چهار دليل خشم جوانان
بسياري از جواناني كه به خيابان آمدند، حامل تجربه زيستهاي بودند كه در آن آيندهاي روشن ديده نميشد. تد رابرتگر سالها پيش در نظريه «محروميت نسبي» توضيح داد كه شورشها زماني شكل ميگيرند كه فاصله ميان انتظارات و واقعيت زندگي به شكل دردناكي افزايش يابد. جوان ايراني امروز دقيقا در همين نقطه ايستاده است: تحصيل كرده، متصل به جهان، آگاه از استانداردهاي زندگي در ديگر كشورها، اما گرفتار اقتصادي كه امكان تحقق حداقل روياهايش را هم نميدهد. وقتي فردا شبيه امروز است و امروز از ديروز بدتر، اميد بهتدريج ميميرد و با مرگ اميد، خشم متولد ميشود. بر اساس مشاهدات ميداني و تحليلهاي جامعهشناختي، بخش قابلتوجهي از جوانان ديگر نظام سياسي را صرفا به عنوان رقيب نميبينند، بلكه آن را مسوول مستقيم تنگناي زندگي خود تلقي ميكنند. اين وضعيت زماني رخ ميدهد كه نظامهاي سياسي نتوانند كانالهاي موثر مشاركت و اصلاح را فراهم كنند، و جوانان احساس كنند كه اميدِ بهبود روزبهروز كمتر است. وقتي كانالهاي رسمي مشاركت بسته يا بياثر تلقي شود، وقتي اميد به اصلاح از درون كاهش يابد، اعتراض از مطالبهگري به تقابل تبديل ميشود. در چنين شرايطي، بزرگنمايي نقش دشمن خارجي شايد در كوتاهمدت بخشي از مسووليتها را منتقل كند، اما مساله را حل نميكند. كسي كه ماشين خود را در سرازيري تُند پارك ميكند، بايد بداند با يك تلنگر سرازير ميشود. اگر بسترهاي اجتماعي و اقتصادي سالهاست انباشته از نارضايتي است، عامل بيروني تنها از زميني بازي ميكند كه پيشتر آماده شده است. يكي ديگر از ريشههاي خشم، زبان گسسته ميان نسلهاست. نسل جديد با جهان ديجيتال، با ارتباطات افقي و با گفتوگوي مستقيم خو گرفته است. اما وقتي هر مساله روزمره اقتصادي يا اجتماعي با ارجاع به تاريخهاي دور و استعارههاي پيچيده پاسخ داده ميشود، احساس بيگانگي تشديد ميشود. گناه فطري سياستمداران ايراني، استعاري حرف زدن با مردم خودمان و با دنياست. جوان امروز انتظار شفافيت، عدد، برنامه و پاسخ روشن دارد، نه خطابه. وقتي زبان رسمي با زبان تجربه زيسته جوان فاصله دارد، او احساس ميكند مخاطب نيست، موضوع سخنراني است. اين شكاف زباني، شكاف عاطفي ميآفريند و شكاف عاطفي، بياعتمادي توليد ميكند. بايد بپذيريم كه بسياري از اين جوانان اساسا سياسي نيستند. آنها در پي نظريهپردازي ايدئولوژيك نيستند. آنها زندگي معمولي ميخواهند. شغل، امنيت، احترام، امكان سفر، امكان ساختن آينده ميخواهند. وقتي اين حداقلها دستنيافتني به نظر برسد، برخي به سادهدلانهترين راهحلها دل ميبندند؛ حتي به مداخله خارجي. اين نگاه خطرناك است، اما محكوم كردن آن بدون فهم ريشههايش، فقط فاصله را بيشتر ميكند. جامعهاي كه اميد نميآفريند، نبايد از جواني كه به هر روزنهاي چنگ ميزند، تعجب كند. راهحل البته ساده نيست. در بلندمدت، بدون توسعه پايدار، كاهش فساد، شفافيت اقتصادي و گشودن ساختار حكمراني به روي مشاركت واقعي، خشم فروكش نخواهد كرد. اما در كوتاهمدت نيز ميتوان از تشديد آن جلوگيري كرد: تغيير لحن گفتوگو، بهرسميتشناختن خطاها، همدلي با خانوادههاي آسيبديده، كاهش دوقطبيهاي خطرناك و مهمتر از همه، شنيدن بيواسطه صداي جوانان. رسانه رسمي اگر همچنان در مدار رجزخواني بماند و روايتهاي متنوع را به رسميت نشناسد، بخش بيشتري از طبقه متوسط و جوانان تحصيلكرده را به حاشيه خواهد راند. جوانان خشمگين، پارهتن ايرانند. آنها دشمن اين سرزمين نيستند، محصول شرايطياند كه در آن اميد تضعيف شده و كرامت آسيب ديده است. هنوز فرصت براي بازسازي اعتماد وجود دارد، اما اين فرصت بينهايت نيست. اگر اميد دوباره زنده نشود، اگر جوان احساس نكند كه ميتواند در چارچوب همين سرزمين آيندهاي بسازد، خشم همچنان انباشته خواهد شد و خشم انباشته، روزي خود را به شكلي نشان ميدهد كه ديگر مهارپذير نخواهد بود.