روايت صدوسيزدهم سفر به ايران
مرتضي ميرحسيني
نامش ويليام اوكانر بود. گفتني دربارهاش بسيار است. اما تا جايي كه به ايران برميگردد، اندكي فارسي ميدانست. نه اينكه بدون مشكل چيزي به فارسي بنويسد يا حتي بدون زحمت به زبان ما صحبت كند. از آموزشهاي مقدماتي زيرنظر آموزگاران هندي نتيجهاي نگرفته بود و حتي بيشتر واژهها را اشتباه تلفظ ميكرد. مامور به ايران كه شد و اداره كنسولگري انگليس در سيستان را به او سپردند، معلم ديگري - البته نه به اين عنوان - به خدمت گرفت. «به ناچار براي آموختن زبان فارسي روال گذشته را دنبال كردم؛ بدين معني كه يكي از افراد محلي را كه فقط به زبان مادري تكلم ميكرد به خدمت گرفتم و براي رسيدن به مقصود همه دشواريها و دردسرهايي را كه از اين رهگذر پديد ميآمد، بر خود هموار ساختم. پيدا كردن فردي مناسب براي اين كار بياندازه برايم مشكل بود. اما سرانجام موفق به يافتن پيرمردي شدم كه چندان حسن شهرت نداشت. او پيش از اين از مردان ظلالسلطان - برادر مظفرالدينشاه كه سالها حكمران فارس بود - به شمار ميرفت و به سبب ارتكاب اعمال خلاف از كشورش گريخته و در پي كسب معاش در هند بود. به عنوان نوكر، بسيار بيكفايت بود اما در مورد توانايياش به زبان فارسي ترديدي نبود.» هر روز به بهانه يادگيري زبان فارسي و آشنايي با كشوري كه مامور به آن شده بود، پاي صحبتهايش مينشست و معمولا در سكوت، به حرفهاي همنشين ايرانياش گوش ميكرد. «او ساعتها درباره شكوه و جلال ايران، آب و هوا، اسبهاي ايراني، قانون، آداب و رسوم، شاهان، ساكنان ايران و غيره سخنها گفت و مانند اكثر ايرانيان از كشورش و ايراني بودنش به خود ميباليد. اقامتش در هند و مشاهده اوضاع و احوال متفاوت آنجا كوچكترين تاثيري در رفتار و اعتقاداتش نداشت و همچنان وطن و فرهنگ و سنتهاي مردمش را ستايش ميكرد. او به راههاي آهن، ماشينهاي سواري، كشتيهاي بخار، چراغ برق، سربازان، خانهها، اسبها و ساير چيزها با ديده تحقير مينگريست و آنها را با جلال و شكوه سرزميني كه خود تركش كرده بود، مقايسه ميكرد و هيچ فرصتي را براي بيان احساساتش از دست نميداد.» چند هفته بعد، زمان حركت رسيد.به جاي سفر از مسير زميني و عبور از صحراي نوشكي - كه هند و ايران را به يكديگر پيوند ميزد - با كشتي به مصر رفت و با گذر از خاك عثماني و عبور از قفقاز، قدم به ايران گذاشت. شرايط كشور ما در آن روزها بسيار بحراني بود. كودتاي محمدعليشاه و سركوب مشروطهخواهان و بعد مقاومت تبريز در نبرد با استبداد، كشور را به مسير بيبازگشت انداخته بود. همه جا ناآرام بود يا بوي ناآرامي ميداد. مينويسد: «زمستان سال قبل نيروهاي طرفدار شاه، تبريز را محاصرهاي طولاني كرده بودند و شهر هنوز با عوارض ناشي از اين محاصره دست به گريبان بود... به هنگام ديدارم از تبريز، شهر كاملا آرام، اما حومه آن بسيار پرآشوب و دستخوش ناامني و راهزني بود. تصميم داشتم از مسير زنجان و قزوين عازم تهران شوم. اما آقاي راتيسلاو (كنسول انگليس در تبريز) متذكر شد كه اين مسير ناامن است و به اصرار از من خواست كه از اين كار صرفنظر كنم. به ناچار برخلاف ميل باطني از همان مسيري كه به تفليس رفته بودم، مراجعت كردم و از آنجا به بادكوبه رفتم و از طريق درياي خزر وارد بندر انزلي شدم.»