يادداشتي بر فيلم Any Given Sunday به كارگرداني اليور استون
تنها سه دقيقه مانده...
سامان سعادت
نامرد انگار صد سال است مربي فوتبال امريكايي است. انگار صد سال است هر فصل كنار زمين ايستاده و شاگردانش را راهنمايي كرده و سر آنها داد كشيده. انگار صد سال است قبل هر بازي، بازيكنانش را جمع كرده تا با يك صحبت انگيزشي آنان را براي بازي تهييج كند. آل پاچينو را ميگويم. من نميدانم بقيه بازيگران چه كار ميكنند، اما وقتي آل پاچينو نقشي را بازي كرد، ديگر نميتوانم تصور كنم شخص ديگري هم آن را بازي كند. اينجور نقش را مال خود ميكند. يك مربي فوتبال امريكايي. يك مربي تنها. يك مربي كه تمام عمرش را در اين رشته ورزشي گذاشته. او غمگين است، خسته است، مورد بيمهري قرار گرفته، اما هنوز جاهطلب و گستاخ و مغرور است. ميرود تا دروازههاي جديدي را به روي خودش باز كند.
يكي از بهترين فيلمهايي كه در ژانر درام/ ورزشي ساخته شده، فيلم «هر يكشنبه موعود» يا «هر يكشنبه كذايي» است. ترجمه Any Given Sunday كه هر دو معني را ميدهد. جالب است كه به نظر ميرسد كارگردان ميخواسته دقيقا همين تضاد را هم در فيلمش نشان دهد. كارگردان فيلم يكي از موفقترين و كاربلدترين كارگردانان تاريخ سينماست. اليور استون. احتمالا همه شما او را با فيلمهايي كه در مورد جنگ ويتنام ساخته به خاطر ميآوريد مثل جوخه. ولي كسي كه هميشه دنبال پيدا كردن درام است، بالاخره يك روز سر و كلهاش در ورزش هم پيدا ميشود. جايي كه اتفاقات دراماتيك از سر و رويش ميبارد. فقط بايد يك نفر آدم كاربلد بيايد تا بتواند اين همه قصه را تبديل به تصوير كند، با رعايت قواعد و استانداردهاي سينما.
يك تيم فوتبال با لقب كوسهها (Sharks) . تيم شهر ميامي. تيمي كه هدايتش را آل پاچينو به عهده دارد. در حالي كه در آستانه رسيدن به دور حذفي قرار دارد، بازيگردان اصلي خود را در يك درگيري وسط زمين از دست ميدهد. او مصدوم و از زمين بازي بيرون برده ميشود. جانشينش وارد زمين ميشود. چند ثانيه بعد او هم مصدوم ميشود. اين ديگر ته بدشانسي است. به نظر ميرسد اين يكشنبه حسابي براي تيم كوسهها نفرين شده. سومين ذخيره پست بازيگردان بايد برود توي زمين. او تا به حال جلوي اين همه تماشاچي بازي نكرده. مربي با او حرف ميزند. سعي ميكند آرامش كند. بعد او را به زمين بازي ميفرستد. اولين واكنش «ويلي» بعد از ورود به زمين اين است: از شدت استرس بالا ميآورد، جلوي آن همه دوربين تلويزيوني. اتفاقي كه باعث ميشود او و مربي و تيمش تا مدتها سوژه رسانهها بشوند. اما ويلي علاوه بر بالا آوردن چيزهاي ديگري هم از خودش نشان ميدهد. چيزهايي كه نشان ميدهد شايد بتوان روي او براي مسابقات بعدي حساب باز كرد.
