هما شهرامبخت
عزاداران بيل داستاني است كه در آن، عناصر انساني و مادي با مضامين ماورايي در هم آميختهاند. اين داستان با خلق فضايي خاص و استفاده از عناصري چون «زمان و مكان غير مشخص»، «استحاله» و «سرنوشت محتوم»، از مرزهاي جغرافيايي و تاريخي خود فراتر رفته و به اثري جهانشمول تبديل شده است. اين اثر، در عين آنكه ريشه در واقعيت تلخ و ملموس زندگي روستايي دارد، همزمان در لايههايي از لامكاني و لازماني شناور است؛ گويي رويدادها در چشمهاي رخ ميدهند كه نه به اكنون تاريخي تعلق دارد و نه به گذشتهاي قابل اندازهگيري.
ساعدي با آفرينش چنين فضاي مبهمي عمدا زمان و مكان را به حالت تعليق درميآورد تا «بيل» نه يك روستا در جغرافياي معاصر ايران، بلكه نمونهاي از هر كجاي جهان و هر دورهاي از تاريخ شود. از اين منظر، عزاداران بيل مانند آيينهاي است كه سرگذشت نوع انسان را بازتاب ميدهد؛ انساني گرفتار تكرار، عادت، تقدير و سايههايي است كه از بيرون و درون بر او چيره شدهاند. اين وضعيت، هرچند در ظاهر شباهتهايي با فضاي اساطيري نشان ميدهد، در لايههاي عميقتر خود تفاوتي بنيادين را آشكار ميكند؛ تفاوتي كه ميان جهان مبهم و تيرهوتارِ ساعدي و جهان قدسي و معنوي اساطير فاصلهاي معنادار ايجاد ميكند.
زمان و مكان: از محور جهان در اسطوره تا برزخ انساني در بيل
در اساطير، مكانهاي مقدس به عنوان محور زمين يا ستون جهان شناخته ميشوند و به فضاي اطراف خود قداست ميدهند. اين مكانها در مركز عالم قرار دارند و تصور ميشود جهان پيرامونشان حول آنها ميچرخد. نمونههايي چون كوه قاف، كوه المپ، ورجمكرد يا معبد دلفي بار معنايي ويژهاي دارند و معمولا محل وقوع رويدادهاي ماورايياند. در كنار اين مكانها، نقاط ديگري بر روي زمين نيز وجود دارد كه با جهان لامكانِ اساطير در پيوند هستند. اين مكانها معمولا محل نزول قداستي خاصاند و بهتدريج به معبد يا جايگاه يكي از اساطير تبديل ميشوند. براي نمونه، مسجد جامع دمشق در آغاز معبد ژوپيترِ روميان بود و سپس به كليسا تبديل شد و در دوره اسلامي، وليد بن عبدالملك آن را به مسجد بدل كرد. از اين منظر، مكانهاي پيوند خورده با اساطير پل ميان جهان مادي و جهان معنوي به شمار ميآيند؛ جايگاههايي كه امكان ظهور رخدادهايي منحصربهفرد را فراهم ميكنند، رخدادهايي كه در تاريخ مادي نميگنجند و بيرون از زمان معمول روي ميدهند.
زمان در اساطير نيز گاه در قالب دورههايي چون «زمانهاي قديم» يا «آيندههاي دور» رخ مينمايد؛ دورههايي متفاوت از زمان واقعي و فراتر از زمانِ ملموسِ زندگي روزمره. اين زمان اسطورهاي با زمان عيني كه ساختار روز، فصلهاي چهارگانه، ادوار زندگي انسان و سهگانه گذشته و حال و آينده را در بر ميگيرد تفاوت دارد. زمان اساطيري در چرخهاي وراي زمان خطي انساني جريان دارد: نه متكي به تاريخ است، نه وابسته به گذشته و آينده. اين زمان، بُعدي است از «اكنون جاودان»؛ و در بردارنده زمانِ تولد و مرگ ايزدان، قهرمانان و افسانهها. رويدادهاي آن، هرچند در روايات بشر تكرار ميشوند، در بنياد خود «يك بار براي هميشه» رخدادهاند و هر خوانش از آن، احضار دوباره آن لحظه مينوي است.
اين چرخه همانند ترجيعبند مرگ و عزاداري در بيل تكرارشونده و پايانناپذير است. با اين حال، اين رخدادها بازتابي غيرمستقيم از رويدادهاي جهان مادي به شمار ميآيند. اين رويدادها جايگاهي مشخص در زمان دارند، اما با شيوه سنجش تاريخي قابل اندازهگيري نيستند و با نظمي برگشتناپذير پيش ميروند. از اين رو انسان با تكيه بر زمان مادي قادر به درك كاملِ رخدادهاي اساطيري نخواهد بود. در عين حال، وقايع در بيل نيز مانند اساطير و قصههاي پريان جهاني خيالي را ترسيم ميكنند؛ جهاني كه با زمان و مكان اسطورهاي همخواني ندارد و به عناصر داستانهاي سورئال نزديك ميشود. اين جهان خيالي بخشي از ذهنيت گسسته و هذياني شخصيتهاي بيمارِ ساعدي است و انعكاسي از آشفتگي رواني آنان به شمار ميآيد.
