روز پاسخ دادن به «سوالات گربهها»
مهدي خاكيفيروز
بياييد از آخر شروع كنيم. از جايي كه آدم خسته روي صندلي نزديك در مينشيند، كفشهايش را درنميآورد، پنجره را نيمهباز ميگذارد و به موجودي نگاه ميكند كه جز ميوميو چيزي نميگويد ولي همه چيز را ميبيند. گربهها شاهدان خاموشند. آنها اهل گزارش و تحليل نيستند، اهل بودنند. بودنِ دقيق، بيادعا، با حوصله.
امروز روز پاسخ دادن به سوالات گربههاست. روزي براي مكث. براي اينكه كسي از ما بپرسد: حالت چطور است؟ و ما مجبور شويم راستش را بگوييم، حتي اگر كلمه مناسب را پيدا نكنيم.
گربهها سوالهاي بزرگ نميپرسند! نميگويند چرا دنيا اينطور شده؟ ميپرسند چرا ديرتر به خانه ميآيي؟ چرا دستت بوي عجله ميدهد. چرا وقتي مينشيني، زود بلند ميشوي. چرا ظرف غذاي مرا كمتر از قبل پر ميكني؟ سوالهايي كه جوابشان در آمار جا نميشود و در خبر و روزنامه هم نميآيد.
يكيشان هر روز روي همان پله مينشيند. پلهاي كه رنگش رفته، مثل صبر آدمها. نگاه ميكند به رفتوآمدها. به چهرههايي كه انگار مدام در حال حسابوكتابند. حساب وقت، حساب حرف، حساب لبخند. گربه ميپرسد: چرا آدمها اينقدر مراقبند؟ و تو ميماني كه از كدام مراقبت بگويي؟ مراقبت از گفتن، از شنيدن يا از اميدوار بودن؟ شايد هم مراقبت از دوستها و دوستيها.
در شهر، رنج يك شكل ندارد. يك روز خودش را در گلوي معلمي نشان ميدهد كه بايد بلندتر حرف بزند تا شايد صدايش را بشنوند. روز ديگر در زانوي كارگري كه پلههاي خانه را با احتياط پايين ميآيد. گاهي در دل مادري است كه پيام ارسالي به پسرش را چند بار ميخواند و جوابي نميبيند. گاهي در جواني است كه مسيرش را خيلي خوب بلد است، اما زمانش را هنوز نه!
گربهها اينها را ميبينند. وقتي پارك ساكتتر از معمول است. وقتي نيمكتها زودتر سرد ميشوند. وقتي شوخيها كوتاهتر شدهاند و سلامها محتاطتر. آنها بلدند حالوهواي شهر را از روي قدمهاي مردم بخوانند.
يكي از همين گربهها كنار كتابفروشي نشسته بود. شيشه را نگاه ميكرد، جلدها را، نور را. پرسيد: چرا آدمها كمتر ميايستند؟ گفتم: شايد ايستادن سخت شده. شايد ذهنها هميشه در راهند. سرش را تكان داد. ايستادن را خوب ميشناسد. خودش ساعتها كنار يك نقطه ميماند تا لحظه مناسب فرا برسد.
در خانهها هم سوال هست. چرا حرفها تا آخر گفته نميشوند؟ چرا سكوت گاهي رساتر از صداست. چرا خنده دير ميآيد و زود ميرود؟ گربهها ميان اين همه چرا، دنبال جواب كامل نيستند. دنبال صداقتند. دنبال اينكه كسي كنارشان بنشيند و نقش بازي نكند.
روز پاسخ دادن به سوالات گربهها، يعني پذيرفتن انسان بودن، با همه لرزشهايش. يعني گفتن اينكه خستهايم، سردرگميم، اميدواريم، گاهي هم بيحوصله. يعني فهميدن اينكه شهر فقط از خيابان و ساختمان ساخته نشده و از دلهايي ساخته شده كه هر كدام وزني دارند. هر كدام، دهها حرف ناگفته دارند.
گربهاي روي لبه بام پرسيد: چرا انگار آسمان دورتر شده؟ گفتم شايد ما كمتر سرمان را بالا ميگيريم. دمش را جمع كرد. آسمان برايش مسير است، راه فرار، راه رسيدن. وقتي نگاه پايين بماند، آسمان هم دور ميشود.
اگر قرار است به گربهها پاسخي بدهيم، بهتر است ساده باشد، انساني و بيادعا. اگر پاسخي نداريم، كنارش بنشينيم. گربهها از همين همراهي راضي ميشوند. شايد همين نشستن كوتاه، همين ديدن بيواسطه، شهر را كمي قابل تحملتر كند. براي ما، براي آنها، براي زندگياي كه هنوز در مويرگهاي شهر جريان دارد.