زنده باد انگريز!
مرتضي ميرحسيني
به رشت رفت و از همانجا راهي قزوين شد:«تا آنجا كه ممكن بود اطلاعات لازم مربوط به اوضاع را از آقاي رابينو، نايب كنسول رشت، به دست آوردم و صبح روز بعد با يكي از درشكههاي فرسوده و هراسانگيزي كه مسافران بينوا را جابهجا ميكرد، سفرم را ادامه دادم و بامداد روز بعد وارد قزوين واقع در تقريبا هشتاد مايلي تهران شدم.» در راه با مجاهدان مشروطه برخورد نكرد و حتي زماني به قزوين رسيد كه آنان شهر را ترك كرده بودند:«در طول مسير با نيروهاي اعزامي از رشت برخورد نكردم، اما شهر كلا هيجانزده و برانگيخته به نظر ميآمد و گفته ميشد كه يپرم و سپهدار روز پيش آنجا را ترك كردهاند و با نيروهاي تحت امرشان- كه تعداد آنها كمتر از ده هزار نفر برآورد ميشد- در حال پيشروي به سمت پايتخت هستند. شب بعد مسيرم را ادامه دادم و در بين راه از كنار گروههاي مسلح- تقريبا همه سواره- قويهيكل، جنگي و در عين حال بسيار تماشايي گذر كردم. افراد گروه همه درشتاندام بودند و چهرههايي پوشيده از مو شبيه قفقازيها داشتند. آنان چون زرادخانههاي متحرك، سراپا مجهز به جنگافزارهاي كشنده بودند.» كسي مانعش نشد و راهش را سد نكرد. حتي اينجا و آنجا، چند نفري به او خوشامد گفتند و به هواداري از انگليسيها - كه آن زمان پشتيبان مشروطيت تصور ميشدند- شعارهايي دادند:«گاه به گاه مرا متوقف و پرسوجوهايي ميكردند. اما همين كه ميگفتم كنسول انگليس هستم كافي بود كه بيمعطلي ترتيبات عبورم را فراهم كنند. بارها و بارها كه از كنار اين جنگجويان نامنظم ميگذشتم، فرياد ميزدند: زنده باد مشروطه، زنده باد انگريز!» سپس در تفسير اين مواجهه مينويسد:«ما در آن روزها در ايران از محبوبيت برخوردار بوديم.» حرفهايي كه ويليام اوكانر در اين بخش از خاطراتش ميزند، شايد كمي عجيب به نظر برسد، اما ريشه در واقعيتهاي پيچيده آن روزها دارد. حتي برداشت او از احساسات مجاهدان شمال نسبت به انگليسيها نيز برداشت نادرستي نيست. البته ايرانيها از قرارداد سال پيش، موسوم به معاهده 1907 - كه ميان روسها و انگليسيها براي تقسيم ايران بسته شد- آزرده و زخمي بودند و سياست استعماري انگليسيها را ناديده نميگرفتند. اما در آن مقطع، در روزهاي جنگ با محمدعليشاه كه به دوستي با روسها شهرت داشت، نفرت عمومي روي همسايه شمالي متمركز بود و همه، آنان را دشمن اصلي ميديدند (لياخوف روس، سركرده قواي قزاق بود كه ساختمان مجلس شوراي ملي را به توپ بست و گروهي از مجلسيها و شماري از هواداران انقلاب را به خاك و خون كشيد). نيز خاطره تحصن چندهزار نفري در باغ سفارت انگليس در روزهاي انقلاب و همچنين پناه دادن به شماري از هواداران مشروطه بعد از كودتا، در ذهن مردم باقي بود و اين توهم را براي بسياري ايجاد ميكرد كه ميشود در جنگ با استبداد و حامي خارجي آن (يعني روسيه)، باز از انگليسيها كمك گرفت. برخي مينويسند انگليسيها نيز از برتري روسها و از پيروزيشان در ماجراي كودتا ترسيده بودند و بدشان نميآمد كه بدون دخالت مستقيم و درگيري رودررو با روسها، دست رقيب را از حكومت ايران كوتاه كنند. پس، بدون آنكه عملا هزينهاي بپردازند و دست به كاري بزنند، به اميد آلوده به توهم مجاهدان مشروطه پروبال دادند و اين خرافه را ميان بخشي از آزاديخواهان جا انداختند كه انگليس در جنگ پيش رو حمايتشان ميكند.