فيلم «هر يكشنبه موعود» دقيقا در مورد فوتبال است و فوتبال دقيقا در مورد زندگي است. اليور استون خيلي خوب بلد است انگيزهها، تقابلها و احساسات را از دل روايتش بيرون بكشد و آن را تصويري كند. «توني دي آماتو» با بازي آل پاچينو يكهتاز ميدان فيلم است. يك شخصيت خاكستري به معناي واقعي كلمه. پيرمردي كه مديران باشگاه فكر ميكنند ديگر نميتواند تيم را سرپا كند. آنها ميخواهند از شر او خلاص شوند تا فصل بعد يكي از مربيهاي جوان كه كار با كامپيوتر و آناليز بلد است جاي او را بگيرد. پيرمردي كه بعضي وقتها حسابي دلش براي گذشتهها ميگيرد. آن زماني كه فوتبال خالص بود و آنقدر به پول و تبليغات وابسته نبود. يكي از بهترين ديالوگهاي فيلم جايي است كه توني با حسرت به دستيارش ميگويد: «اون موقعي همه چيز خراب شد كه براي اولينبار فوتبال و قطع كردن تا آگهي تبليغاتي نشون بدن! كار مهم كار ما بود، ما مهم بوديم نه اون كيكهاي مسخره رنگي رنگي كه تبليغشون رو ميكردن»!
ويلي ميشود اهرم فشار بر مربي. بازيكني كه در بازيهاي بعد تبديل به ستاره تيم و بردهاي كوسهها با او آغاز ميشود. اما او بسيار مغرور و جاهطلب است. نميتواند در قالب ساختار تيمي جا بيفتد. مربياش را آدم عصر حجري مينامد. بازيكنان تيم هم با او به مشكل ميخورند. حالا حسابي همه چيز براي مربي به هم ريخته. اما او بايد بتواند اين تيم از هم گسيخته را دوباره سرهم كند.
اگر به من بگويند چند تا مونولوگ انگيزشي از تاريخ سينما جدا كنم، از آن مونولوگهايي كه شخصيت اول فيلم رو به ياران يا همتيميهايش ميگويد براي آنكه آنان را به خودشان بياورد و روحيهشان را بالا ببرد، يكيش سخنراني است كه توني دي آماتو براي بازيكنانش در آن يكشنبه سرنوشتساز، پيش از شروع اولين ديدار مرحله حذفي ايراد ميكند. (يكي هم صحبتهاي مل گيبسون براي جنگجويانش در فيلم شجاع دل و يكي هم صحبتهاي ديكاپريو براي كارمندانش در فيلم گرگ وال استريت) توني صحبتهايش را با اين جمله شروع ميكند: «نميدونم چي بايد بگم. ما فقط سه دقيقه وقت داريم تا شروع مهمترين بازي دوران زندگيمون.» و بعد شروع ميكند. آلپاچينو در اين سكانس غوغا ميكند. جوري كه من هم دلم ميخواهد بلند شوم و همراه باقي كوسهها وارد زمين شوم و پدر تيم مقابل را در بياورم. نكته كليدي صحبتهاي مربي در اين سخنراني روي تيم بودن است: «يا امروز به عنوان يك تيم موفق ميشوم يا تك تكمون به تنهايي خواهيم مرد». بعضي وقتها فكر ميكنم بزرگترين كاري كه يك مربي در ورزش مخصوصا فوتبال ميكند همين صحبتهاي انگيزشي است. تاكتيكها را كه تقريبا همه بلدند.
اتفاقي كه در فيلم در بازي ميامي- دالاس رخ ميدهد، نشاندهنده يك چيز است: يكشنبه ميتواند هم موعود باشد هم كذايي. بستگي دارد كه نفرات بخواهند به صورت تيمي بازي كنند يا بخواهند جداجدا براي خودشان كار كنند. اينكه يك بازيكن بفهمد بايد براي بردن تيمش از خودش بگذرد. با سر و صورتي زخمي، با دندههايي شكسته، با خوني كه تا روي دست شرّه كرده. بايد جنگيد و از خودگذشتگي كرد. بايد به ساير همتيميها، به تيم مقابل و به ورزش احترام گذاشت. احساس ميكنم من هم جوگير شدهام و دارم مثل آلپاچينو سخنراني ميكنم!