وطني نو فقط در 157 دقيقه
مهدي خاكي فيروز
روي جلد كتاب، تصويري از معماري ساختمانهاي ساحلي سوئد نقش بسته است و در مقدمه آن نوشته شده كه فقط 157 دقيقه لازم است تا اين كتاب خوانده شود. تئودور كاليفاتيديس از تجربه مهاجرت خود از يونان به استكهلم، رماني نوشته است كه ترجمه فارسي آن كمتر از 140 صفحه دارد. اما همين دقايق كوتاه و صفحات كم، پشت سد اينترنت و روزمرّگي متوقف مانده بود.
واقعيت اين است كه زيان روزانه 5 «همت» براي قطع اينترنت، چيزي نيست كه بتوان از آن دفاع كرد و ايكاش كساني كه چنين تصميمي گرفتند، راه ديگري را براي اهداف خود برميگزيدند. دوست داشتم كه اينترنت به جاي اين روش، با يك «همت» از سوي خودم و فقط چند ساعتي براي خودم قطع ميشد تا كتاب يا در واقع كتابهايي در صف خوانده شدن معطل مانده بود، زودتر از اينها خوانده ميشد. در دنياي بدون اينترنت، بليت گرفتن هم سخت است، اما كارهاي سخت فقط با دوستيهاي قديمي زماني كه اغلب همكارانم سرگرم كلنجار رفتن با مودم و گوشي در VPN هستند تا شايد راهي براي اتصال به اينترنت پيدا كنند من راه ديگري را برميگزينم و براي nامين بار به فرودگاه ميروم تا رهسپار بوشهر و سواحل زيباي خليج هميشگي فارس شوم. جايي كه براي من چهارراه مركزي تاريخ، طبيعت، هنر و غذاست. كتاب را در حال و هواي عجيبي خواندم. تقريبا همه آن را در همين سفر به استان بوشهر. دوسوم آن را در پارك ساحلي آرامي كه ميگفتند فردا قرار است توفاني شود و نبايد گول موجهاي كوتاه و آرام آن را خورد. هر از چندي نگاهي به ساختمانهاي 2 طبقه محله «كوتيها» ميانداختم. آنهايي كه چهره بيرونيشان در بازسازي با رنگهاي سفيد و قهوهاي تيره پوشانده شده بود تا يادآور زندگي و روزگار پيش باشد. حتي در زمستان هم ساحل بوشهر آفتاب درخشاني دارد و با تصاويري كه نويسنده از سواحل سوئد ارايه ميدهد، فرق دارد. آنجا از درخشش نور چراغها و ساختمانهاي ساحلي صحبت ميكند و اين فكر و خيالهاي ناپايان، مثل سروصداي بلند خالي كردن بار تريلي ميلگرد در ساختمان مجاور، مثل تركيدن تخممرغ در ماكروويو، مثل بوي ترشيده شير روي صندلي يك پرايد قديمي، مثل تقتق كفشهاي پاشنهبلند زني با لباسهاي آغشته به عطر چرب چوب جنگلي و... ذهنم را پراكنده ميكند. در جهان رويا، سيني فلزي پيرزن سمبوسهفروش،جاي خود را به كالسكهاي پر زرق و برق ميدهد كه او را با احترام سوار آن ميكنند، صداي شليك مستمر همين فكر و خيالهاست كه اين 157 دقيقه لعنتي را به 257 و شايد 357 دقيقه ميرساند كه كتاب همچنان ناتمام ميماند. با نشانك كاغذي كه نه از كتابفروشيهاي كريمخان، بلكه از كارت ويزيت ترخيصكاري ناآشنا در كافه شن به عاريت گرفته شده است.
سهم صفحات پاياني كتاب از زندگي من، لحظات انتظار در فرودگاه بوشهر براي بازگشت به تهران است. آنجا كه آخرين پرواز خارجي شنبه، پسر و دختر جواني را به سوئد ميبرد. آن زماني كه دوست من با نگاه كنجكاوش مشغول بررسي برند سوئدي چمدانهاست و من سرگرم شنيدن گفتوگوهاي خانوادگي در فرودگاه ميشوم.
پدر پسر جوان، او و عروسش را با چشماني خيس در آغوش ميگيرد و ميگويد زود برگرديد. معلوم نيست من با اين قلب باتريدار چند ماه ديگر زنده باشم. دوست دارم دوباره شما را ببينم و درست در لابهلاي شنيدن اين جملات و محو شدن در اشكهاي پيرمرد، آخرين جملههاي كتاب را ميخوانم. آنجا كه نويسنده يوناني «وطن نو» خود را در سوئد و خواننده ايراني يعني من، لجوجانه در همين تهران خودمان جستوجو ميكنم. تهران بدون اشك، تهران بدون بغض!