روايتي عجيب، باور نكردني و بامزه از عشق به فوتبال
ملاقات با بدترين تيم جهان و آرايشگر سوپراستار آنها
گروه ورزش
مائورو شامپو، آرايشگر مشهور باشگاه فوتبال «ايبيس»، در حالي كه يك قيچي غولپيكر و يك توپ فوتبال در دست دارد، لبخند ميزند. در تصوير كوچكتر، اوزير راموس جونيور، مدير باشگاه در حال مصاحبه ديده ميشود.
به گزارش روزنامه اعتماد و به نقل از فورفورتو، چراغها سوسو ميزنند و در تاريكي جان ميبازند. تودههايي از آوار و دستههاي درهم سيم همهجا را پوشاندهاند. سقفهاي كوتاه چنان پاييناند كه گويي دوست دارند با پوست سر آدم تماس پيدا كنند. صداي پسزمينهمان، چكچك آب روي بتن است؛ انگار اين رختكن از بيرون هم خيستر است. حال و هوا، چيزي شبيه زندان زيرزميني دارد.
از پلههايي باريك، ميرسيم به زمين بازي – يا بهتر بگوييم تكهاي باتلاق كه آرزو دارد زمين فوتبال باشد. دو مرد با باراني، گروهي نوجوان را تمرين ميدهند؛ دويدن، پاس دادن... و چند حركت شناي پشت در آب جمعشده روي زمين. روي سرشان سكوهايي سيماني ديده ميشود كه چنان فرسودهاند كه آتشنشاني محلي استفاده از آنها را ممنوع كرده است.
همهجا ترك خورده است و از همان تركهاست كه باران نفوذ ميكند.
اوزير راموس جونيور در يكي از نيمكتهاي كنار زمين پناه گرفته و به سكوي اصلي خيره ميشود. ميگويد: «به زودي خودم رنگش ميزنم. شهرداري كه اين كار را نميكند، پس من انجامش ميدهم.»
اين صحنه براي هر كسي كه فوتبال دسته پايين را دنبال كرده باشد، آشناست: باشگاهي كوچك در شهري محلي، با امكاناتي در حال فروپاشي و مديري سرسخت كه با كمترين امكانات آن را سر پا نگه داشته است. شجاعت هست، شكوه نه.
ما در برزيل هستيم - ورزشگاه «آدِمير كونيا» در نزديكي شهر رِسيف در شمالشرق كشور - اما اين تصوير را ميشود در انگلستان يا بلژيك هم ديد.
اما اين فقط يك باشگاه كوچك معمولي نيست. راموس جونيور، مدير باشگاه ايبيس اسپورت كلاب است؛ تيمي كه در برزيل و گوشهوكنار اينترنت شهرت دارد – نه به خاطر خوب بودن (چنين نيستند) يا افتخارات گذشته (هيچ ندارند) بلكه دقيقا به خاطر بد بودنشان.
ايبيس، محبوبترين بازندههاي برزيلند. تاريخشان پر از رسوايي است: شكستهاي ۱۰–۰، توپهاي پنچر و بزهايي كه دنبال بازيكنان ميدوند. سالها از شهري به شهر ديگر آواره بودهاند تا جايي را خانه بنامند. مشهورترين بازيكنشان، آرايشگري به نام مستعار مائورو شامپو است كه فقط يك گل در تمام دوران بازياش براي ايبيس زده.
اما مهمتر از همه اينكه، ايبيس تقريبا چهار سال تمام را بدون هيچ بردي سپري كرد - چنان فاجعهبار كه درنهايت تصميم گرفتند شكست را به بخشي از هويت خود تبديل كنند. نماد باشگاه آنها «درُوتينيا» است - يعني «شكست كوچولو». حسابهاي رسمي باشگاه در شبكههاي اجتماعي مرتبا با طنز از رابطه صميميشان با باخت ميگويند. حتي داخل يقه پيراهنشان جملهاي دوخته شده است: «بدترين تيم جهان.»
باشگاه ايبيس در سال ۱۹۳۸ توسط كاركنان يك كارخانه نساجي تاسيس شد و نام خود را از نماد شركت - پرندهاي به نام ايبيس بينقاب (بومي امريكاي جنوبي) - گرفت. تا سال ۱۹۵۸، يك تيم كارگري باقي ماند، تا زماني كه كارخانه فروخته شد.
در آن زمان، ايبيس ۹ سال بود كه در ليگ ايالتي «پرنامبوكو» بازي ميكرد و حتي پيروزيهايي مقابل دو غول شهر رسيف يعني نائوتيكو و اسپورت كسب كرده بود. بعدها هم شهرت ملي پيدا كرد: «واوا»، بازيكني كه از تيم جوانان ايبيس شروع كرده بود، قهرمان جام جهاني ۱۹۵۸ و ۱۹۶۲ شد. بازيكن ديگري به نام «ريلدُو» نيز ۳۸ بازي ملي بين سالهاي ۱۹۶۳ تا ۱۹۶۹ انجام داد.
