• 1404 پنج‌شنبه 9 بهمن
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
بانک سپه fhk; whnvhj ایرانول بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6251 -
  • 1404 پنج‌شنبه 9 بهمن

خوانش راهبردي تنش، بازدارندگي و منطق تصميم‌گيري در وضعيت آستانه‌اي

آيا ايران و امريكا در آستانه رويارويي نظامي قرار دارند؟

عارف دهقاندار

مقدمه

بازگشت ناو هواپيمابر «آبراهام لينكلن» به كانون تحولات امنيتي پيرامون ايران، بيش از آنكه صرفا يك رويداد نظامي باشد، بازتاب‌دهنده مرحله‌اي تازه در الگوي تعامل تقابلي تهران و واشنگتن است؛ الگويي كه سال‌هاست ميان فشار، بازدارندگي و تلاش براي اجتناب از جنگ نوسان مي‌كند. 

در نگاه نخست، تمركز رسانه‌اي بر تحركات نظامي مي‌تواند اين تصور را ايجاد كند كه منطقه در آستانه يك تقابل مستقيم قرار گرفته است، اما تجربه تاريخي و تحليل رفتار راهبردي دو بازيگر نشان مي‌دهد كه واقعيت، پيچيده‌تر از يك دوگانه ساده «جنگ يا صلح» است. مساله محوري در وضعيت كنوني، نه صرفا افزايش توان نظامي در صحنه، بلكه چگونگي تفسير اين افزايش توان ازسوي طرف مقابل است. روابط ايران و امريكا در مرحله‌اي قرار دارد كه تصميم‌ها بيش از آنكه بر پايه نيت‌هاي اعلام‌شده شكل بگيرند، براساس ادراك از نيت طرف مقابل اتخاذ مي‌شوند. در چنين فضايي، حتي اقداماتي كه با هدف بازدارندگي طراحي شده‌اند، مي‌توانند به‌ صورت ناخواسته به محرك تصعيد تنش تبديل شوند. از اين رو، تحليل احتمال درگيري نظامي، مستلزم تمركز بر منطق تصميم‌گيري، محدوديت‌هاي ساختاري و خطر خطاي محاسباتي است، نه صرفا شمار ناوها و جنگنده‌ها و وضعيت منطقه.

ناو هواپيمابر و منطق ديپلماسي اجبار  در محيط آستانه‌اي

استقرار ناو هواپيمابر آبراهام لينكلن را بايد در چارچوب راهبرد شناخته‌شده ايالات‌متحده براي مديريت بحران‌هاي پرتنش تحليل كرد؛ راهبردي كه بر تركيب نمايش قدرت، تهديد ضمني و حفظ امكان عقب‌نشيني كنترل‌شده استوار است. در ادبيات امنيت بين‌الملل، چنين رفتاري ذيل مفهوم «ديپلماسي اجبار» قرار مي‌گيرد؛ يعني تلاش براي تغيير محاسبات طرف مقابل از طريق افزايش هزينه‌هاي بالقوه، بدون عبور از آستانه جنگ.

ناو هواپيمابر، برخلاف تصور رايج، ابزار آغاز جنگ نيست، بلكه ابزار شكل‌دهي به محيط تصميم‌گيري است. اين شناور، به‌ دليل ارزش نمادين و هزينه راهبردي بالا، معمولا در شرايطي به منطقه اعزام مي‌شود كه هدف اصلي، ارسال پيام سياسي و رواني باشد نه ورود به درگيري مستقيم. ايالات‌متحده به‌خوبي آگاه است كه در صورت بروز جنگ با ايران، ناوهاي هواپيمابر به‌جاي مزيت، مي‌توانند به آسيب‌پذيري راهبردي تبديل شوند.

 از اين منظر، حضور آبراهام لينكلن را بايد بخشي از يك بازي سيگنال‌دهي دانست نه مقدمه اجتناب‌ناپذير جنگ. در همين چارچوب، تمركز امريكا بر ابزارهاي فشار غيرمستقيم -‌به‌ويژه در حوزه انرژي و كشتيراني- اهميت مضاعف مي‌يابد. تلاش براي مختل‌كردن صادرات نفت ايران، به‌ويژه از طريق هدف‌گيري ناوگان غيررسمي حمل نفت، نشان مي‌دهد كه واشنگتن ترجيح مي‌دهد فشار را در سطوحي اعمال كند كه هم هزينه‌زا باشد و هم قابل كنترل. اين الگو، نه‌تنها با تجربه ونزوئلا، بلكه با سياست‌هاي اعمال‌شده عليه روسيه پس از ۲۰۲۲ نيز هم‌خواني دارد. هدف، تغيير رفتار از طريق فرسايش تدريجي است نه شوك نظامي. البته بيان اين نكته خالي از لطف نيست كه در ساختار آنارشيك نظام بين‌الملل همواره احتمال جنگ وجود دارد. 

بازدارندگي، ادراك عقب‌نشيني و منطق تصعيد ناخواسته

با وجود اين، خطر اصلي در چنين راهبردي، شكاف ميان نيت و ادراك است. تاريخ روابط بين‌الملل نشان مي‌دهد كه بسياري از جنگ‌ها نه در اوج تهديد، بلكه در لحظه‌اي آغاز شده‌اند كه يكي از طرفين تصور كرده طرف مقابل اراده يا توان پاسخگويي را ازدست داده است. اينجاست كه مفهوم «عقب‌نشيني ادراك‌ شده» به‌مراتب خطرناك‌تر از عقب‌نشيني واقعي مي‌شود. در وضعيت كنوني، هرگونه سيگنال مبهم -‌چه از‌سوي امريكا و چه ازسوي ايران- مي‌تواند به سرعت به عنوان نشانه‌اي از ضعف، ترديد يا عدم قطعيت در اراده راهبردي تفسير شود. نبود كانال‌هاي پايدار ارتباطي و سازوكارهاي موثر مديريت بحران، اين آسيب‌پذيري را به ‌طور محسوسي افزايش مي‌دهد و امكان اصلاح برداشت‌هاي نادرست را كاهش مي‌دهد. در چنين فضايي، حتي اقداماتي كه با هدف بازدارندگي و پيشگيري از تشديد تنش طراحي شده‌اند، ممكن است ازسوي طرف مقابل به عنوان نشانه‌اي از عقب‌نشيني، يا برعكس، مقدمه‌اي براي اقدام تهاجمي تلقي شوند. همين ابهام در تفسير نيت‌ها مي‌تواند زنجيره‌اي از واكنش‌هاي متقابل را فعال كند؛ واكنش‌هايي كه در ابتدا محدود و قابل كنترل به نظر مي‌رسند، اما به ‌تدريج به سطحي مي‌رسند كه مهار آنها دشوار مي‌شود. 

در شرايطي كه تصميم‌گيران ناچارند بر پايه اطلاعات ناقص و پيش‌فرض‌هاي بدبينانه عمل كنند، خطر لغزش از بازدارندگي به سمت تصعيد ناخواسته به‌طور قابل‌توجهي افزايش مي‌يابد. تحركات همزمان نظامي امريكا و متحدانش در منطقه -‌از بازآرايي نيروها در عراق و اردن گرفته تا تقويت حضور هوايي در خليج‌فارس‌- را بايد در همين چارچوب تحليلي فهم كرد. اين اقدامات از منظر واشنگتن بخشي از تلاش براي مهار واكنش احتمالي ايران و ايجاد چتر دفاعي براي نيروها و متحدان تلقي مي‌شود. با اين حال، از ديد تهران، همين آرايش نظامي مي‌تواند نشانه‌اي از آمادگي براي اجراي يك اقدام محدود يا آزمودن آستانه واكنش ايران تعبير شود. اين شكاف در برداشت‌ها، دقيقا همان نقطه‌اي است كه خطر خطاي محاسباتي شكل مي‌گيرد و مي‌تواند مسير بحران را به ‌طور ناخواسته تغيير دهد.

