نگاهي به رمان «همنوايي در پاييز» اثر باربارا پيم
همه بازنشستهها دنياي مشابهي ندارند
عبدالحسين حاج سردار
پيش از آنكه به آخرين كتابي بپردازيم كه درآخرين دوره «جايزه ابوالحسن نجفي» شايسته عنوان بهترين ترجمه شد، بيمناسبت نيست به ياد آوريم كه «ترجمه خوب» در كنار همه ويژگي هايي كه بايد داشته باشد مستلزم ويژگي مهمي است كه آن «انتخاب» يك متن خوب از سوي مترجم است. صرفنظر از بحث جريانسازي كه به طور دايم، درست يا نادرست، با انگيزههاي مادي در ترجمههاي همزمان و موازي و تاثير انتخاب و نظرسنجيهاي رنگارنگ نشريات خارجي، جوايز ادبي و تبليغات رسانهاي در اين جريانسازي ايجاد ميشود، بايد گفت ميزان و معيار انتخاب آن مترجم خوبي را كه ذكر شد پيش از هر چيز، شفافيت، صداقت هنري، دانش و دلبستگي او به ادبيات، تشخص و تعين ميبخشد.
اين انتخابها و اثبات آن، به گمانم به مرور زمان نوعي اعتمادسازي بين خواننده و آن مترجم خاص ايجاد ميكند؛ طوريكه غالبا نام آن مترجم بر پيشاني كتاب، همسنگ نام نويسنده كتاب اهميت و اعتبار مييابد و معياري ميشود براي انتخاب كتاب. چنانچه تعبير درستي باشد، نوعي «مترجم-مولف» ميسازد.
ذكر نام مترجمان توانايي كه شاهدي بر اين مدعا باشند، چه پيش و چه پس از 57، موضوع بحث ديگري است كه در جاي خود شايسته بررسي است.
جايزه ابوالحسن نجفي، به ياد زندهياد ابوالحسن نجفي كه خود نمونهاي اعلا و مثال زدني در كار ترجمه است و همه ساله به همت «مركز فرهنگي شهر كتاب» تهران با مشاركت هيات داوراني كه خود از مترجمان تواناي كشور هستند، برگزار ميشود؛ در عين انتخابهاي خاص، سعي دارد در تشويق مترجمان جوان و بااستعداد هم گام بردارد كه اين نكتهاي مهم و قابلتقدير است.
حال با توجه به ويژگيهاي فوق، نگاهي دارم به كتاب «همنوايي در پاييز» اثر باربارا پيم، برگزيده هشتمين دوره اين جايزه ادبي.
ترجمه روان مزدك بلوري، سهم بسزايي در جذب مخاطب و ايجاد انگيزه در خواندن كتاب و پيگيري آن دارد، زيرا اين رمان از دسته رمانهايي با پيرنگ پرماجرا و كش و قوسهاي آنچناني نيست و صرفا روايت برشهايي از زندگي فردي و جمعي چهار شخصيت (دو مرد و دو زن) درآستانه خزان زندگي آنها است كه در ادارهاي بسيار معمولي همكار بوده و علاوه بر محيط بسته اداره، گهگاه ديدارهايي جمعي يا دو نفره در كافهها يا رستورانهايي خلوت، كتابخانه، كليسا يا ... با يكديگر دارند و گفتوگوهايي معمولي با يكديگر رد و بدل ميكنند، اما همين روايتهاي فردي و ارتباطهاي اندك جمعي، پرهيز عامدانه نويسنده از رد و بدل ديالوگهاي شعاري و حرفهاي دهان پركن از زبان شخصيتها، كمحرفي و درونريزي آنها در گفتار، كردار و روحيات و همچنين رعايت و احترام آنها به اصل استقلال شخصي يكديگر، نوعي هارموني موسيقايي در همنشيني و مراودات آنها پديد آورده كه عنوان اصلي و زيباي كتاب «كوارتت در پاييز» هم از آن نشأت گرفته است.
تصور عمومي كليشهاي جوامع و سازمانهاي مددكاري آن است كه افراد بازنشسته، دنياي مشابهي دارند و ميتوان با جمع كردن و يككاسه كردن آنها در مكانهايي عمومي، زمينه سرگرمي آنها را فراهم كرد و... غافل از اينكه هر كدام از اين آدمها دنياي خاص و متفاوتي را پشت سر گذاشتهاند.
در بخشي از كتاب، جنيس، نماينده يكي از همين سازمانها به مارسيا كه يكي از شخصيتهاي گروه چهار نفره است و به تازگي بازنشسته شدهاند، پيشنهادي مشابه ميدهد:
«هر وقت بخواين ميتونين بياين مركز، ما اونجا كلي آدم بازنشسته داريم كه ظاهرا دوست دارن با باقي آدمهايي كه توي وضع مشابهي هستن اختلاط كنن.»
اما بعد خود همين خانم مددكار از شيوه مطرح كردن موضوع دچار تناقضي طنزآلود ميشود و به ماروسيا حق ميدهد برخورد قهرآلود و بيلبخندي با اين پيشنهاد داشته باشد، چون تصور تجمع بازنشستههايي كه گرفتار وضع مشابهي شده باشند در يكجا، ميتواند به نوعي، ناديده گرفتن فرديت آنها براي خود آنها باشد.
در جايي ديگر نيز يكي از همكاران «ماروسيا» لحظهاي از سر همدردي از او ميپرسد: «تو سرت گرم چه كاري بوده؟» و ماروسيا با آزردگي ميگويد: «چيزي كه به خودم مربوط ميشه.»
با درگذشت يكي از آنها، اندوهي خاموش، بر اين جمع سايه ميافكند كه البته باز هم به دلايلي كه ذكر شد اصل موضوع مرگ در گفتار آنها تجلي چنداني نمييابد. گريز معتدل آنها و -نويسنده- و پرهيز از ورود به بحثهاي عميق جدي و فلسفي، اين رابطهها را جلوهاي خاص و آرامسوز بخشيده است. در واقع درونمايه اثر در چيزي تجلي ميكند كه گفته نميشود و بيشتر نشان داده ميشود. نوعي سبك و تكنيك سينمايي كه يادآور اندوه خاموش جاري در فيلمهاي «ياسوجيرو ازو، فيلمساز فقيد و تاثيرگذار ژاپني» است.
اكنون با يادآوري تنهايي آن آدمها، كه قطعا ديگر وجود ندارند و ادامه حضورشان در ذهن خواننده كه ويژگي بارز هر اثر ماندگار هنري است، خلوت گزيني خودخواستهشان، كافهها و رستورانهاي تكافتادهاي كه خالي از وجود آنهاست، متروها و اتوبوسهاي شبانه در خيابانهاي خلوت لندن دهه شصت و هفتاد ميلادي و تمام مكانهايي كه اكنون از نقش و حضور آنها خالي است، يادآوري شباهت تنهايي محو شده آن آدمها تشديد ميشود.