روايت يك نسل بحرانزده در «سپيدرود زير سيوسه پل»
رودي كه جايش را عوض كرد
ندا روئينتن
سپيدرود زير سيوسهپل، مجموعه داستان كيهان خانجاني، داستانهاي كوتاهي است از جواني، بيتجربگي، اشتباه و گاه پشيماني. داستانهايي از نااميديها، ترسها و دلهرههاي نسلي كه جوانياش تباه شده است. نسلي كه ميترسد پس از فارغالتحصيلي مجبور باشد مانند داستان «همه ما شاهديم» مينهاي ميدان جنگ را «با خاكانداز» جمع كند. روايت هر داستان در فرمي خاص و استفاده از تكنيكهاي بجا، شيوه خاص داستاننويسي خانجاني است. داستانها در مرز خيال و واقعيت چنان ما خوانندگان را با خود همراه ميكند كه انگار هر بار از خوابي بيدار شدهايم و هنوز مطمئن نيستيم تا كجايش در خواب بودهايم.
«سپيدرود زير سيوسهپل» كتابي است كه در آن جاي بسياري چيزها عوض ميشود. در داستان درخشاني كه عنوان كتاب است، سياوش دانشجوي ترم آخر از دانشگاه اخراج ميشود و ميگويد: «جاي آنكه مدرك دستمان بدهند تا كار بگيريم، مدرك از ما گرفتند و كار دستمان دادند.» و اين جابهجايي به ظاهر ساده، شروع ماجراهاي بعدي است. پدري كه براي كار و آينده پسرش دلهره دارد و ميترسد نتواند به حد كافي در حقش پدري كند. پسري كه نگران فروپاشي روان پدر است و بهنوعي بايد پدر پدرش باشد. ويراني جسم و روح يك جامعه همينطور آغاز ميشود و به جايي ميرسد كه ديگر هيچ چيز سر جاي خودش نيست. شايد سپيدرود مسيرش را كج كند و بريزد به باتلاق گاوخوني؛ چرا كه پايان همه چيز در دنياي نااميدي، باتلاق است. اما درست وقتي كه دنياي اطرافمان خراب ميشود، مجبور ميشويم به ساختن؛ مانند خلق چنين داستاني و تصويري كه خانجاني در خيال ما مينشاند؛ از رودها و پلهايي كه مسير عوض ميكنند و جوانهايي كه جايي ندارند نااميديشان را ببرند، غير از كنار همين رودها و زير طاق هشتي همين پلها.
داستان «اعترافنوشت» ظرفيت آن را دارد كه به «دورِ خوانش» برسد و هر بار با نگاه ديگري كنكاش شود؛ چون داستاني است به ظاهر ساده، ولي با لايههايي از معاني عميق. مكان در اين داستان عنصري است فعال. راوي با توصيف دقيق مكان و ترسيم جزءنگر آن روي كاغذ، حس بازگشت به گذشته و مواجهه با آن را بدون اشاره مستقيم نويسنده، منتقل ميكند. سياوش، راوي داستان با نوعي ادبيات اعترافي، ماجراي نقشه سرقتي ناموفق را مو به مو برايمان بازگو ميكند. اين نقشه را گروهي دانشجو طراحي كردهاند و يك بار در اصفهان اجرا شده و حال قرار است دوباره در كاشان پياده شود. ولي اين بار سياوش مصمم است كه با مرور اشتباهات گذشته، آن را بينقص انجام دهد. او سوالي اساسي مطرح ميكند: آيا راست است كه تاريخ ما را با پرگار نوشتهاند و تراژدي سرنوشت محتوم ماست؟ نقشههاي روي كاغذ، گويي تنها يك هدف را دنبال ميكنند؛ ساختن بزنگاهي كه بشود با تصميمي ديگر، همه چيز را به سرنوشتي ديگر كشاند. راوي ميگويد: «نميدانم چرا فكر ميكنم اگر همينطور به نوشتن ادامه دهم، ميتوانم بفهمم فردا در كاشان چه اتفاقي خواهد افتاد و مثل آن بار يك جنازه روي دستمان ميماند و شكست ميخوريم يا نه. كاش شبِ قبل از آن روز هم چيزهايي مينوشتم.» عمل نوشتن، گويي بزنگاهي ميشود براي يادآوري آنچه گذشت و انگيزهاي ميشود براي خارج شدن از دايره پرگار. آيا ميتوان همه چيز را برگرداند به همان زمان و مكان كتابفروشي نزديك چهارراه؟ اما اين بار هيچ هدفي آنقدر زور نداشته باشد تا ما را مجبور كند به كاري كه به خاطرش آدمي بميرد.
زبان در داستانهاي اين مجموعه، همچون باقي آثار نويسنده، ساده، پركشش و پوياست. در داستان «شجره ابتياع نان» اين زبان با كمك فرم، ساختار و تكنيك، داستاني پرتصوير ميسازد. انتخاب مكاني چون صف نانوايي براي نشان دادن گذشته، حال و آينده و همچنين سنت موروثي و مردانه نانآوري، نشانگر توجه دقيق به منطبق بودن فرم با محتواست. راوي در صفِ خلوتِ دو نفره نان شروع ميكند به خيالپردازي از كودكي كه جلوي صف ايستاده است. جيش دارد؟ هول است برگردد خانه بقيه كارتون را ببيند؟ پارگي لباسش چه ميشود؟ انگار گذشته خودش احضار شده و ميآيد جلوي چشمش. ناگاه با صفي سه نفره روبهرو ميشويم. نفر بعدي در صف، تصوير مشهدي عليبابا است؛ چسبيده به ستوني پشت سر او كه به مرور ميفهميم اعلاميه فوت يك پدر است از نسلي ديگر. باقي ماجرا در خيال راوي ميگذرد و تصويري به ياد ماندني به جا ميگذارد از اين نويسنده تصويرساز.
در آخرين داستان و شايد پركششترين داستان اين مجموعه (نازي)، تصوير زن و گربه، آنجا كه به هم ميرسند محو و خيالانگيز شده و تكنيكي ميشود براي گفتن ناگفتهها. «چه نيرويي داستان را رقم زده و پيش ميبرد؟ شايد همان نيرويي كه مرا سوي نازي پيش برد و داستان ما را رقم زد.»
داستانهاي اين مجموعه با پرسشهاي روزهاي جواني آغاز ميشود؛ همچون «پس عاقبت اون همه كار و بيكاري اينه؟» و با پرسشهايي بنياديتر در ذهن ما پايان مييابد؛ چرا رودي بخواهد جايش را عوض كند؟ آيا جابهجاييها سرگذشت ما را تغيير ميدهند؟ اگر سپيدرود راهش را عوض كند به سمت سيوسهپل، يا سيوسهپل بيايد روي سپيدرود بنشيند، زندگي متفاوتي شكل ميگيرد؟