• 1404 شنبه 25 بهمن
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
بانک سپه ایرانول بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6248 -
  • 1404 دوشنبه 6 بهمن

سلام به تار موهاي سفيد كنار شقيقه

نازنين متين‌نيا

مي‌خواستم امروز يادداشت ننويسم، نه اينكه خسته شده باشم، يادداشت‌هاي توي ذهن من اين روزها بيشتر از روزهاي ديگر، رژه مي‌روند. توي ذهنم هر حرف و خبري تبديل مي‌شود به تحليل و تحليل‌ها مدام پشت سر هم پيش مي‌روند و خلاصه كه شلوغي و تردد كلمه، بلاي اين روزهاي جانم است، ولي يك امروز گفتم چيزي ننويسم و استراحت بدهم به صفحه شما. ولي نوار مشكلات از صبح شروع شد. وي‌پي‌اني كه خريده بودم، قطع شد. قرار بود دوركار باشم، ولي با قطع شدن وي‌پي‌ان مجبور شدم بيام روزنامه و كاسه بچه‌ها يادداشت نداريد را بگيرم دستم و كمك بخواهم. بيچاره بچه‌ها بدتر از من؛ به سختي صفحه‌هاي خودشان را پر مي‌كنند و براي چند دقيقه وسط تايپ و نوشتنشان، مي‌روند توي فولدرها دنبال يادداشتي بگردند تا به داد من برسند. معمولا چيزي پيدا نمي‌شود. يكي از بچه‌ها يك يادداشت شش هزار كلمه‌اي درباره باستان‌شناسي داشت. گفت: بيا اين را تو كار كن. خجالت كشيدم بگويم يادداشت شش هزار كلمه‌اي چه به صفحه آخر؟ گفتم: باشد. يادداشت را باز كردم و بستم و گفتم: متاسفانه خيلي تخصصي است، به درد اين صفحه نمي‌خورد. بعد محسن آزموده گفت: دو تا يادداشت دارم. يكي درباره گربه‌ها در تئاترشهر و يكي هم درباره يك نمايش كودكانه. فولدر يادداشت‌ها را باز كردم و يك يادداشت از مهدي خاكي‌فيروز داشتم. با يادداشت‌هاي ديگر گذاشتم و ماكت را دادم آقاي خدابخش. آمدم نفس راحت بكشم كه آقاي خدابخش گفت: مهدي خاكي‌فيروز، صفحه اقتصاد هم يادداشت دارد و ليلا لطفي هم بسته و رفته. اين شد كه آستين‌ها را بالا زدم و ساعت يك ربع به هشت شب نشستم به نوشتن اين يادداشت و با خودم فكر كردم بگذار همه‌ چيز را از روايت وضعيت شروع كنم. راستش را بخواهيد دو هفته است كه وضعيت همين است. در به در مطلبم و راه به جايي هم ندارم. نه اينكه نويسنده‌هاي صفحه نباشند، نه. هستند. خدا را شكر همه هم سالمند. دل غمگين دارند. اينترنت هم ندارند. توضيح‌هاي تلفني كه حالا چطور يادداشت بفرست و فلان وي‌پي‌ان را وصل كن هم فايده‌اي ندارد. عده‌اي هم البته يادداشت مي‌دهند ولي در نهايت من شرمنده مي‌شوم، چون يادداشت‌هايشان قابل انتشار نيست. وضعيت روزنامه‌نگاري پيچيده شده. از هزار توي بي‌اينترنتي و فيلترشكن و ارسال مطلب با فلش كه رد بشويم، همين ماجراها كار را سخت‌تر مي‌كند. نمي‌دانم اين چندمين باري است كه توي چنين وضعيتي دارم كار مي‌كنم. امروز توي راه به روزنامه و وسط ترافيك، ديدم موهاي شقيقه‌ام هم سفيد شده. ديشب بچه خواهرم از من پرسيده بود كه چراي موهايت سفيد است؟ گفتم: چون بزرگ شدم و بزرگ‌ترها موي سرشان سفيد مي‌شود. پرسيد: موهاي سر من كي سفيد مي‌شود؟ گفتم: نمي‌دانم، بستگي دارد كه بزرگ شدي، كي سفيد شود. جواب احمقانه‌اي به بچه دادم. ولي خب، چاره‌اي نبود. چه مي‌گفتم؟ مي‌گفتم: بزرگ كه شوي هي دچار ناملايمات مي‌شوي و ناملايمات موهايت را سفيد مي‌كند، قلبت را درد مي‌آورد، بيماري اعصاب و خودايمني مي‌آورد، ممكن است مريضي‌هاي سخت بگيري؟ خب آدم اين چيزها را كه به بچه نمي‌گويد. خيلي چيزهاي ديگر را هم نمي‌گويد. مثلا نمي‌گويد كه ببين عزيزم ممكن است الان كه داري مي‌خندي و مي‌رقصي، دل بزرگ‌ترهايت چاه غم باشد؛ عميق و سياه. آدم به بچه‌هاي كوچك‌تر فقط لبخند مي‌زند و حواسش است كه چيزي نشنوند، نبينند، نفهمند. نمي‌دانم اين روزها چطور اين كار را انجام مي‌دهيم. ولي داريم انجام مي‌دهيم. بغض‌ها را كنار بچه‌ها مي‌خوريم. برف كه مي‌آيد با بچه‌ها آدم برفي درست مي‌كنيم. اگر وقت بازي باشد، ساعت‌ها دلقك‌بازي درمي‌آوريم و قهقهه مي‌زنيم و بعد، توي خلوت به موهاي سفيد كنار شقيقه نگاه مي‌كنيم. دنبال فيلترشكن مي‌گرديم. خبرها را مي‌خوانيم، درگوشي حرف مي‌زنيم. به من باشد مي‌گويم زندگي فقط يك يا دو روي سياه و سفيد ندارد، انواع و اقسام مختلف دارد. به نسبت شرايط و لحظه‌ها، مدام بالا و پايين مي‌شوي ولي در نهايت تا آنجا كه حكم روزگار باشد، زنده مي‌ماني و تحمل مي‌كني. حالا هم همين است. توي تحريريه، توي خيابان، توي خانه، كنار بچه، دور از بچه، كنار آنهايي كه غمگين‌ترند يا آنهايي كه داغ ديدند يا دوستان مهاجري كه دورند و نگران‌ترند و... آدم يك روي خودش را نشان مي‌دهد. رويي از همدلي و درك و همراهي. بعد در خلوت‌هاي شبانه، در لحظه‌هايي كه كسي حواسش نيست يا تنهايي به خودش مي‌آيد و مي‌بيند كه شانه‌هايش باري سنگين به دوش مي‌كشد و وزنه‌هاي توي قلبش پروارتر شده. چه مي‌شود كرد؟ هيچ. زمان و زمانه همين است ديگر. تا بوده انگار همين بوده و فردا هم كه مشخص نيست. فردا كه شد، آدم فكري براي فردا مي‌كند. هيچ چيز قابل پيش‌بيني نيست؛ مثل همين امروز كه اصلا قرار نبود من يادداشتي بنويسم و نوشتم. فردا هم همين است. غيرقابل پيش‌بيني با شيب حركت به سمت بزرگ شدن، مو سفيد كردن و تمام كردن روزي ديگر از زندگي هر چه كه هست.

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون