ريتم يكنواخت سكوت توي گوشم زنگ ميزند
نازنين متيننيا
روزگاري توي اين شهر، اعتراض مردم سكوت بود. زير آفتاب داغ خردادماه، مردم توي شهر با بطريهاي آب معدني به دست به نيروي انتظامي لبخند ميزدند و اگر كسي قصد شعار داشت، تذكر ميدادند كه ساكت، ما اعتراضمان سكوت است. همان روزها، يك نفر دست به اينترنت زد و فيسبوك را فيلتر كرد. قطعي كلي اينترنت و خطوط تلفن همراه هنوز مد نشده بود. ما توي تحريريه هر روز به خيابان ميرفتيم و مشاهدات ما گزارش بود، خبر بود و اطلاعرساني. مردم صبح به صبح روزنامهها را ميخواندند و خبر، ما بوديم؛ ما روزنامهنگارهاي نشسته در تحريريههايي كه هنوز كوچك نشده بوديم راه و رسم دروازهباني خبر را رعايت ميكرديم و پيش ميرفتيم؛ براي مردم، براي خودمان. بعدتر كه دسترسيها وسيعتر شد و شبكههاي مجازي از راه رسيدند، ما قافله را به سرعت انتقال اخبار نباختيم، به تغيير و تحولات اجتماعي و سياسي باختيم. واقعيت اين است كه روزنامهنگار، وقتي راه و رسم روزنامهنگاري را درست آموخته باشد، تحت هر شرايطي روزنامهنگار باقي ميماند. اين را بارها و بارها ثابت كرديم. اما بحث تحولات سياسي و اجتماعي، بحث ديگري است. اينكه نهادهاي اجتماعي هر روز ضعيفتر شوند، اينكه احزاب بين مردم بياعتبار شوند، اينكه صدا و سيما، درها را به روي روزنامهنگار مستقل ببندد و آن طرف هم رسانههايي راه بيفتند كه صداي ديگري دارند، دست ما نبود.
ما چارهاي جز نوشتن از مردم نداشتيم. از سال 1388 تا همين امروز كه اين يادداشت را مينويسم، به اعتبار تمام لينكهاي نوشتههايم كه در گوگل و اين طرف و آن طرف فضاي مجازي موجود است، تحليل اوضاع و شرايط مردم، در هر برهه و مقطعي، واضح و مشخص انجام شده. سالهاي سال در همين روزنامه اعتماد، بحران بياعتمادي مردم به مديران اجرايي كشور را بارها و بارها ديديم، هشدار داديم و حتي نوشتيم كه اين مسير با شيب نزولي در انتها به خشم و اعتراض ميرسد و خشم و اعتراض راه و منش ما نيست. نميدانم آنهايي كه نوشتيم و هشدار داديم چقدر ديده شد، اما خوب ميدانم كه هيچ وقت مطلوب نبوديم. نه مطلوب مديراني كه صدايشان ميزديم و از يك جايي به بعد نه مطلوب مردمي كه معتقد بودند روزنامهنگاري در ايران مرده است و بهتر است پاي ماهواره بنشينند و خبرها را از جاي ديگري پيگيري كنند. به چه اميدي ادامه داديم، نميدانم. فقط ميدانم كه روزي روزگاري با نقل قولي از ماركز، دقيقا فهميدم چه چيزي من را در اين مسير نگه داشته و پيش ميبرد. ماركز ميگفت روزنامهنگاري مثل عقده است و كسي كه روزنامهنگار ميشود ديگر هيچ وقت نميتواند زندگياش را بدون روزنامهنگاري پيش ببرد. البته كه در اين نقل قول بايد بگويم ماركز از روزنامهنگار واقعي صحبت ميكند و نه روزنامهنگاري كه در هر برههاي پشت منويات رسانهاش ميماند و نه مردم.
اينجا در تحريريه اعتماد - در روزهايي كه اينترنت قطع است - من ميخواهم روزنامهنگاري واقعي باشم. همكارانم هم همينطور. پنج روز است كه دسترسي به اينترنت قطع شده. پنج روز است كه با فلش و متن دستنويس و خبرهاي خبرگزاريهايي كه در روزهاي عادي به سراغشان نميروم، سر ميكنم. پنج روز است كه سرگردان شب تا صبح توي شهر ميچرخم و وقتي اساماس ميآيد كه شما را در فلان خيابان ديدهايم و سريع برويد خانه، با خودم فكر ميكنم كه چطور ممكن است دسترسي من به خط تلفن همراهم قطع باشد، اما اساماس بيايد و من را به خانه بكشاند. من روزنامهنگارم، مشاهدهگرم، فعال فرهنگيام. صبحها حرفهاي مردم را توي كوچه و خيابان ميشنوم؛ بعضيها قابل اعتمادند و بعضيهاي ديگر نه. عصرها خبرها را در سايتها ميخوانم و از تكذيبيهها و آن چه خبرگزاريها دست روي آن گذاشتهاند و مشاهدات خودم ميفهمم حرفهاي كه صبح شنيدهام چقدر درست بودند و چقدر نه. با دودوتا چهارتا، صحت اخبار را درميآورم و پوشيده در غمي عميق به دست سرنوشت و بازيهاي روزگار فكر ميكنم. به روزها و شبهايي كه ديدهام و روزگار آينده. از اينجايي كه من ايستادم، در خاموشي اين روزهاي اينترنت، زخمهاي بسيار عميقي را ميبينم كه سالهاي سال بر اين پيكره نشسته و حالا دارد سرباز ميزند. انگار توي اين خاموشي و بيصدايي، كنج ديواري پناه گرفتم و دلم ميخواهد يك نفر شبيه من پيدا شود و بگويد كه او هم دارد همه اينها را ميبيند و تنها نيستم؛ دلم ميخواهد تنها نباشم. دلم ميخواهد تنها نباشيم. ولي اينترنتي نيست و سكوت با ريتم يكنواخت توي گوشم زنگ ميزند.