بماند براي آينده
نازنين متيننيا
بعدازظهر يكشنبه، گوشي به دست داشتم به پاي كرال شناي شاگردم نگاه ميكردم كه ديدم انگار ناگهان دستي از غيب آمده اينترنت وصل شده و نوتيفيكيشن واتساپم روشن شده. خالهام داشت از آن سر دنيا ويديوكال ميكرد. تا آمدم به خودم بجنبم، همه چي قطع شده. به شاگردم گفتم: «اينترنتم يك ثانيه شبيه شهابسنگ توي آسمون درخشيد و گم شد انگار...» همين جوري هول هول تلاش كردم كه چهارتا مسيجي كه آمده را باز كنم. نشد. بعد دستهايم شروع كردن به لرزيدن و اضطراب آمد سراغم. فكر كردم اگر فقط اينترنت من وصل شده باشد چي؟ اگر ناگهان همه خبرها با هم بالا بيايد و بخوانم، چطور ميخواهم اين حجم از ناآگاهي ده، دوازده روزه را تحمل كنم؟ باورتان نميشود ولي وقتي ديدم قطع شده، انگار خيالم راحت شده باشد، نفس عميقي كشيدم و به شاگردم گير دادم كه چرا بدنت را درست روي آب نگه نميداري و رفتم پي كارم. ديرتر فهميدم آن وصل شدن چند ثانيهاي اختلال در شبكه همراه بوده و من، آن مرغ پركنده توي آب، فقط دچار اختلال شدهام. عجيب است كه آدميزادي اين طور بالا و پايين ميشود. اينترنت كه قطع ميشود، اضطراب بيخبري و دوري سراغش ميآيد و وصل هم كه ميشود جور ديگري ذهنش درگير ميشود و داشته و نداشتهاش جلوي چشمش ميآيد. گمانم هم تا الان روانشناسان و جامعهشناسان، براي اين حالت رواني اسمي و توضيحي پيدا نكردهاند. چون آن اينترنتي كه آدم خودجوش قطع ميكند و با اراده خودش تصميم ميگيرد كه نداشته باشد كجا و اين اينترنتي كه بياراده قطع ميشود و ميشود دردسر عمومي و خوابيدن كسب و كارها و بيخبري كلي كجا. همه دنيا هم كه اين طوري نيست كه روانشناسان بروند سراغ اين پديده و بخواهند اسمي برايش پيدا كنند و توضيحي و بعد هم راهكاري براي آسيب كمتر روان. روانشناسان حاضر در ايران هم كه خودشان درگيرند و در بياينترنتي روزگار ميگذرانند و راستش را بخواهيد فكر كنم اين روزها آنقدر درگيري ديگر دارند كه فعلا بررسي پديده قطع عمومي اينترنت، جايي در بررسيها و كارشناسيهايشان ندارد. پس نتيجه باز هم ميشود بيخبري. بيخبري از همه چيز. از خبرها، اتفاقها، مردم، زمانه و از همه مهمتر، آسيبهايي كه به روح و روان آدميزاد وارد ميشود و كسي هم حواسش نيست. جالبتر اينكه من روزنامهنگار مردمي، سواي همه اينها نگران اينترنتم. دلم ميخواهد آخرين نفر باشم توي اين سرزمين كه اينترنتش وصل ميشود. چرا؟ چون سنگيني تحمل بار متلكهاي اينترنت سفيد روي دوشم زياد است. شبيه خبرنگاران برخی خبرگزاريها ، آدم پرطاقتي نيستم كه مردم عادي بيايند توي كامنتها و پاي مطالبم متلك بیندازند كه اينترنت سفيدت را ميخريم و من، محل ندهم و كار خودم را بكنم. حالا ضعيفم يا هرچي، اينطوريام ديگر. اين طوري كه دلم ميخواهد وقتي خيالم راحت شد كه همه مردم اينترنت دارند، اينترنت من هم وصل شود. حالا توي اين اوضاع اين چيزها چه اهميتي دارد؟ دارد ديگر. بخواهم توضيح بدهم اين لحن شوخ و شنگ نوشتهام كه از اول يادداشت با آن شروع كردهام، از بين ميرود و جدي ميشود و جدي شدن هم تبعاتي دارد و دلم نميخواهد خداي نكرده، سرنوشت مطلب و خودم و روزنامه را با هم به باد بدهم! از اين چيزها گفتم، يادم آمد كه همين ديشب كه مرحمت كردند و سرچ گوگل را باز كردهاند، افتادهام به سرچ كلمات كليدي. اسم خودم را سرچ ميكنم، اسم روزنامه را و چيزهايي از اين قبيل. در واقع افتادهام به شخم زدن تاريخ زندگي حرفهاي خودم. يادداشتهايم را ميخوانم، زندگي آن روزهايي كه آن يادداشتها را نوشتهام مرور ميكنم. گاهي كيف ميكنم. گاهي به خودم فحش ميدهم كه زن اين چه اراجيفي است نوشتهاي و از اين ماجراها. سرگرمم ديگر. يك دورهاي دلم ميخواست همت كنم و همه يادداشتها را جمع كنم توي يك كانال تلگرامي. ولي خب سرمشغولي مجازي اجازه نميداد. حالا سرمشغولي مجازي ندارم، يادداشتها هم حاضر است ولي كانال تلگرامي نيست. هميشه يك جاي كار ميلنگد ديگر. چه ميدانم. اين روزها در واقع چيزي نميدانم. فقط ميدانم قبلتر از اين روزها، انگار اوضاع ما هميشه همين بوده. مثلا ديشب لابهلاي سرچهايم خبري ديدم از دادگاه روزنامه «اعتماد» با حضور آقاي حضرتي. خبر براي سال 90 بود. لينكش هم باز نشد كه ببينم چي بوده و دقيقا چه اتفاقي افتاده. همين جوري حساب كتاب كردم كه اگر در اين 14 سال آقاي حضرتي و بهزادي حداقل سالي 4 بار هم به خاطر روزنامه به دادگاه و دادسراي فرهنگ و رسانه رفته باشند يا در معاونت مطبوعاتي تذكري را جواب داده باشند، با حساب سرانگشتي حدودي حداقل 56 بار جواب پس دادهاند و بندگان خدا چه تحملي دارند. حالا چيزهاي ديگر بماند. حقوق تحريريه و پول كاغذ و هر شب مراقب و مواظب روزنامه بودن كه مبادا فلان شود و از آن طرف به دلخوريهاي ما و نويسندهها جواب دادن كه چرا فلان مطلب فلان شد و بهمان مطلب بهمان، واقعا هم سخت است. ولي اهميتش در همين يادآوريهاست. حالا ممكن است مردم فكر كنند كه روزنامهنگاري در ايران مرده و يك وقتهايي زل بزنند توي چشم آدم بپرسند كه مگر روزنامهنگار هم داريم؟ ولي اصلا نه به صبر آقاي حضرتي و بهزادي و نه حرفهاي من، شما در همين بياينترنتي برويد سرچ دست و پا بسته كنين و تا همين مثلا سال 1400 ما را بخوانيد، ميبينيد كه اين جور هم نبوده كه دست روي دست بگذاريم، ما بوديم، يادداشتها و گزارشهايمان هم بوده، حالا روزگار نامراد بوده اشكال ندارد، اما زنده مانديم و روايتهايي به جا گذاشتيم براي روزهاي آينده. مثل همين ستون كه بالاخره حالا نه، ولي 10 سال ديگر روايتي است از شرح حال روزنامهنگاري در شرايطي كه اينترنت قطع ميشود و روزنامه، بايد صبح فردا روي كيوسك باشد. كه هست.