ولي اكنون دينداري به آموزش و اطلاع از مناسك و گزارههاي دين رسمي تقليل داده شده است؛ هر جا كه فرصت شود ميخواهند مفاهيم آن را به دانشآموزان تزريق كنند؛ مساله دينداري فراتر از آموزش محتواهاي ديني است. همچنانكه آموزش تاريخ نيز بايد مستقل از تلقين گزارههاي تاريخي با رويكرد رسمي به دانشآموزان باشد. اين مساله براي ادبيات و علوم اجتماعي و حتي عربي هم صادق است خيلي از آموزگاران مفاد كتابها را قبول ندارند و اين نگاه خود را به دانشآموزان نيز منتقل ميكنند و اين دوگانگي باعث مشكلاتي ميشود. در مورد آموزش ديني مشكل مهمي كه براي آموزش و پرورش پيش آمده، نپذيرفتن معلمان براي آموزش اين درس است، چون يا خودشان هم مفاد درسي را قبول ندارند يا از پاسخ به پرسشهاي دانشآموزان ناتوان هستند در نهايت هم برخي از آنان كل كتاب را بلاموضوع ميكنند و ميگويند ما بايد همين را درس دهيم شما هم بخوانيد و نمره بگيريد، عقيده به آنها مهم نيست. اين يعني ضربه اساسي به دينداري است. به نظر ميرسد كه دروس ديني و تلغيظ محتواي ديني و انقلابي در بيشتر كتابها يكي از علل واكنش منفي دانشآموزان از اين آموزشهاست. آموزش در ايران معطوف به دينداري و انقلابي كردن و نيز معطوف به موفقيت در كنكور است و ديگر هيچ. به همين دليل است كه پژوهش نشان داده؛ آموزش عمومي در ايران از حيث اجتماعي كردن دانشآموزان نقشي ندارد.
بياهميتترين مساله بخش آموزش و پرورش ساخت مدرسه است. البته خوب است كه همه مردم به مدرسه مناسب دسترسي داشته باشند، ولي اگر معلم و نظام آموزشي خلاق در دسترس باشد زير چادر عشايري و حتي زير آسمان كبود هم ميتوان آموزش ديد. نمونه آقاي محمد بهمنبيگي، بنيانگذار آموزش عشايري كشور است. بايد به متوليان امر تذكر داد كه بخش مهمي از جواناني كه خارج از هنجارهاي رسمي در جامعه ميبينيد، محصول نظام آموزشي ورشكسته و ناكارآمد و ايدئولوژيزده است و محصول همين ساختار است تقصير ديگران نيندازيد؛ اين يكي از بزرگترين خطراتي است كه آينده ايران را تهديد ميكند. همه مشكلات را ميتوان حل كرد، ولي آن جواني كه از دوره آموزشي او گذشته و ضد اجتماعي شده را چگونه ميتوان دوباره به سر كلاس برگرداند؟ دير يا زود نتيجه اين سياستهاي نادرست در آموزش عمومي را خواهيم ديد. آموزش و پرورش نادرست از استخراج بيرويه منابع زيرزميني آب هم خطرناكتر است، چون هيچگونه امكان بازسازي ندارد.
يكي از مشكلات نظام آموزشي ايران، تاكيد بر رشتههاي مهندسي و پزشكي است در حالي كه بايد رشتههاي ديگر جايگاه مناسبتتري پيدا كنند، مشكل اين است كه اين رشتهها در واقعيتهاي اجتماعي ايران جايگاه چنداني ندارند كه بخواهند در نظام آموزش عمومي كشور جايگاه مناسب خود را پيدا كنند. به علاوه آموزش اين رشتههاي كم طرفدار تحت تاثير گرايشها و ارزشهاي رسمي است و از طرف جامعه و دانشآموزان پس زده ميشود اغلب مدارس غيرانتفاعي نيز يا اين رشتهها را ندارند يا تعطيل ميكنند. من فارغالتحصيل مهندسي هستم، ولي صادقانه بايد بگويم كه اهميت علوم انساني و اجتماعي براي امروز ما به مراتب مهمتر از علوم تجربي است. همچنين آموزش فني و حرفهاي در دوره دبيرستان اغلب با كيفيت ضعيف و امكانات اندك است.