بازتعريف قواعد درگيري و محاسبه هزينه‌ها ازسوي ايران

در برابر اين وضعيت، ايران راهبردي را در پيش گرفته كه مي‌توان آن را «بازدارندگي از طريق شفاف‌سازي خطوط قرمز» توصيف كرد. برخلاف برخي دوره‌هاي گذشته كه ابهام راهبردي نقش پررنگ‌تري داشت، پيام كنوني تهران نسبتا روشن است: هرگونه اقدام نظامي عليه ايران، حتي در سطح محدود و نمادين، با پاسخي فوري و گسترده مواجه خواهد شد. اين موضع، نه از سر تمايل به جنگ، بلكه دقيقا براي جلوگيري از شكل‌گيري اين تصور است كه مي‌توان با هزينه‌اي اندك، ضربه‌اي كنترل ‌شده وارد كرد. اين بازتعريف قواعد، مبتني بر دو ارزيابي كليدي است؛ نخست، اين باور كه حملات محدود، به‌جاي حل بحران، آن را مزمن مي‌كنند و فشار نظامي را به وضعيت دايمي تبديل مي‌سازند. دوم، اين ارزيابي كه تنها پاسخ قاطع و پرهزينه مي‌تواند طرف مقابل را از تداوم چنين الگويي منصرف كند. در همين چارچوب است كه ايران تلاش كرده پيام‌هاي خود را نه‌تنها به امريكا، بلكه به اسراييل و بازيگران منطقه‌اي نيز منتقل كند و هزينه‌هاي ورود غيرمستقيم به درگيري را يادآور شود.

محدوديت‌هاي ساختاري امريكا و بن‌بست راهبردي

در سوي مقابل، ايالات‌متحده با شكافي فزاينده ميان اهداف سياسي و ابزارهاي در دسترس مواجه است. اگرچه فشار براي مهار يا تضعيف ايران در بخشي از ساختار قدرت امريكا جدي است، اما تجربه‌هاي عراق و افغانستان، تمايل به ورود به جنگي گسترده و پرهزينه را به‌شدت كاهش داده است. حجم و نوع نيروهاي مستقر در منطقه نيز نشان مي‌دهد كه واشنگتن براي يك جنگ تمام‌عيار برنامه‌ريزي نكرده، بلكه به‌ دنبال حفظ گزينه‌هاي محدود و قابل بازگشت است.

نتيجه اين وضعيت، شكل‌گيري نوعي بن‌بست تصميم‌گيري است: نه امكان عقب‌نشيني كامل وجود دارد، نه ظرفيت و اجماع لازم براي تشديد قاطع. اين بن‌بست، اگر با مديريت دقيق همراه نباشد، مي‌تواند به‌تدريج احتمال وقوع يك درگيري ناخواسته را افزايش دهد؛ درگيري‌اي كه هيچ‌يك از طرفين، دست‌كم در سطح رسمي، آن را مطلوب نمي‌دانند.

سناريوهاي پيش‌رو: متغيرها، محرك‌ها  و نقاط گسست

اگر سناريوهاي پيش‌گفته را دقيق‌تر كالبدشكافي كنيم، روشن مي‌شود كه هر يك از آنها به مجموعه‌اي از محرك‌هاي مشخص و نقاط گسست حساس وابسته‌اند. در سناريوي نخست- يعني تداوم وضعيت آستانه‌اي و مديريت‌شده- متغير كليدي، حفظ نوعي «عقلانيت حداقلي» در تصميم‌گيري دو طرف است. در اين وضعيت، امريكا فشار نظامي و اقتصادي را در سطحي نگه مي‌دارد كه از ديد واشنگتن بازدارنده باشد، اما به‌گونه‌اي طراحي مي‌شود كه ايران آن را به عنوان مقدمه جنگ تفسير نكند. در مقابل، ايران نيز با تداوم راهبرد بازدارندگي فعال، تلاش مي‌كند هزينه‌هاي بالقوه هرگونه اقدام نظامي را برجسته سازد، بي‌آنكه به‌طور مستقيم ماشه درگيري را بكشد. اين سناريو، اگرچه شكننده است، اما به‌ دليل هم‌خواني نسبي با محدوديت‌هاي راهبردي هر دو طرف، همچنان محتمل‌ترين مسير كوتاه‌مدت به شمار مي‌آيد.

