نكتهاي از سياستورزي فروغي
هنر ممكنات
هستي احمدي
محمدعلي فروغي سياست را هنر ممكنات ميخواند نه آرزوهاي دور و دراز. اين سخن فروغي آن چيزي است كه بنيان سياست را تشكيل ميدهد. هر چند حكومتها ميتوانند آمال دور و دراز را دنبال كنند، اما اينكه به ثمر مينشيند يا خير، مسالهاي ديگر است. اگر همين نگاه به سياست چه در داخل و چه در خارج، دنبال نشود كشور را با تضاد و دعوا روبهرو ميكند. يكي از نمونههاي تاريخي آن آلمان عصر نازيهاست.
آلمان در دوران نازي صاحب صنعت و نيروي نظامي قدرتمند بود. به پشتوانه همين ثروت و قدرت توانست به اروپا اعلان جنگ كند و براي ۱۲ سال آتش ستيز و ويراني را در بخش بزرگي از زمين رقم بزند. با همه اين امكانات آن چيزي كه هيتلر درنظر نميگرفت، آن بود كه همزمان با او كشورهاي ديگري موازي يا بيشتر از او داراي همين قدرت و ثروت بودند. شايد دورانديشي هيتلر سبب توافق او با شوروي براي پيشبرد اهداف شد. ليكن تغيير جهت به سمت شوروي و تصميم به فتح آنجا همه چيز را تغيير داد. اينجا دقيقا جايي است كه هيتلر ممكنات سياست را نميبيند، زيرا نخست آنكه به فرض اروپا مسخر او ميشد اما آيا شوروي با آن عظمت قابل تصرف بود؟ و آيا در صورت تصرف كنترل آن امكانپذير بود؟ اصلا سوال بزرگتر آن است كه مگر ايدئولوژي حاكم بر حزب نازي مسائل نژادي نبود؛ بعد از فتح شوروي و ساير نقاط جهان آلمانها ميخواستند با اين همه نژاد و اقوام ديگر چه كنند؟
فارغ از اين مصايب بينالمللي، هيتلر به تضادهاي داخلي نيز دامن ميزد و رايش سوم به اشتباه از اين موضوع براي منحرف كردن توجه مردم از مشكلات واقعي، توجيه سركوب و ساختن جامعهاي مطيع و يكدست استفاده ميكرد. نازيها با عنوان كردن نژاد برتر در برابر نژادهاي ديگر عملا زمينه تقابل ديگر مردمان را كه در شرق و شمال شرق آلمان حضور داشتند، با اقوام آلماني تشديد ميكرد. همچنين يهودستيزي و سركوب نيروهاي سياسي و اقتصادي بر اين شكافها ميان آحاد ملت ميافزود.
البته هيتلر تنها يك نمونه است. اما جهان امروز ما بيش از آنكه بر دعوا استوار باشد بر تعامل بنا شده و رمز ماندگاري بشر نيز در تعامل بوده است. در پيشاتاريخ انسان به دليل افتراق موفق به تجميع دستاورد و موفقيتهاي خود نميشد. ليك بعد از آنكه راه همكاري را آموخت شروع به طي كردن پلههاي ترقي كرد. بيدليل نيست كه فروغي ميگويد سياست هنر ممكنات است.