هيچ چيز بيش از بيتوجهي مفرط به آموزش عمومي اين نهاد را ضربهپذير نكرده است. يك دليل اصلي اين بيتوجهي كه آموزش عمومي را يتيم كرده، وجود مدارس غيرانتفاعي و نمونه دولتي، تيزهوشان و... است كه آموزش را به معناي كامل طبقاتي كرد. اگر مدارس دولتي از حداقلهاي لازم برخوردار بود وجود مدارس غيرانتفاعي مشكلي نداشت، ولي وجود اين مدارس موجب ميشود كه قريب به اتفاق مديران دولتي و حكومتي فرزندان خود را در اين مدارس ثبتنام كنند و چون اغلب اين مدارس هم تحت مالكيت و مديريت دوستان و آشنايان خودشان بود؛ خدمات مهمي هم به اين مدارس ميدادند، در نتيجه فرزندانشان از محيط آموزشي خوب و سطح بالا بهرهمند ميشدند، در نتيجه كمتر حساسيتي را نسبت به وضعيت مدارس دولتي داشتند، در آنجا هم با نمونه دولتي و تيزهوشان يك گلخانه درست ميكردند و خيال خود را به كلي از اكثريت قاطع مدارس آسوده ميكردند. كمتر مقطعي را شاهديم كه آموزش عمومي تبديل به مساله كشور شده باشد، چون آنان كه آموزش عمومي مسالهشان بود، صدا ندارند. در حال حاضر بيش از ۱۵ درصد دانشآموزان در مدارس غيردولتي تحصيل ميكنند كه رقم قابل توجهي است. اغلب اين مدارس به نوعي استقلال هم دارند و بر نظام آموزشي كشور تفوق هم دارند.
شاخص مهم مرتبط با اين وضع، سهم آموزش از توليد ناخالص داخلي و بودجه عمومي دولت است كه متاسفانه در اين سالها به شدت كاهش يافته است. سهم آموزش عمومي از GDP حدود ۲،۵ درصد است كه نصف شاخص استاندارد جهاني است. سهم آموزش از بودجه عمومي طي چند دهه از ۲۰ درصد به حدود ۱۰ درصد رسيده، ميانگين كشورها حدود ۱۵ درصد است، پيشنهاد يونسكو ۱۵ تا ۲۰ درصد است. مساله مهم اين است كه ۹۸ درصد اين بودجه صرف امور جاري و دستمزد ميشود و فقط ۲ درصد براي بهبود كيفيت آموزش و ساير امور ميماند. استاندارد جهاني اين شاخص ۷۰ در برابر ۳۰ است و نه ۹۸ در برابر ۲. اين روند از آغاز تحريمها در دهه ۱۳۹۰ به ويژه از سال آموزشي ۱۳۹۶-۱۳۹۵ تشديد شده است. بودجه امور غيرپرسنلي از ۱۳ درصد به ۲ درصد رسيده و كل بودجه نيز از سهم بودجه عمومي به شدت كاهش يافته و نصف شده است. يكي از دلايل عمده كاهش سهم آموزش، وابستگي بودجه آن به درآمدهاي نفتي است. هر گاه وضع اين درآمدها خوب شود، سهم آموزش نيز تا حدي بهبود مييابد، ولي به محض اينكه درآمد نفتي كم شود، از اولين جايي كه زده ميشود، آموزش و پرورش است. در واقع اين آمار نشاندهنده كاهش مستمر دستمزد معلمان در دو دهه اخير بوده است. يكي از شاخصهاي جالب در فهم چرايي افول وضعيت آموزش عمومي؛ ساعات مفيد حضور در مدرسه و كلاس است. در ايران بهطور متوسط سالانه ۶۰۰ ساعت آموزش ميبينند، در حالي كه استاندارد آن ۹۰۰ تا ۱۰۰۰ ساعت است، برآوردها نشان ميدهد كه حداقل بايد ۳۰ روز بر تقويم آموزش عمومي ما اضافه شود. همچنين وضعيت استفاده از وسايل و امكانات جديد براي آموزش نيز در حداقلهاست، جز در مدارس غيرانتفاعي كه تفاوت زيادي با مدارس دولتي دارند.
از مسائل ديگري كه در آموزش عمومي ايران كمتر مورد توجه قرار ميگيرد، آموزش پيشدبستاني به ويژه در مناطق دو زبانه است؛ وجود اين دوره اهميت زيادي دارد و فقدان آن موجب ترك تحصيل بيشتري از دانشآموزان مقطع ابتدايي ميشود. حدود ۶۰ درصد مدارس فاقد دوره پيشدبستاني هستند. ۸۵ درصد اين آموزش خصوصي است و اين يكي از ريشههاي نابرابري آموزشي است.
مطالعات نشان داده كه كيفيت معلمان بيش از هر عامل ديگري در آموزش و اجتماعي كردن دانشآموزان اثرگذار است. متاسفانه به دلايل گوناگون شاهد كاهش كيفيت آنان هستيم براي فهم موضوع بايد تذكر داد كه ۴۰ درصد معلمان استخدام شده در اين ۱۵ سال فاقد گزينش آموزشي (و نه گزينش عقيدتي) بودهاند و اغلب نيز كمتر آموزش حرفهاي ديدهاند. اين ۴۰ درصد محصول مصوبات مجلسها و دولتهاست و آموزش و پرورش به نوعي بنگاه كاريابي براي معرفي افراد آنان بوده. ۶۹ درصد معلمان فاقد حداقل آموزشهاي لازم براي تصدي اين حرفه بودهاند. همچنين چالش وجود معلمان با سابقه ولي با ذهنيت قديمي و كهنه نيز وجود دارد كه نه مهارت كار با تكنولوژي دارند نه جهان زيستي نسل جديد را درك ميكنند در نتيجه ميان آنها با دانشآموزان تنش وجود دارد.
