.» گفتم: «بله، خدارو شكر نگرفته بودنش.» گفت: «اينهايي كه ميگيرن رو ميبرن زندان؟» گفتم: «بعضي اوقات بله، بعضي اوقات هم رهاشون ميكنند.» گفت: «مثل اون دوستت كه چند سال پيش رفت زندان و به خاطرش خيلي ناراحت بودين؟» گفتم: «بله، مثل همون دوستم كه خدارو شكر بعد از چند وقت آزاد شد.» رفت سر بازياش و كارتونش را روشن كرد. ميديدمش از گوشه چشم كه دارد همزمان كارتون ميبيند و فكر ميكند. براي ذهن كودكانه او اين اطلاعات خيلي زود بود. اما ناچار بودم در اين حد به او بگويم كه چه شده. گرچه نميدانستم چه ميشود. او نميدانست مردم براي چه در خيابانند. باز سرش را انداخت پايين و ادامه كارتونش را ديد. مغزم داشت داغ ميكرد از اينكه چرا نميتوانم به او بگويم واقعيت داستان چيست. اما آرامشم را حفظ و سعي كردم روي گزارشم تمركز كنم. داشت دير ميشد.
ساعت ۷ شب بود و من بايد همان شب تمامش ميكردم.
چند دقيقه بعد اينستاگرام را باز كردم تا از اطلاعات پستي كه ذخيره كرده بودم، استفاده كنم. صداي داد و فغان مردم در يكي از پستهاي يك صفحه خبري خانه را پر كرد. پسرم پريد كنارم و گفت: «ببينم چي شده؟» گفتم: «هيچي، صداي درگيري بود.» گفت: «بذار ببينم ديگه، تورو خدا.» گفتم: «رفت پايين ديگه پيداش نميكنم.» دمغ برگشت سرجايش و من صداي گوشيام را بستم.
همان موقع پيامي را در كانال مدرسه ديدم كه حواستان به بچهها باشد. با خودم گفتم حواسمان چطور به بچهها باشد. در جنگ اسراييل، بچهها را برداشتم و بردم شمال. جلويشان حرفي از كلمات جنگ و حمله و اسراييل و اينها نميزديم. با اشاره با هم صحبت ميكرديم. روز سوم پسرم به بقيه بچههاي خانه گفت: «بچهها اين ايرانه، اين اسراييل. دارن بمب ميندازن سمت هم.» و خودش را از روي متكاها پرت كرد پايين.
بچهها ميشنوند هر چند شما با صداي آرام حرف بزنيد. آنها ميبينند هر چند شما گوشيتان را از آنها قايم كنيد. آنها بو ميكشند همه چيز را. ميفهمند بحران را. هر قدر تلاش كنيم بچهها را دور نگه داريم از فضايي كه درونش داريم زندگي ميكنيم، آنها بحران را ميبينند و حس ميكنند.