در برابر الگوي قدسي اساطير، زمان و مكان در عزاداران بيل نه تقدس اسطورهاي دارند و نه از جنس مينوياند. بيل در جهان ساعدي مركز عالم نيست و پيوندي قدسي با جايگاهي در لامكان ندارد. مكانِ بيل، فضايي در حاشيه و برزخي است؛ يك «نامكان» است. جايي كه واقعيت و كابوس، زندگي و مرگ، عقل و هذيان در هم ادغام شدهاند. زمان نيز در بيل زمانِ تقويمي نيست؛ تكراري است فرساينده، دوراني و بينتيجه ؛ مانند ترجيعبند مرگ و سوگواري كه بر تمام قصههاي مجموعه سايه انداخته است.
از همين رو، برخلاف اساطير كه زمان حالِ جاودان در آنها محمل تجلي امر مقدس است، «اكنون» در بيل لحظهاي تهي و گريزان است؛ لحظهاي كه انسان نميتواند آن را دريابد، زيرا بلافاصله در تاريكي گذشته فرو ميرود و تنها سايهاي از خود به جا ميگذارد. همانگونه كه آموزههاي بهگود گيتا و كتاب مردگان مصر از سرمديت اكنون سخن ميگويند-«من آغاز، ميانه و پايان همهچيز هستم» - درك چنين اكنوني تنها در جهان قدسي ممكن است، نه در جهان بيل كه سرشار از اضطراب، وهم و تناقض انساني است.
استحاله: از تجلي قدرت خدايان تا فروپاشي انسان معاصر
عنصر استحاله در هر دو جهان اساطير و عزاداران بيل حضوري پررنگ دارد، اما كاركرد و معناي آن بسيار متفاوت است. در اسطورههاي يوناني، استحاله اغلب از دل اراده و قدرت خدايان برميخيزد: زئوس براي اغواي لدا به شكل قو در ميآيد، براي ربودن اروپا به گاوي سفيد بدل ميشود؛ آتنا از سر خشم، آراخنه را به عنكبوت تبديل ميكند و مدوسا از نفرين او به هيولايي بدل ميشود كه نگاهش سنگ ميسازد. اين دگرديسيها نمايش سلطه خدايان بر سرنوشت بشرند؛ نشانهاي از ناتواني انسان در برابر ارادهاي كه بر جهان حكم ميراند.
در عزاداران بيل، اما استحاله معنايي كاملا انساني و رنجآلود دارد. موسرخه، در مسير قهقرايي فروپاشي جسماني و رواني، از هيات انساني فاصله ميگيرد و به موجودي تبديل ميشود كه سايهاي از انسانبودن در او باقي مانده است. دگرگوني او نه معجزهاي الهي است و نه هديهاي مينوي و نتيجه فشار واقعيت، ترس، جهل و انزوايي است كه جهان بيل را احاطه كرده. مش حسن نيز، در سوگ گاوي كه تمام هويت و معناي زندگياش به آن گره خورده، در نوعي استحاله ذهني فرو ميرود و مرز ميان خود و حيوان را از دست ميدهد. او در نهايت، به گاو بدل نميشود؛ بلكه باور ميكند گاو است؛ فاجعهاي انساني كه دردناكتر از هر دگرديسي اسطورهاي است. در اسطوره، استحاله جلوهاي از قدرت نيروهاي مينوي است؛ دگرگونياي كه از اراده خدايان برميخيزد و توان مطلق آنان را بر سرنوشت بشر نشان ميدهد. در بيل، اين دگرگوني به نشانهاي از زوال انسان بدل ميشود؛ زوالي كه نه از ارادهاي قدسي، بلكه از فشار واقعيتي ميآيد كه انسان را به حاشيه رانده است. در اسطوره، استحاله نتيجه تصميم نيروهاي آسماني است؛ فرماني كه از جهان بالا صادر ميشود. اما در بيل، اين فرآيند محصول درماندگي انسان در برابر سرنوشتي است كه جهل، فقر و ترس آن را رقم زدهاند و از دل همين جهان فرسوده و انساني برميخيزد. ساعدي از مفاهيمي كه ريشه در جهان اساطير دارند بهره ميگيرد؛ عناصري مانند ابهام زمان، لغزندگي مكان و مفهوم استحاله. اما هدف او بازآفريني دوباره اسطورهها نيست. او اين عناصر را به خدمت ميگيرد تا استعارهاي كاملا معاصر بسازد. استعارهاي كه فروپاشي انسان امروز را نشان ميدهد؛ انساني كه در برابر نيروهايي ميايستد كه ظاهرشان طبيعي است، اما فشار و جبريتي در راستاي قدرت خدايان باستان دارند. او اين عناصر را از جوهر قدسي تهي ميكند و به ابزاري براي كاوش بحران انسان مدرن بدل ميسازد. اين انسان در جهان واقعي گرفتار است. اما تجربهاش از همين واقعيت حالتي كابوسوار و اسطورهاي پيدا ميكند.
عزاداران بيل تقليد اسطوره نيست و بازسازي آن هم به شمار نميآيد. اين اثر در واقع نوعي گفتوگو ميان جهان خردگريز اسطوره و واقعيت تلخ اجتماعي است. در اين گفتوگو، تقدير محتوم مردم بيل پژواكي انساني از همان سرنوشت جبرآميز اسطورهها پيدا ميكند. با اين حال، هيچ نشاني از تقدس در اين تقدير ديده نميشود.