خروجي چيست؟
اولين مساله كه اهميت دارد، آموزش است. وضعيت كيفيت آموزش بسيار تاسفآور است. آزمونهاي بينالمللي تيمز و پرلز نشان ميدهد كه رتبه دانشآموزان سال چهارم ايراني در ميان كشورها در خواندن، ۴۰ از ۴۳، رياضي ۵۳ از ۵۸ و علوم ۴۹ از ۵۸ بوده است و از هر ۱۰ دانشآموز، ۷ نفر به حداقل يادگيري نميرسند و ايران را از اين نظر جزو كشورهايي با عملكرد ضعيف قرار دادهاند. وضعيت ترك تحصيل نيز روند نااميدكنندهاي دارد، هر چند بخشي از آنان هم كه ميمانند، وضع بهتري از ترك تحصيلكردهها ندارند. از مجموع حدود ۱۶،۵ ميليون دانشآموز در تابستان گذشته بيش از ۹۹۰ هزار نفر بازمانده از تحصيل يا ترك تحصيلكرده داريم كه رقم قابل توجهي است.
به اين وضعيت اضافه كنيم كه دو شكاف مهم منطقهاي و مدرسهاي هم وجود دارد. به ويژه تفاوت منطقهاي كه خيلي زياد است. يزد با ميانگين معدل ديپلم ۱۳،۳ و سيستان و بلوچستان با ۷،۶ در دو قطب اين شكاف قرار دارند كه فاصله بسيار زياد است. مساله مهم ديگر نه فقط فقدان عدالت در امكانات آموزشي، بلكه فراتر از آن فقر عمومي كيفيت و نابرابري در اين ويژگي است كه كمتر مورد توجه مسوولان قرار ميگيرد. متاسفانه فقدان مدرسه و تجهيزات و امور عيني، براي همه ملموس است و ساختن يك مدرسه قابل مشاهده و افتتاح با قيچي و روبان و حضور مقامات است، ولي ارتقاي كيفيت كمتر قابل نمايش دادن است. نابرابري در گذراندن آموزش تا پايان مقطع ديپلم هم مشهود است. افراد ۱۸ تا ۲۴ سال در بلوچستان با ۵۸ درصد و در اصفهان با ۱۵ درصد فاقد ديپلم هستند. ۳۰ درصد جوانان اين مقطع سني در ۱۰ استان ايران فاقد ديپلم هستند. اين نابرابري آموزشي همراه با فقر و نابرابري اقتصادي نيز هست. مطالعات در سال ۱۴۰۰ نشان داده كه فقر اقتصادي در يزد ۱۴ درصد و در بلوچستان ۶۶ درصد است. اگر اين نابرابري را در كنار نابرابري در دو زبانه بودن نيز ببينيم، ماجرا بدتر ميشود.
فراتر از نمرات دروس، شواهد و تجربيات كارشناسان آموزش نشان ميدهد كه در كنار فقدان دانش و سواد علمي خروجي نظام آموزشي، از نظر ادبيات يا هنر و اطلاعات عمومي نيز در فقر شديدي هستيم. بيعلاقگي آنان به مدرسه و دروس آن و نيز كنكور مشهود است.
برخي آموزگاران تجربيات و مشاهدات خود را از نظام آموزشي چنين توصيف كردهاند كه جذب نيروهاي ضعيف به آموزش و پرورش و ناتواني آنان در اداره كلاس و ارايه آموزش خوب و ايجاد ارتباط مفيد با دانشآموزان، در مجموع به گسست رابطه عاطفي ميان دانشآموزان با مدرسه منجر شده است. عوارض اخلاقي اين مساله حتي مهمتر از تبعات آموزشي آن است. بيادبي، طلبكاري، نداشتن كوچكترين اخلاقيات مثل سلام كردن به معلم، فحاشي، بيتوجهي دانشآموزان به آداب معاشرت عرفي و اخلاق عمومي، انجام آشكار مصرف سيگار، گل، الكل و روابط نامتعارف جنسي و قبحزدايي از آنها و دچار شدن به اغتشاشهاي ذهني كه هيچ مرجعي براي حل و پاسخ دادن به آنها وجود ندارد و اين موارد، نوعي ناپايداري و ناهنجاري رفتاري را نزد بخشي از دانشآموزان دامن زده است. اگر نگوييم مرگ كامل مدرسه به ويژه مدارس دولتي در ايران، حداقل بايد گفت مدرسه يتيم شده يا بچه سرراهي است و تبديل به يك چهارديواري شده كه كودكان و جوانان ما چند ساعتي در آنجا محبوس هستند تا زنگ زده و دانشآموز و آموزگار راهي خانه شوند.
چه بايد كرد؟
بالطبع اين را كارشناسان آموزش و پرورش بايد نظر دهند، ولي لازمه هر تحولي تغيير نگرش ساختار رسمي نسبت به فلسفه آموزش و پرورش و پذيرش اولويت آن در هر گونه برنامهريزي آيندهنگرانه است. آموزش براي دستيابي به علم، مهارتهاي زندگي، اجتماعي شدن و ايجاد انگيزه نشاط و پيشرفت در آيندهسازان كشور است.