• 1404 دوشنبه 13 بهمن
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
بانک سپه ایرانول بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6244 -
  • 1404 چهارشنبه 1 بهمن

خوشا فرياد زير آب

نازنين متين‌نيا

كمي قبل‌تر از اين روزها چشمم به آسمان بود كه ببارد. فكر مي‌كردم اگر برفي مداوم بيايد و چند روزي آلودگي هوا برود، فلان مي‌كنم و بهمان. حالا از پشت پنجره تحريريه، برف و باران، ريز ريز مي‌بارند و من آن فلان‌ها و بهمان‌ها را يادم رفته. همكارم مي‌گويد: «ببين چه روزهايي است كه حتي برف هم فايده ندارد.» برايش تعريف مي‌كنم كه دختر خانم تميزكار، ورزشش را رها كرده و مادرش مي‌گويد كه افسرده شده. مي‌گويد از خانه هم بيرون نمي‌رود، چون فكر مي‌كند كه درخت‌ها دارند گريه مي‌كنند. روزهاي ديگري اگر بود، با خودم فكر مي‌كردم چه تعبير شاعرانه‌اي، طفلك بچه خسته است از روزگار و بايد كاري برايش بكنم. اما حالا همين كه صبح‌ها با همراهي دوست خوبم قرص ديازپوكسايد بتوانم از خانه بيرون بزنم و شب‌ها هم با دوست خوب ديگرم قرص آلپرازولام به خواب بروم، زندگي برايم كافي است. كسب و كار اول، روزنامه‌نگاري، درگير قطعي اينترنت و ماجراهاي مختلف است و كسب و كار دومم، آموزش شنا هم، در قطعي اينترنت و نبودن اينستاگرام و تبليغات و از اين جور چيزها، لك و لك با شاگردهايي كه از قبل مانده‌اند، ادامه دارد. همين شاگردها را هم به زور مي‌كشم استخر. قبل‌تر از اين روزها، به تك‌تكشان ياد دادم كه اگر دردي دارند، بياورند توي آب و بسپارندش به آب. ياد دادم آن «خوشا فرياد زير آب» كه شاعر مي‌گويد واقعي است و مي‌توانند آنقدر زير آب فرياد بزنند تا فشار و استرس زندگي روزمره عادي، كم شود، گم شود. حالا ديگر خودشان خوب بلدند چه كنند، مي‌آيند و سر در آب فرو مي‌كنند. صبر مي‌كنم تا آرام شوند و تمرين‌ها بر اساس حال و روان و اعصاب، نامنظم و پراكنده ادامه دارد. مي‌گويند خودشان را به زور جمع كرده‌اند تا برسند به استخر. مي‌گويند گاهي عذاب وجدان هم دارند. صبور مي‌مانم، لبخند مي‌زنم كه طبيعي است كه ذات زندگي اين است كه بايد ادامه داد حتي در سخت‌ترين و عجيب‌ترين روزها. ولي راستش را بخواهيد خودم نمي‌دانم كه تا كجا مي‌شود ادامه داد. پنج سال پيش تقريبا توي همين روزها، فهميدم كه سرطان دارم، بعد روزهايي سراغم آمدند كه هيچ‌ وقت هيچ تصوري از آن نداشتم. دردهايي كشيدم و صبوري داشتم كه حالا حتي بعد از گذشت پنج سال، نه فقط از يادم نمي‌رود كه حتي باور نمي‌كنم كه آن آدميزاد خميده از درد و زجر، من بودم. در لحظه‌هايي عجيب آرزوي مرگ مي‌كردم. دلم مي‌خواست فقط آن درد لعنتي تمام شود و ديگر حتي برايم مهم نبود كه تمام شدنش به قيمت تمام شدن زندگي‌ام باشد. ولي باور مي‌كنيد يا نه، آن آرزو فقط براي يك لحظه بود و بعد، زندگي با مغناطيسي عجيب، من را سمت خودش مي‌كشاند و دستم را مي‌گرفت و نوازشم مي‌كرد تا تحمل كنم، بخواهم زنده بمانم و ادامه دهم. بعد از آن روزها، فهميدم من آدم مردن نيستم، آدم وا دادن هم. بعدتر كه دقيق شدم، ديدم آدم‌هاي زيادي شبيه به من هستند و اصلا انگار ذات آدميزاد همين مغناطيس‌پذيري به زندگي است. اين‌طور شد ديگر هيچ ‌وقت نپرسيدم كه چطور مي‌شود آدم در سخت‌ترين شرايط هم باز ادامه دهد، زندگي كند. حالا هم همين است. 
روزگار ناخوشي‌هاست. ولي زندگي ادامه دارد. حالا اينكه چطور، آن ماجراي ديگري است. حرف زدن درباره‌اش اما به نظرم مهم است، چون در نهايت و برخلاف آن رويه هميشه منفي‌باف ما ايراني‌ها، جنسي از شناخت و تعميق دوباره دارد. شما ببينيد، از تابستان امسال تا همين زمستان، چه روزهايي را پشت سر گذاشتيم. توصيفشان نمي‌كنم، چون ديگر همه مي‌دانيم. سواي از جنگ و آنچه در دو هفته گذشته اتفاق افتاده، در آن ميانه هم بالا و پايين رفتن قيمت‌ها و تورم و مشكلات ديگر هم بوده. اما، در تمام اين ماجراها، چيزي به نام زندگي گم نشده، كم شده ولي گم نشده. آن روزهايي كه اينترنت سر جايش بود، سايبري‌ها حمله مي‌كردند كه از زندگي عادي حرف نزنين، استوري نگذارين، فلان نكنين و بهمان. ولي واقعيت اين است كه همين زندگي معمولي، تنها زندگي ماست. برخلاف تصور عموم نه اين زندگي معمولي فراموش شده و نه خواسته‌هاي مهم و بحق. اصلا انگار همين زندگي معمولي است كه دست ما را مي‌گيرد و مي‌كشد به سمت خودش. چه بايد كرد ديگر؟ نه اينكه حالا و در اين احوال ناخوش، آدم بخواهد سرخوش باشد و درد را نفهمد، نه. اما ادامه دادن در هر شرايطي مي‌شود مثل همان روزگاري كه من در اوج درد و بيماري، در انتهاي لحظه‌اي كه مرگم را از خدا مي‌خواستم باز هم جادوي زندگي دستم را مي‌گرفت. حالا من در اوج درد، از تمام روزهاي آن سال، لذتي نبردم، نخنديدم، شاد نبودم و واقعا حتي خيلي كم به آينده‌ام فكر كردم، اما ادامه دادم. حالا هم همين است انگار، روزها گيج و گنگ و منگ برايم مي‌گذرد. زندگي براي من خسته است. براي خيلي‌ها هم خسته. ولي ما همه اسير جادوي زندگي شده‌ايم، آلوده به آن و گاهي همين ادامه دادن، فقط به صرف ادامه و نه حركت كردن و حتي اميد به چيزي داشتن، كافي است كه اين هم خودش بخشي از داستان ماست. داستان مردمي كه به احترام زندگي صبور ماندند و ادامه دادند.

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها