• 1404 پنج‌شنبه 9 بهمن
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
بانک سپه fhk; whnvhj ایرانول بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6251 -
  • 1404 پنج‌شنبه 9 بهمن

شايد اين آخرين ديدار ما باشد

محمود فاضلي

مرتضي صمديه لباف متولد سال ۱۳۲۵ و دانشجوي مهندسي دانشگاه صنعتي بود، در سال ۱۳۵۰ به عضويت سازمان مجاهدين درآمد. صمديه خود در يكي از برگه‎هاي بازجويي‎اش مي‎نويسد: «من از سال ۱۳۵۰ به عضويت سازمان درآمدم. در آن موقع اين گروه داراي اعتقادات اسلامي بود و هدفش ايجاد يك جامعه توحيدي و برقراري حكومت اسلامي بود. به همين دليل من كه داراي انگيزه‎هاي مذهبي و اعتقادات اسلامي بودم بوسيله يكي از اعضاي همين گروه عضوگيري شدم و پس از مطالعات اوليه در سال ۱۳۵۱ و براي اينكه دستگير نشوم متواري شده و زندگي مخفي را آغاز نمودم.»
وي در بسياري از عمليات‎هاي اين سازمان شركت داشت اما ساواك تا سال ۵۳ از مخفي شدن وي اطلاعي نداشت و گفته مي‎شود در سال‎هاي ۵۰ تا ۵۲ مجبور بوده است ۱۱ بار خانه خود را تغيير دهد. نمونه‎هايي از برخوردهاي نظامي وي با عناصر ساواك، صمديه را به يك چهره شجاع تبديل ساخت. در عمليات نظامي دقت زيادي داشت و در اعتقاداتش بي‌نظير بود.
بي‎ترديد رويدادي كه موجب مطرح‎شدن نام صمديه به‎عنوان يكي از مطرح‎ترين عنصر سازمان گرديد، ايستادگي وي در مقابل جريان ماركسيسم و تاكيد وي بر انديشه ديني بود. صمديه يكي از افرادي بود كه در دوره‎هايي تحت مسووليت شريف‎واقفي قرار داشت. به‎دنبال علني ‎شدن تغيير ايدئولوژي در سطح اين سازمان، شريف‎واقفي كه تا آن زمان با وجود حضورش در مركزيت سازمان موضع فعالي اتخاذ نكرده بود به موضع‎گيري علني و فعاليت مخفي عليه مركزيت سازمان پرداخت.
اين جريان تا آنجا پيش رفت كه از حدود تابستان ۵۳ شاخه تحت مسووليت شريف‎واقفي منحل شد و وي كه عملا فعاليت قابل توجهي در سطح مركزيت نداشت به‎طور رسمي از مركزيت تصفيه شد و صمديه مخالفت خود را با ماركسيست شدن سازمان با شريف‎واقفي در ميان گذاشت. قرار بر اين شد اين دو نفر نيروهاي هم‌فكر خود را بيابند. دو عنصر مركزيت يعني تقي ‎شهرام و بهرام آرام تصميم مي‎گيرند كه اين دو نفر را به هر ترتيب كه شده از سد راه بردارند و مانع از آن گردند كه آنها بتوانند براي خود گروه متشكلي دست و پا كنند.
«حسين احمدي روحاني» عضو مركزيت سازمان در رابطه حكم ترور اين دو مدعي است «تصميم به اقدام ترور شريف‎واقفي و صمديه (تا آنجا كه نگارنده اطلاع دارد) توسط دو عنصر مركزي، يعني تقي‎شهرام و بهرام آرام، اتخاذ شد و به جز اين دو نفر و افرادي چون وحيد افراخته و محسن خاموشي كه در عمليات ترور دست داشتند، كس ديگري نه از اين تصميم و نه از اجراي آن تا مدتي اطلاع نداشتند».
مسوولان وقت سازمان تصميم بر ترور اين دو عضو سازمان مي‎گيرند. برادر صمديه روز ترور را چنين به‎ ياد مي‎آورد: «يك روز ساعت حدود ۷ بعدازظهر بود و من تازه وارد خانه شده بودم كه مرتضي شتابان وارد خانه شد. پيكرش غرق در خون بود. با مشاهده آن وضع با تعجب پرسيدم:«چه اتفاقي افتاده؟» كه مرتضي در جوابم گفت:«داداش تير خورده‌ام.» تعجب من زماني بيشتر شد كه وقتي از او پرسيدم چه كسي مورد اصابت گلوله قرارش داده، گفت:«رفقا»! اما هرچه پرسيدم:«كدام‌شان تو را هدف گلوله قرار داده‌اند به من جوابي نداد.» با هم از خانه درآمديم و سوار اتومبيل شده و روانه بيمارستان شديم. توي راه هرچه سعي كردم بفهمم چه كسي او را گلوله زده است موفق نشدم. او فقط مي‌گفت: «كاري به اين مساله نداشته باش.» و اصرار داشت كه زودتر او را به بيمارستان برسانم. نمي‌دانستم او را به كدام بيمارستان ببرم كه نتوانند شناسايي‌اش كنند و بالاخره پس از گفت‎وگو با مرتضي او را به بيمارستان سينا رساندم. قبل از آنكه وارد بيمارستان بشويم مرتضي به من گفت: «تو وظيفه برادري را انجام دادي، به ‎همين دليل نمي‌خواهم كه توي دردسر بيفتي بنابر اين پس از رساندن من به اورژانس، فرار كن. اين را هم بدان كه من نه كسي را كشته‌ام و نه ردي از خودم به جاي گذاشته‌ام. اما اين را مي‌دانم كه مرا مي‌كشند. شايد اين آخرين ديدار ما باشد.»
در جريان بازجويي‎هاي صمديه وي در مورد نقش خود در تشكيلات اعتراف نكرد و صرفا به بروز اختلافات ايدئولوژيك اشاره كرد، اما پس از دستگيري «افراخته» از ديگر اعضاي اين سازمان در 5 مرداد 54 وي هر آنچه در مورد صمديه مي‎دانست، بيان كرد. در نتيجه ماموران كميته مشترك در بازجويي‎هاي مجدد او را به‎شدت شكنجه كردند اما او بازجويان ساواك را ناكام گذاشت.
«طاهره سجادي» از مبارزان دهه 1350، خاطره مواجهه با وي در اتاق بازجويي كميته مشترك را اينگونه نقل كرده است: «صمديه لخت بود و فقط يك پيژامه به پايش بود، صورتش آنقدر زرد شده بود مثل اينكه آن را داخل زردچوبه كرده‎اند. زنجير به دست‎ها و پاها و گردنش بود... مشخص بود كه از روحيه خيلي بالايي برخوردار است.»
برادر صمديه ماه‌هاي آخر زندگي برادرش را چنين به ياد مي‌آورد: «پس از آن تلاش ما براي پيدا كردن محل بازداشت او شروع شد.اما به هرجا كه مي‌رفتيم دست خالي و نااميد برمي‌گشتيم. در مدت ۴ ماه يك پاي‌مان توي زندان‌ها بود و يك پاي‌مان در كميته و سازمان امنيت. تا اينكه چهار ماه بعد خبر دستگيري او و ده نفر ديگر را در روزنامه‌ها نوشتند. هركجا كه مراجعه مي‌كرديم از وجود او اظهار بي‌اطلاعي مي‌كردند و وقتي هم مي‌گفتيم كه خبر دستگيري‌اش را در روزنامه‌ها نوشته‌اند، مي‌گفتند: «پسرتان يك خرابكار است و ملاقات با او اگر محال نباشد به همين سادگي‌ها هم صورت نمي‌گيرد. براي ملاقات گرفتن مرتضي به هر دري زديم. چند هفته بعد از آن بود كه بار ديگر روزنامه‌ها از مرتضي خبر داشتند. اما اين‌بار خبر مرگ او را چاپ كرده بودند... با چشماني اشك‌بار و دلي افسرده رفتيم كه جنازه مرتضي را تحويل بگيريم، اما جنازه او نه در پزشكي قانوني بود و نه در جاي ديگر... به هر كجا كه رفتيم در مورد جنازه او جواب دادند: «ما جنازه‌اي به اين اسم نداريم.» يك بار هم در كميته براي دست به سر كردن ما گفتند: «جنازه پسرتان در قم دفن شده است.»، اما در كجاي قم؟ با اين همه ما به قم هم رفتيم. ولي چطور مي‌شد گوري را كه كوچك‌ترين نشانه‌اي از آن نداشتيم، پيدا كنيم.»
صمديه لباف در تاريخ 11 بهمن 1354 به‎همراه هشت نفر ديگر از اعضاي سازمان تيرباران شدند و مخفيانه به خاك سپرده شدند.

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون