روايت صدوچهاردهم
استبداد صغير
مرتضی میرحسینی
ويليام اوكانر پيش از آن در ايران زندگي نكرده بود. اما كموبيش ميدانست اينجا چه خبر است و روايتي نسبتا منسجم از تغيير و تحولات ايران در سالهاي پيش و پس از انقلاب مشروطه در سر داشت. «مظفرالدينشاه كه در سال 1896 ميلادي به جاي پدرش ناصرالدينشاه بر اورنگ شاهي نشست، بيمار و بيكفايت بود. او همواره براي تأمين مخارج هنگفت سفرهاي اروپا و سيار هزينههاي غيرضروري و بيهوده درصدد دريافت وامهايي از خارج بود. مردم كه از اين ديون خارجي و آثار زيانبار آن ناخشنود بودند، حركتهايي را براي ايجاد حكومتي مطلوبتر تدارك ديدند. اين خيزشها به تدريج شدت گرفت.» كشور در اعتراض و نافرماني فرورفت. حكومت، ابتدا مقاومت نشان داد و بعد به ناچار عقب نشست. «مظفرالدينشاه پيش از مرگش در سال 1906 مجبور شد به اعطاي مشروطيت تن دهد و پس از او، پسرش محمدعليشاه علاوه بر تكاليف و مسووليتهاي شاهي، وارث اين اوضاع نيز گرديد.» از همان روز نخست معلوم بود كه شاه جديد با مشروطيت و با قيدوبندهاي قانوني نميسازد و با مشروطهخواهان سر جنگ دارد. مجلسيها را به جشن تاجگذاري راه نداد و بعد هم دربار را به سنگري در دشمني با نظام جديد تبديل كرد. «محمدعليشاه از پدر نالايق و ولخرجش به مراتب ناشايستتر بود و خلقوخويي ناپسند داشت. ترشرو، سختگير و بدخلق بود و اثري از هوش و ذكاوت در او ديده نميشد. مستبد، شياد، ترسو و بيرحم بود. از اينرو انتظار نميرفت حكومت مشروطه را با بردباري تحمل كند و چيزي از سلطنتش نگذشته بود كه دست خود را رو كرد. در سال 1907 يكي- دو بار كوشيد مجلس را متلاشي سازد. اما هر بار در دقايق آخر جسارتش را از دست ميداد و از انجام دادن كار باز ميماند. چندين بار نيز رسما به قرآن قسم خورد كه به اصول و مباني مشروطيت وفادار بماند. اما همه اينها چيزي جز فريب و تظاهر نبود.» بعد از دورهاي كشمكش، آخرين ترسها و ترديدهايش را كنار گذاشت و براي سرنگوني نظام مشروطه و بستن مجلس شوراي ملي - كه نماد اين نظام بود- دست به حملهاي تمامعيار زد. «در ژوئن 1908 محمدعليشاه تعدادي از نيروهايش را با پشتيباني بريگادر قزاق به فرماندهي سرهنگ لياخوف روسي در خارج از شهر مستقر كرد و ساختمان مجلس را، در حالي كه نمايندگان جلسهاي در آنجا تشكيل داده بودند، محاصره و بمباران كرد. در نتيجه اين بمباران تعدادي از نمايندگان فرار كردند، دو نفر كشته و سايرين نيز دستگير شدند.» به هدفي كه در سر داشت رسيد. يا حداقل خودش فكر ميكرد كه رسيده است. مجلس را بست، مشروطهخواهان را كوبيد و فراري داد و نظام استبدادي را هم احيا كرد (در تاريخ ما، به اين دور كوتاه «استبداد صغير» ميگويند). اما ماجرا، بسيار متفاوت با پيشبينيهايش، به مسير ديگري افتاد. «مردم ايران با يكپارچگي و توانايي غيرقابل انتظاري واكنش نشان دادند. در تبريز شورش شد؛ شورشي كه سرتاسر زمستان ادامه داشت و تا بهار سال بعد به درازا كشيد و شعلههاي جنبش ملي را افروخته نگاه داشت. اصفهان و رشت نيز به صورت كانونهاي انقلاب درآمد. در اصفهان بختياريها به رهبري صمصمامالسلطنه و سردار اسعد اعلام مشروطيت نمودند و عمليات خصمانهاي را عليه شاه آغاز كردند و اين درحالي بود كه در رشت نيروهاي ناهمگوني كه عمدتا متشكل از ارامنه و قفقازيهاي ماجراجو بودند، زعامت اسمي فردي برجسته و ثروتمند مشهور به سپهدار اعظم را پذيرفتند. رهبري اين نيروها را عملا ارمني ماجراجويي به نام پيرم، كه مردي مصمم و دلير بود به عهده داشت. اين دو نيرو كه اساسا ناهمگون بودند و انگيزههاي متفاوتي داشتند، در پايان ژوئن پيشروي به سمت پايتخت را آغاز كردند. عمليات اين نيروها مستقل اما هماهنگ و مرتبط بود.» زماني كه اوكانر به ايران رسيد و در انزلي از كشتي پياده شد، مجاهدان شمال در راه قزوين بودند و آماده حمله به تهران ميشدند.