همدلي و بيطرفي
مرتضی میرحسینی
انگليسيها تصميم گرفته بودند در مرحله آخر جنگ، پيش از آنكه معلوم شود كدام طرف به پيروزي ميرسد، بيطرف بمانند و به نفع يا ضرر اين يا آن در درگيريها دخالت نكنند. اين ذهنيت را ميان جمع بزرگي از نيروهاي انقلاب جا انداخته بودند كه از مشروطيت حمايت ميكنند و شايد واقعا هم ترجيح ميدادند به جاي دربار وابسته به روسيه با مجلسي از طبقات بالاي جامعه ايران سروكار داشته باشند. اما در روزهايي كه مجاهدان شمال و بختياريها به پايتخت نزديك ميشدند، تصميم گرفتند پاي خودشان را از ماجرا بيرون بكشند و كاري براي پيروزي يا شكست يكي از دو طرف نكنند. همچنین دستور داشتند درهاي ساختمانهاي سفارتشان را ببندند و فراريها را -به شكل دستهجمعي و گروهي- به پناهندگي نپذيرند. اوكانر مينويسد: «بيشك در چنين شرايطي وظيفه رسمي ماموران سياسي خارجي حكم ميكرد كه بهرغم هرگونه احساس و عقيده شخصي بيطرفي خود را حفظ كنند. پيروزي يا شكست هيچ يك از طرفين به آنان ارتباط نداشت، بلكه فقط مسووليت حفظ جان اتباع خودشان برعهده ايشان بود. وزيرمختار به محض اطلاع از اوضاع، وابسته نظامي خود سروان استوكس را به شهر اعزام كرد تا مسووليت حفاظت از ساختمانهاي سفارت را برعهده بگيرد و مراقب باشد كه آسيبي وارد نيايد و به عنوان محلي براي پناهندگي مورد استفاده واقع نشود و از جانب نيروهاي دوطرف عملي مغاير با حفظ اصول بيطرفي در آنجا صورت نگيرد.» اما استوكس به هواداري از مشروطيت شناخته ميشد و از اينرو «عدهاي از وزراي مختار كشورهاي خارجي عليه حضور ايشان در محوطه سفارت اعتراض كردند.» به نظر آنان، سروان استوكس نميتوانست بيطرف بماند و قطعا با استفاده از امكانات پيدا و پنهان سفارت انگليس، براي پشتيباني از نيروهاي مشروطهخواه دست به كاري ميزد. اعتراضها كه بالا گرفت، وزيرمختار انگليس تصميمش را تغيير داد. «نامبرده از من خواست تا مسووليتهاي سروان استوكس را برعهده بگيرم و از او بخواهم به قلهك مراجعت كند، زيرا وزيرمختار (كه آن زمان در قلهك، محل تابستاني سفارت انگليس اقامت داشت) در آن شرايط بحراني به فردي باتجربه و آگاه به مسائل ايران چون خودش نياز داشت.» اوكانر اين ماموريت را پذيرفت و راهي قلب تهران شد. درگيريها اينجا و آنجا، در حاشيه و چند محله از شهر ادامه داشت. برتري با آزاديخواهان بود، اما هنوز قواي استبداد را كاملا مغلوب و تسليم نكرده بودند. «عازم شهر شدم. نيروهاي انقلابي از دروازههاي شهر پاسداري ميكردند. آنان در بين راه به من فرمان ايست دادند، اما به محض اينكه پي بردند از سفارت انگلستان ميآيم، مانع ادامه حركتم نشدند. سفارت انگلستان در شهر شامل تعدادي عمارت بود كه در محوطه وسيع و محصوري قرار داشت. بخشي از اين محوطه باغ و قسمتي نيز حياط بود. در آنجا سروان استوكس را يافتم و مسووليت سفارت را به جاي او برعهده گرفتم. جو عمومي بسيار متشنج و نگرانكننده بود و بين انقلابيون و قزاقها به تناوب جنگ و گريزهايي درميگرفت و به فاصله در تمام شب و روز صداي صفير گلولههاي تفنگ بر فراز باغ سفارت شنيده ميشد. صداي انفجار گلولههاي توپ نيز گاه به گاه به اين اوضاع تنوع ميبخشيد. سربازان تمام ساختمانهاي اطراف را اشغال كرده بودند و ظاهرا با بينظمي هر جنبندهاي را كه ميديدند، به سوي آن شليك ميكردند، اما اگر حركتي ديده نميشد، به هيچ وجه مبادرت به تيراندازي نميكردند.»