بنابراين سرنوشت ايبيس از ابتدا محكوم به رنج نبود. اما رنج، در نهايت از راه رسيد.
در اواخر دهه ۱۹۷۰ نتايج به طور فاجعهآميزي افت كرد. در سال ۱۹۷۸، با نتايج ۱۰–۰ مقابل نائوتيكو و ۱۳–۰ مقابل سانتاكروز باختند. در سال بعد، ۱۲ بازي انجام دادند و همه را باختند و اين تازه آغاز سقوط بود.
بين ۲۰ ژوئيه ۱۹۸۰ تا ۱۷ ژوئن ۱۹۸۴، ايبيس در هيچيك از ۵۵ بازي خود پيروز نشد. از اين تعداد، ۴۸ بازي را باخت. تفاضل گل آنها در آن دوره منفي ۲۰۶ بود. خود باشگاه ميگويد اين طولانيترين دوران بدون برد در تاريخ فوتبال است.
هر چند اين ركورد در حد افسانه است، چون مشخص نيست منظورشان تعداد بازيهاست يا تعداد روزها (۱۴۲۸ روز – ركوردي كه بعدها دوباره شكستند، در فاصله سالهاي ۲۰۰۸ تا ۲۰۱۲). آنها ادعا دارند نامشان در كتاب ركوردهاي گينس آمده، ولي مسوولان گينس گفتهاند چنين مدخلي وجود ندارد.
اما يك چيز قطعي است: ۵۵ بازي بدون برد و ۱۴۲۸ روز شكستناپذيري از جنس باخت، كم نيست. همين ارقام باعث شهرت ملي ايبيس شد. در ژوئن ۱۹۸۳ مجله Placar گزارشي دو صفحهاي درباره آنها منتشر كرد و از آن زمان اين افسانه هر سال پررنگتر شد.
در ورزشگاه آدِمير كونيا، باران قطع شده است. راموس جونيور صندوق عقب ماشينش را باز ميكند و كيسهاي پلاستيكي بيرون ميآورد كه درونش پوشهاي است پر از بريده روزنامهها؛ شايد صدها عدد.
ميگويد: «در خانه يك اتاق پر از اينها دارم. بايد از پهلو داخل شوي! زنم ميخواهد مرا بكشد!»
راموس جونيور خودش در دوران ركورد بدون برد، بازيكن ايبيس بود. در حالي كه به بريدهها نگاه ميكند، لبخند ميزند:
«براي ما عادي شده بود. آن زمان سقوط وجود نداشت چون فقط هشت تيم در شهر بودند و ما ميدانستيم پول و امكانات رقابت نداريم.
همهمان شغل ديگر داشتيم: وكيل، پستچي، پليس، راننده تاكسي، پيشخدمت... تمرينهايمان در پاركها يا ساحل برگزار ميشد. مدام ميباختيم. كمي نااميدكننده بود.»
از او ميپرسم آيا ناراحت است كه باشگاه فقط به خاطر باختهايش مشهور است؟ ميگويد: «نه، خوشحالم. اين باعث شهرت ما شده. اگر آن دوران نبود، تو امروز اينجا نبودي. اين هويت ماست.»
از دهه ۱۹۸۰ به بعد، ايبيس استاد خودتمسخري شد، اما در دوران شبكههاي اجتماعي، اين شوخطبعي به اوج رسيد. در سال ۲۰۱۱ سه تبليغاتچي حساب توييتري به نام Ibismania راهاندازي كردند كه با طعنه و طنز تيمهاي ديگر را مسخره ميكرد. اين ايده چنان موفق شد كه راموس جونيور يكي از آنها، «نيلسينيو فيليو»، را به استخدام باشگاه درآورد.
از آن زمان، ايبيس بارها در فضاي مجازي وايرال شد:
در ۲۰۱۵ نيلسينيو فهميد «ژوزه مورينيو» در تعطيلات در نزديكي رسيف است و برايش قرارداد نماديني از ايبيس برد!
وقتي تيم چند بازي پياپي ميبرد، او تظاهرات طنزآميزي از هواداران ترتيب ميداد كه ميگفتند «ما نبايد ببريم!»
در سال ۲۰۲۰ تحقيقي از شركت بازاريابي
Sports Value نشان داد ايبيس از نظر ميزان تعامل در هر پست، پس از سه تيم برزيلي، رتبه چهارم جهان را دارد ؛ بالاتر از بارسلونا، ليورپول و رئال مادريد!
راموس جونيور ميگويد: «مردم حس طنز ما را دوست دارند. بعضي اسپانسرها ميخواهند جديتر شويم، اما اگر اينطور شويم، ديگر كسي به ما اهميت نميدهد. همين شوخي و طعنه است كه ما را خاص كرده. همين مسير در نهايت موفقيت ميآورد.»
او بهتر از هر كسي ميداند چون ايبيس در خون خانوادهاش است: پدربزرگش بنيانگذار باشگاه بود، پدر و برادرش هم رييس بودند. ميگويد: «اگر خانواده راموس نبود، ايبيس هم نبود.» اما شناختهشدهترين چهره ايبيس، او نيست.
پس حالا به مائورو شامپو ؛ آرايشگر افسانهاي ميرسيم.
نميدانم از كجا شروع كنم. دو نكته كوتاه:
۱. او احتمالا مشهورترين فوتباليست برزيلي است كه هرگز نامش را نشنيدهايد.
۲. او تلفنش را جواب نميدهد. اگر ميخواهيد با او حرف بزنيد، بايد به سالن آرايشش برويد.
سالنش در يك پاساژ آرام در محله بوآ ويگِمِ رسيف پنهان است، دو خيابان عقبتر از ساحل. نه تابلوي راهنما دارد و نه توضيحي كه بگويد اينجا يكي از زيارتگاههاي فوتبال برزيل است.
روي تابلوي بالاي در نوشته شده: «مائورو شامپو ؛ آرايشگر.»
دورش پر از عكسهاي قديمي از خودش است؛ بعضي در حال بازي فوتبال، بعضي در برنامههاي تلويزيوني. يكي از آنها، كه به آن افتخار ميكند، او را با مجري معروف برزيلي «ژو سوارِس» نشان ميدهد؛ در لباس كامل ايبيس، با موهاي فرفري سياه و بلند كه روي شانهاش ريختهاند.
همين ظاهر خاص، تركيبي از زرقوبرق و بينظمي، او را به چهرهاي نمادين تبديل كرد. مائورو شامپو (نام واقعياش مائورو تِيشِيرا تروپ) بازيكني بود كه براي بدترين تيم دنيا بازي ميكرد، آرايشگر بود و شباهتي دور به مارادونا داشت! ركورد افتضاحش در ايبيس - فقط يك گل در هشت سال (كه آن هم مشكوك است) - فقط به افسانهاش افزود.
اما چيزي كه مردم را شيفتهاش كرد، شخصيتش بود: پرانرژي، عجيب، صادق. در جملاتش مدام واژه «شو» را تكرار ميكرد - كسي نميدانست تيك زباني است يا شعار شخصي. مهمتر از همه، او نابغه افسانهسازي درباره خودش بود.
سالن او گنجينهاي از اين خودافسانهسازي است: عروسكهاي مائورو شامپو، تيشرتها، كلاهگيسها، يادداشتهاي طرفداران، عكسهايي با بازيكنان مشهور مثل جونينيو پرنامبوكانو و هرنانس. پوستر فيلمي كه دربارهاش ساخته شده هم آنجاست. روي شيشه نوشته شده: ARENA SHAMPOO.
وقتي وارد ميشوم، او نيست. درِ سالن با يك توپ فوتبال باز نگه داشته شده. همسايه ميگويد «رفته بيرون». ۴۵ دقيقه بعد برميگردد: پيراهن ايبيس به تن دارد، موهاي بلندش هنوز براق است. با لبخند صدايم ميكند «شو».
مينشينيم. بر خلاف انتظارم، اول كمي غمگين است.
ميگويد: «ميخواستم فوتباليست واقعي بشوم، يعني پول بگيرم. هيچوقت پولي نگرفتم، شو. دردناك است. استعداد داشتم اما سرنوشتم طور ديگري رقم خورد. از خانواده فقير بودم. زندگيام سراسر جنگ بود، شو. هميشه ميباختم.»
او در حلبيآباد «ويلا دو ايپسِپ» در رسيف بزرگ شد، يكي از ۱۴ فرزند. وقتي ۹ سال داشت، پدرش در تصادف نابينا شد و مائورو براي كمك به خانواده شروع به كار كرد: گدايي، فروش شيريني در ساحل، واكسزدن كفش، نگهباني خودروها، خوردن تهمانده غذاها...
در ۱۲ سالگي در زمين ساحلي فوتبال بازي ميكرد كه تاجري او را ديد و به تيم محلياش برد. سپس برايش شغلي در آرايشگاه پيدا كرد. شامپو عاشق كار شد و آموزش ديد، در حالي كه فوتبال را هم ادامه ميداد. بعدها به تيمهاي نائوتيكو و سانتو آمرو رفت.
ميگويد: «بازيكن خوبي بودم، شو. چپپا، فني. خيلي از همتيميهايم ستاره شدند. من بهترينشان بودم ولي شانس نداشتم.»
ميگويد بعد از انحلال سانتو آمرو در ۱۹۸۶، به ايبيس پيوست و ۱۰ سال بازي كرد (هر چند مدارك ميگويند ۹ سال) . خودش ميگويد: «همهاش حقيقت دارد، شو!» حتي اگر نباشد، مهم نيست، چون داستانش زيباست.
اما پيوستن به ايبيس زندگياش را دگرگون كرد ؛ در ابتدا به سوي بدتر.
ميگويد: «بچههايم خجالت ميكشيدند. در مدرسه مسخرهشان ميكردند كه پدرشان بازيكن بدترين تيم دنياست.»
در همين هنگام تلفنش زنگ ميخورد. آهنگ زنگ، قطعهاي است كه خواننده برزيلي «اوزوالدو مونتنگرو» در وصف او ساخته. با شور خاصي جواب ميدهد: «اينجا مائورو شامپو از رسيف، پرنامبوكو، برزيل! فوتباليست، آرايشگر، مرد، در خدمت شما! شو شو شو!»
آنطرف خط دو كودك از سائوپائولو هستند. از او امضا ميخواهند. بعد سريع تماس را قطع ميكنند.
ميگويد: «زياد پيش ميآيد. بچههايي كه هرگز مرا حين بازي نديدهاند ولي عاشقم هستند. خوشحالم. من از جهنم گذشتهام، شو. بايد تا حالا يا پولدار ميشدم، يا مرده، يا زنداني. اما حالا مشهورم. اين باعث افتخارم است، شو.»
به عكسها روي ديوار اشاره ميكند: «ببين اين يكي را؛ورزشگاه ايبيس. پر از صندلي خالي. هيچكس نميآمد تماشاي ما.»
ميخندد و ميگويد: «من شماره ۱۰ بودم، مثل پله، زيكو، مارادونا. در بدترين تيم دنيا، بهترينِ بدها بودم، شو.» نام فرزندانش را هم با شوخي ميگويد: «شامپوزينيو، سشوار و نرمكننده!»
ميخندم و او توضيح ميدهد: «ميخواستم همينها را ثبت رسمي كنم ولي شهرداري نپذيرفت.» همسرش را «شانه ظريف» مينامد و نوههايش را «اتو مو، ماشين اصلاح، مگاهِر و تهمو».
پرسيدم چرا هميشه ميگويد «شو». گفت: «چون براي من، هر چيز خوب و زيبا، يك شو است. حتي وقتي فقير بودم و در خيابان ميخوابيدم، ميگفتم زندگي شو است. يك جشن است، شو!»
شايد همين نگاه باعث شد مردم برزيل او را دوست داشته باشند. در ۲۰۱۵ مجسمه عروسكي بزرگي از او در جشن كارناوال شهر اوليندا ساخته شد.
در پايان، از گل معروفش ميپرسم.
ميگويد: «بازي با فِرووياريو بود. ضدحمله زديم. توپ برگشت و من زدم گل شد! فرياد زدم: «شو شو شو!» ولي هيچكس نديد. حتي گفتند گل به خودي بود و باختيم ۸–۱!»
لبخند ميزند: «اين است ايبيس. اگر در امتحاني ازت پرسيدند بدترين تيم دنيا كيست، يادت باشد: ايبيس فرهنگ است.»
در سال ۲۰۲۱ ايبيس به دسته اول ليگ ايالتي پرنامبوكو صعود كرد و قرارداد اسپانسري با يك شركت سوئدي بست. با پول آن، اتوبوس تيم خريدند و بازيكنان جديد گرفتند.
اما دو سال بعد سقوط كردند. و در ۲۰۲۴ دوباره. بعد فدراسيون محلي دسته سوم را حذف كرد و ايبيس از آن زمان هيچ بازي رسمي نداشته است.
راموس جونيور ميگويد: «خيليها فكر ميكنند از باشگاه پول درميآوريم. اما فوتبال هزينه دارد. خيلي از تيمهاي اطراف ما ورشكست شدهاند.»
او كه صاحب چاپخانهاي در شهر پائوليستا است، روياي خريد زميني براي باشگاه را دارد: «ميخواهم يك كمپ تمريني بسازم. تنها آرزوي من همين است. فعلا دفتر باشگاه صندوق عقب ماشين من است!»
ميگويد ادامه دادن سخت است، اما باز هم ميماند: «به پدرم قول دادم تا وقتي نسل جديدي از خانواده باشد، ايبيس ادامه پيدا كند. پسرم رودريگو هم در راه است. هنوز نفس ميكشيم، فقط همين.»
و در پايان با خنده ميگويد: «ايبيس مثل اعتياد است. من هميشه ميگويم ايبيس الكل من است. وقتي درگيرش شدي، ديگر نميتواني رهايش كني. مراقب باش، چون تو هم الان گرفتار شدي!»