سناريوي دوم- تصعيد محدود اما پرريسك- بيش از آنكه محصول تصميمي آگاهانه باشد، نتيجه تلاقي چند خطاي محاسباتي است. يك حمله محدود، يك سوءبرداشت اطلاعاتي، يا حتي يك كنش ازسوي بازيگران ثالث مي‌تواند زنجيره‌اي از واكنش‌ها را فعال كند كه مهار آن دشوار شود. در اين سناريو، هرچند هيچ‌يك از طرفين خواهان جنگ تمام‌عيار نيستند، اما منطق «اعتبار بازدارندگي» مي‌تواند آنها را به پاسخ‌هايي فراتر از انتظار اوليه سوق دهد. خطر اصلي اين سناريو در آن است كه كنترل تصعيد، به‌تدريج از سطح سياسي به سطح ميداني منتقل شود؛ جايي كه تصميم‌ها سريع‌تر، پرهزينه‌تر و كمتر قابل بازگشت هستند.

سناريوي سوم -‌حركت به سوي نوعي ديپلماسي حداقلي مبتني بر بازدارندگي متقابل‌- نيازمند تغيير در محاسبات هزينه-فايده هر دو طرف است. در اين چارچوب، نه حل ‌و فصل ريشه‌اي اختلافات مدنظر است و نه بازگشت كامل به الگوهاي پيشين ديپلماتيك، بلكه هدف، كاهش ريسك جنگ از طريق تفاهم‌هاي ضمني يا غيررسمي است. اين سناريو تنها زماني فعال مي‌شود كه تداوم وضعيت كنوني، از نظر هر دو بازيگر، پرهزينه‌تر از مديريت كنترل ‌شده تنش تلقي شود. هر چند شواهد فعلي از ضعف اين مسير حكايت دارد، اما تاريخ روابط پرتنش نشان مي‌دهد كه چنين چرخش‌هايي اغلب ناگهاني و در پي شوك‌هاي محدود رخ مي‌دهند.

تعادل ناپايدار و سياست‌گذاري  در سايه عدم قطعيت

در جمع‌بندي نهايي، مي‌توان گفت روابط ايران و امريكا در مرحله‌اي قرار دارد كه عدم قطعيت، عنصر غالب آن است. نه نشانه‌اي قطعي از تصميم براي جنگ وجود دارد و نه ساز و كاري پايدار براي عبور از تنش. آنچه اين وضعيت را خطرناك مي‌كند، نه سطح خصومت، بلكه شكنندگي تعادل موجود است. هر دوطرف در تلاش‌اند همزمان دو هدف متعارض را محقق كنند: افزايش فشار بر طرف مقابل و جلوگيري از خروج بحران از كنترل. همين دوگانگي، فضاي تصميم‌گيري را به‌شدت پيچيده كرده است. از منظر نظري، وضعيت كنوني را مي‌توان نمونه‌اي كلاسيك از «بازدارندگي ناپايدار» دانست؛ حالتي كه در آن، بازدارندگي وجود دارد، اما فاقد نهادها و كانال‌هايي است كه خطاهاي محاسباتي را اصلاح كنند. در چنين شرايطي، نقش ادراك، سيگنال‌دهي و مديريت روايت‌ها اهميتي هم‌سنگ توان نظامي پيدا مي‌كند. هر پيام اشتباه، هر سكوت معنادار يا هر اقدام مبهم مي‌تواند به عنوان نشانه‌اي از تغيير اراده تعبير شود و محاسبات طرف مقابل را دگرگون كند. درنهايت، بايد تاكيد كرد كه اگر جنگي رخ دهد، به ‌احتمال زياد نه نتيجه يك تصميم راهبردي شفاف، بلكه محصول انباشت تدريجي سوءبرداشت‌ها خواهد بود. جلوگيري از چنين مسيري، بيش از هر چيز، مستلزم آن است كه هر دوطرف، محدوديت‌هاي خود و طرف مقابل را به‌درستي درك كنند. در سياست بين‌الملل، قدرت صرفا در توان ضربه ‌زدن خلاصه نمي‌شود؛ بلكه در توان مهار خود و شكل‌دهي هوشمندانه به ادراك طرف مقابل نيز معنا پيدا مي‌كند. آينده اين بحران، دقيقا در همين نقطه رقم خواهد خورد.

پژوهشگر امنيت بين‌الملل 

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون