• 1404 چهارشنبه 15 بهمن
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
بانک سپه ایرانول بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6239 -
  • 1404 چهارشنبه 24 دي

حال ما خوب است؟

نازنين متين‌نيا

دوست درويش مسلكي دارم. توي اين هياهو زنگ مي‌زنم كه حالش را بپرسم. مي‌گويد: نشستم و دارم به ديوار نگاه مي‌كنم. مي‌خندم و دوباره مي‌پرسم: حالا واقعا چه مي‌كني؟ جواب مي‌دهد: چرا باور نمي‌كني؟ واقعا دارم به ديوار نگاه مي‌كنم. تصورش مي‌كنم كه زل زده به ديوار و توي ديوار دارد چيزي پيدا مي‌كند. فكر مي‌كنم چطور مي‌تواند آنقدر آرام باشد و اين هياهو و اضطراب جهان بيرون را خلاصه كند در يك چهارديواري و تماشاي رد هوا روي رنگ سفيد ديوار. دلم مي‌خواهد منم به ديوار زل بزنم. ساعت‌ها يك گوشه‌اي ساكت بمانم و رد چيزي را روي ديوار پيدا كنم يا اصلا آنقدر توي سفيدي چشم بچرخانم تا جواب سوال‌هايم پيدا شود. دلم مي‌خواهد بدانم كه چطور اين‌طور شده. چه شده كه روزگار اينچنين سخت و سنگين من را، ما را در آغوش گرفته و تا مي‌تواند مي‌تازد. 

دنبال سهم خودم و بقيه شبيه به خودم توي زندگي‌ام. فكر مي‌كنم آدم معمولي‌ها توي جهاني بيرون از اينجا الان چطور زندگي مي‌كنند. مثلا تصور مي‌كنم همين حالا زني در سوييس صبح قبل از بيرون زدن از خانه تلويزيون را روشن كرده يا توي گوشي تلفن همراهش خبري خوانده كه جايي در جهان،  اينترنت قطع است . تصور مي‌كنم كه آن زن شبيه به من كه گاهي خبرهاي عجيب از كشورهاي ديگر را خوانده‌ام و برايم مهم نبوده، صداهاي زيادي از من نشسته در خاموشي مي‌گذرد و مي‌رود پي زندگي‌اش. قهوه‌اش را مي‌خورد، با همكارهايش بگو و بخند مي‌كند و شب در آرامش به خانه برمي‌گردد و توي جهانش اين من  بدون دسترس ، براي رسيدن به جواب سوال‌هايم تقلا مي‌كنم، مي‌گذرد. جهان عجيبي است، هيچ چيزش به هيچ چيزش نمي‌آيد. ديوارها سفيد و بي‌انتها همين جوري مقابل چشم آدميزاد است و سوال‌هاي بي‌جواب هم بسيار. اگر درويش مسلك نباشي، فكرها مثل موريانه توي دالون‌هاي ذهن مي‌چرخد و آدميزاد را با خودش مي‌برد. اين روزها هم كه بيشتر. بخشي از زندگي در سكوت فرو رفته و بخش ديگر در هياهو و اضطراب. معلق ميان سياه و سفيد، به زندگي آدم‌ها فكر مي‌كنم. مثلا به دوستانم كه آن طرف آب، توي مهاجرت و غربت، هستند،   فكر مي‌كنم فلاني و بهماني مسيج داده‌اند؟ بيساري حال مريض مادرش را چه كرده؟ آن يكي كه حالش خراب است و حالا كه من نيستم چه مي‌كند و با كه حرف مي‌زند؟ به همه فكر مي‌كنم. به خبرهايي كه مي‌خوانند. به چيزهايي كه مي‌شنوند و در نهايت به آن احساس معلق غربت كه آدمي را در سرزميني ديگر غريب و دورافتاده كرده و از وطن خودش هم جدا. اين روزها واقعا نمي‌دانم كنج كدام غم را بگيرم كه غم‌ها بسيار است و دل آدميزاد هم نازك مثل شيشه. نمي‌دانم اگر اينترنتي بود، الان چه استوري مي‌گذاشتم و چه توييتي مي‌كردم و منتظر مي‌ماندم تا دوستانم توي دايركت مرا ببينند، صدايم را بشنوند و دستي به دل زخمي‌ام بكشند. 
دوري از همه ‌چيز سخت مي‌گذرد. دوري از روزهاي آرامش سخت‌تر. به خبرها ديگر اعتمادي ندارم. مشاهداتم در خيابان هم آن بخشي است كه بهتر است روايتش بماند براي روزهايي دور از اين همهمه و شلوغي و آشوب. اما دلم مي‌خواهد بدانم كجاي اين جهان، سهم كلاف زندگي ما، آنقدر پر پيچ و خم و سنگين پيچيده شده. يادم نمي‌آيد در روزگار بدون اين همه سوال، چطور زندگي مي‌كردم. دلم براي يك زندگي خيلي خيلي معمولي تنگ شده. دلم براي آدمي كه نداند خاموشي اينترنت يعني چي، شب‌هاي پر از همهمه خيابان چطور صبح مي‌شود، روزهاي بالا و پايين كردن قيمت‌ها و سقوط به طبقه فقير چه حسي دارد . نمي‌دانم كي و كجا چنين آدمي بودم، تا يادم مي‌آيد هميشه نگراني و دلواپسي براي فردا بخشي از من بوده و ديگر بلد نيستم در آرامش زندگي كنم. دلم نمي‌خواست همچين آدمي باشم، اما توي اين روزگار، من چنين آدمي هستم. مثل خيلي‌هاي ديگر. مثل آدم‌هايي كه مي‌خواستند معمولي باشند، با زندگي‌هاي معمولي، اما دست سرنوشت، خواب ديگري براي آنها ديد و حالا شانه به شانه من، توي اين شهر نفس مي‌كشند و اگر حالشان را بپرسيد و در جواب به تمام «خوبي؟»ها، آه كشداري مي‌كشند و مي‌گويند: «اييييي، خوبيم». انگار كه شاعر گفته باشد: «حال ما خوب است، اما تو باور نكن».

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها