پناه بر شعر و عشق
نازنين متيننيا
از ديشب اينترنت نصفه و نيمهاي دارم. بقيه هم همينطور. با دستهاي لرزان، ميروم سراغ جاماندههاي دو هفتهاي. عكسها، خبرها، روايتها. دوستان مهاجرم يكي يكي پيدايشان ميشود. پاي حرف و غصه و گريهها مينشينم. خيالشان را راحت ميكنم كه خوبم، خوبيم. خوب بودن هم البته نسبي است. ميگويم به نسبت دل خانوادههاي عزادار دل ما خوبيم. برايشان تعريف ميكنم حالا شهر چه شكلي دارد، مردم چه ميكنند.
از چيزهاي روزمره ميگويم. از سريالهايي كه ديدم، حرفهايي كه زدم، تلاشي كه براي تاب آوردن داشتم. دوستت دارم را زياد ميشنوم. دوستت دارم را زياد ميگويم. انگار دارم تكههاي قلبم را از تمام اين دنيا جمع ميكنم و ميگذارم سرجايش. يكجايي خالي ولي ميدانم تا ابد باقي ميماند. جاي خالي هموطن. جاي خالي آن آدمهايي كه نميشناختم و حالا ديگر نيستند. قلب پارهپارهام حالا دارد خودش را نشانم ميدهد. چه كار ميتوانم بكنم؟ نميدانم. پناه بردهام به شعر. فروغ توي سرم ميخواند: «بي تو دور از ضربههاي قلب تو، قلب من ميپوسد آنجا زير خاك» و فكر ميكنم چطور توانسته اينطور شفاف و دقيق حال اين روزهاي من را تعريف كند. ذهنم ميپرد به جادوي شعر، جادوي كلمات. فكر ميكنم اين سرزمين هرچه به ما نداده باشد، پناهي مثل شاعر و شعر را دارد. انگار توي تاريخ ما، دستهاي غيبي به كمك آمده تا در آغوش شعر، آرام بگيريم. اينهمه تاريخ، اينهمه شاعر، گهواره امن ما شدهاند. در هرلحظه و حالتي، مامني پيدا ميشود، عزيزي مسلط به كلمات با چوب جادوي توصيف، كه بيايد و روانه شود و تشبيه كند، بسازد و بخواند. فقط بايد گشت و خواند. كتابهاي شعر را توي كتابخانهام بالا و پايين ميكنم، با كتابها حرف ميزنم. ميگويم كه دوستتان دارم. ديوانه شدهام؟ نميدانم. از كودكي توي هپروت خاصي بودم. هنوز هم هستم انگار. بالهاي خيالم هميشه در پرواز بوده، هرجا سختياي از راه رسيده، اوج گرفته، رفته تا دور دور. نجاتم داده از هر سختي و بلايي. يادم ميآيد توي دبيرستان و سال كنكور، بند شعرهاي ايرج جنتيعطايي بودم، بعدتر سعدي، كمي بعد حسين منزوي. روزگاري برگشتم به سهراب سپهري. شاعري كه فكر ميكردم سانتيمانتال است. اما حالا ميبينم كه فهمش از زندگي، چقدر يگانه و درخشان است. به «شوكران بنفش» سپهري فكر ميكنم، به روايت منحصربفردش از تلاش آدميزاد براي رسيدن، به «غريو ريگهاي رواني كه خوابم ميربود» فكر ميكنم و فهم عميق از زندگي كه آدميزاد از لحظه تولد تا دم مرگ درگيرش است. حالا شرايط اينطوري است ديگر، ولي هميشه هم اينطور نبوده و احتمالا هم نميماند. بالاخره همين مني كه حالا پناه بردهام به شعر و شاعرها، روزگاري هم شاد بودم، عاشق بودم، نفس راحت كشيدم. مثل همه. اين اندوه و آن تكه خالي قلب، شايد هيچوقت آرام نگيرد، اما ميدانم كه مثلا شمس لنگرودي وعده داده: «مستت ميكند اندوه، و آنچنان مست ميشوي كه نميداني، آنچنان كه نه ميداني و نه ميترسي». به وعده شاعرها دل خوش ميكنم؛ چه ميدانم لابد آنها كه سرد و گرم روزگار بيشتر چشيدهاند و جهانبيني وسيعتري از من دارند، بيشتر ميدانند، درك ميكنند. طنابي جز چنگ انداختن به اين چيزها ندارم. مثلا روزگاري را يادم ميآيد كه از عزيزي سختي كشيده پرسيدم چطور دوام آوردي؟ جواب داد عشق، عشق نجاتم داد. طناب عشق را ميگيرم توي دستم، به چشمهاي پرذوق خواهرزادهام فكر ميكنم. به بچههاي قد و نيمقد اين روزگار. به آنهايي مثلا توي همين تحريريه، وقت خستگي از بامزگيشان ميگوييم و خاطره تعريف ميكنيم. به بزرگ شدن بچههاي غزل جلوي چشمم يا آن چند شاگرد كوچكم كه توي استخر از سروكولم بالا ميرفتند و برايم اداي شناي پروانه درميآوردند. فكر كردن به اينها، شبيه فكر كردن به آينده است. به روزگاري ديگر، به سرنوشتهايي زيباتر. اجازه ميدهم عشق بيايد كنج قلبم. فكر ميكنم شايد نسلهاي بعد راهي بلد باشند، زندگي بسازند كه به عقل ما نرسيده و به بخت ما قد نداده. چه ميدانيم، مثل هزار چيزي كه ندانستيم، اينهم خودش راهي است، مسيري است، تجربهاي است. بالاخره هرچه كه باشد، توي دياناي فرهنگي ما، يك بستگي دستهجمعي، يك اتحاد عجيب خانه كرده. دور يا نزديك. توي اين خاك يا بيرون اين خاك. هزارسال پيش يا همين امروز، به گواه تاريخ و شعر شاعرها و نثر نويسندگان و حرف بزرگان، هميشه ايران، براي آينده مانده. حالا ما آن آينده قديمي هستيم پناه برده به آغوش ميراثي بزرگ و عجيب و برآمده از سختيها و بلاهاي بسيار، ولي راه براي آيندگان بعدي همچنان باز است و دست سرنوشت هركاري هم بكند، اين عشق، ماندني است. اين زنجيره وصل مكرر ايراني بودن و ماندن هم قطع نميشود؛ گواهش هم تاريخ.