• 1404 يکشنبه 12 بهمن
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
بانک سپه ایرانول بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6238 -
  • 1404 سه‌شنبه 23 دي

مامان، از اين شهر بريم

غزل حضرتي

شب‌ها كه بچه‌ها مي‌خوابند، مي‌روم گوشه‌اي براي خودم خلوت كنم. شعري زمزمه كنم، آهنگي بخوانم يا گوش كنم. خيره شوم به آسمان سياه شهر و بوي گاز اشك‌آور استشمام كنم. با اينكه خانه‌مان در فرعي است، اما هر شب بوي گاز مي‌آيد و من با چشماني اشكبار آن چند دقيقه را در خلوت خودم مي‌نشينم. 
اول هفته به پسرم گفتم:«مدرسه‌ها تعطيل شدند تا آخر هفته.» گفت: «واي بازم آنلاين؟» گفتم: «نمي‌دونم، گفتند آنلاين، معلوم نيست آنلاين هم بشه.» گفت: «چرا حالا تعطيل شديم؟» گفتم: «واسه آلودگي هوا!» دروغ هم نگفته بودم. دليلش همين اعلام شده بود. اما بهتر بود پسرم همين را باور كند. با حالي از سر استيصال گفت: «مامان ميشه از اين شهر بريم؟» گفتم: «چرا؟» گفت: «اينجا هميشه هواش آلوده‌س. زمستوناش خيلي بده. فقط هوا سرده. حتي يكم برفم نمياد كه خوشحال شيم. همش مدرسه تعطيل ميشه. من خسته شدم ديگه. اصلا ديگه اين شهرو دوست ندارم.»
بغض گلويم را گرفته بود. حق داشت. پسرم هميشه حق داشت. او تجسم يك انسان بالغ و سرشار از درك و احساس است. او سرشار از زندگي است، او مي‌خواهد آنچه را دوست دارد داشته باشد. آنچه حقش است را مي‌خواهد. او دلش كودكي مي‌خواهد، بازي با همسالانش را مي‌خواهد. او برعكس ما، مدرسه را دوست دارد. هروقت مدرسه آنلاين مي‌شود، حالش گرفته مي‌شود. او دلش مي‌خواهد با برادرش بروند بيرون، بازي كنند، حال پدر و مادرش خوب باشد. مادربزرگش يواشكي گريه نكند، دروغ نشنود، همه برايش فيلم بازي نكنند، مادرش لبخندهاي زوركي نزند. 
به او گفتم: «دوست داري كجا زندگي كنيم؟» گفت: «نمي‌دونم، هرجايي غير اينجا.» گفتم:«دوست داري بريم شمال. بريم رشت؟» گفت: «آره يه‌جايي بريم كه اين شكلي نباشه. بريم يه‌جاي ديگه كه كم‌آبي نباشه، هواش خوب باشه، برف بياد.» 
گفتم: «فكر خوبيه، ولي مدرسه رو چيكار كنيم؟» گفت: «مدرسه كه همش آنلاينه. با گوشيت اينترنت ميدي، مشق‌هامو مي‌نويسم. اينجوري لااقل حياط داريم مي‌ريم با اورهان تو حياط بازي مي‌كنيم. ميوه مي‌چينيم از درخت‌ها. شايد برفم اومد حالا. هوا هم تميزه، ميشه آسمون رو ديد.»
بچه‌ام راست مي‌گفت. شرايطم اما طوري نبود كه چمدان و بچه‌ها را بزنم زيربغلم و بروم گوشه‌اي. از خدا مي‌خواستم بتوانم اين كار را بكنم. اما دست و پايم بسته بود. بهانه مدرسه را گرفتم و به او گفتم: «به زودي عيد ميشه و ميريم سفر. مي‌فهمم كه هوا كلافه‌ت كرده، زمستون‌ها هميشه همين‌طوريه. چاره چيه. بايد صبر كنيم بهار بياد.» اما بهار كي قرار بود بيايد؟ من هم خسته شده بودم. 
شب شده و روي بالكن خانه‌ا‌م نشسته‌ام. صداي مردم مي‌آيد. شعار مي‌دهند. بچه‌ها صداي شعارها را شنيده‌اند. هرچقدر خواستم حواسشان را پرت كنم كه نشنوند و سوال‌پيچم نكنند، نشد. «مردم براي چي شعار مي‌دن؟ چي ميگن؟ به خاطر اين شعارها اينترنت قطع شده؟ تا كي اينترنت قطعه؟ كي همه چي درست ميشه؟ كي برمي‌گرديم مدرسه؟ دلم براي خانوم‌مون و دوستام تنگ شده.»
سال‌ها پيش مي‌رفتم كلاس آواز، حميد پناهي استادم بود و هر بار اين شعر را مي‌خواند. پاييز و زمستان 88 بود. «از آسمان آبي/ از شب‌هاي مهتابي/ كه خيلي‌وقته/ از اينجا رفته/ از اين همه غم/ دلم گرفته/ روزاي ابري/ شباي بارون/ خدا كنه زود/ بره زمستون/ بهار دوباره/ بياد با سبزه/ روداي پرآب/ لباي خندون...» اين شب‌ها همه‌اش اين آهنگ را مي‌خوانم در بالكن خانه.

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها