• 1404 چهارشنبه 8 بهمن
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
بانک سپه fhk; whnvhj ایرانول بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6250 -
  • 1404 چهارشنبه 8 بهمن

تمنایی دیگر باید...

نازنين متين‌نيا

وي‌پي‌ان فروشي كه بالاخره موفق شدم پيدا كنم، باشرافت كار مي‌كند. در لحظه در دسترس است و به محض اينكه پيام مي‌دهي قطع شدم، سريع برايت راهكار پيدا مي‌كند. پيدا كردن همچين آدمي در همچين زمانه‌اي هم خودش خوش‌شانسي است. ديروز تقريبا تمام روز وصل بودم و بعد از يك‌ماه، يك دل سير نشستم پاي گوشي. رفتم توييتر و ديدم جماعت زيادي غمگينند. توي تلگرام كانال‌ها درگير تبليغ «تنها فيلترشكني كه قطع نمي‌شود» هستند و اينستاگرام هم خلوت و ساكت، جايي براي عزاداري و خبر و ملغمه‌اي از همه‌چيزهايي است كه توي توييتر و تلگرام ديدم. بعد چرخيدم و چرخيدم و محو شدم. گم شدم. به خودم آمدم و ديدم شب شده. افتاده بودم روي كاناپه و توان سرپا شدن نداشتم. انگار كتك مفصلي خورده بودم از زمانه. يك‌جوري كه توان هيچ كاري نداشتم. حجم سنگين آنچه فقط شنيده بودم داشت با تصويرها سينك مي‌شد و ذهن و قلبم، در بحراني عجيب، براي ياري كردن با من، داشت تمام سيستم را خاموش مي‌كرد. قرص‌ها به دادم رسيدند. صبح، بازهم اينترنت قطع شد. فقط ديدم دوستي از آن سر دنيا برايم نوشته: « تو رو خدا تو خودت رو درگير نكن، برات بده.» نتوانستم جوابي بنويسم برايش كه خوبم، حواسم هست. توي اين‌روزها زياد مي‌شنوم كه خودت را درگير نكن، براي تو بد است. به بيماري‌ام اشاره مي‌كنند و اضطراب كه عامل اصلي سرطان است. راستش را بخواهيد خودم ولي يادم رفته كه چه بر من گذشته. حافظه‌ام فقط همين دو، سه هفته اخير را ياري مي‌كند. انگار قبل از اين ماجراها مني وجود نداشته و حالا اين من تازه سرگردان و حيران، چرخ مي‌زند و دنبال راهي است براي فهم وضع موجود. تجربه زيسته من پر از هياهو است. از دوران مدرسه تا همين امروز، درگيري اصلي من خبرها بوده. هميشه همه‌جا بودم و از همه‌چيز تقريبا باخبر. زيست من در پيوند با خبرها، بلاهاي زيادي سرم آورده. از تجربه‌هاي سال ۸۸ در اوج جواني تا همين زمستان ۱۴۰۴ و حتي وقتي مشغول درمان سرطان بودم، هيچ‌وقت آن اتفاق‌هاي بيرون، از من دور نشده. حالا هم همين است، وقت‌هايي كه به من مي‌گويند مراقب باش، لبخند محو مي‌زنم و مي‌گويم مراقبم. ولي بعد ذهنم مي‌پرد سمت همه آنهايي كه حالا در اين شرايط بيمارند. فكر مي‌كنم تو اين وضعيت چطور دارو پيدا مي‌كنند؟ داروها چقدر گران شده؟ آن نوبت‌‌دهي‌هاي اينترنتي را چطور مي‌گيرند؟ توي بيمارستان چه چيزهايي مي‌بينند و مي‌شنوند؟ بعدتر توي خلوت چطور اميدوار مي‌شوند؟ 
آدم سالم از پس اين‌روزها كم مي‌آورد چه برسد به بيماري كه مشغول جنگ براي زنده ماندن هم هست و بايد روحيه‌ا‌ش، اميدش، همه شرط‌بندي زندگي‌اش، به آينده گره بخورد و بخواهد كه براي آينده زنده بماند. راستش را بخواهيد نمي‌دانم اگر مريضي‌ام به اين روزها گره مي‌خورد خودم چه كار مي‌كردم. مي‌دانم ذات و نفس زندگي وصل به بودن است، ولي نمي‌دانم اين تمنا توي اين شرايط تا كجا دوام مي‌آورد. مي‌بينيد؟! كلا اين‌روزها چيز زيادي نمي‌دانم. در واقع انگار هيچ نمي‌دانم. انگار همه آن فلسفه‌ها و جهان‌بيني‌ها، رفته‌اند يك‌جايي توي دالون‌هاي ذهنم قايم شده‌اند و مي‌گويند فعلا با ما كاري نداشته باش، فقط اجازه بده اين جسم سختي كشيده، دوام بياورد تا بعد. حرف گوش مي‌دهم، بدنم را مي‌كشم به اين سو و آن سو. توي خيابان، تحريريه، استخر، بين مردم، دوستانم و همه جسم‌هاي ديگر شبيه خودم.

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون