نگاهی به خردهفرهنگها در جشنواره فجر
مريم سليمي
جشنوارههاي سينمايي، فراتر از ويترين نمايش فيلم، نقش نهادهاي تنظيمگر معنا را در ميدان فرهنگ ايفا ميكنند. آنها تعيين ميكنند چه روايتهايي مشروع، چه صداهايي شنيدني و كدام تجربههاي زيسته شايسته ديده شدن در سطح ملي هستند. در اين ميان، يكي از حساسترين و در عين حال لغزندهترين حوزهها، نسبت جشنوارهها با «خردهفرهنگها» و تمايز آن با «بازنمايي اقليمي يا فولكلوريك» است؛ تمايزي كه ناديده گرفتن آن، حتي با نيتهاي مثبت، ميتواند به تحريف، سادهسازي يا مصرف نمادين فرهنگهاي حاشيهاي منجر شود. اين يادداشت، با تمركز بر جشنواره فيلم فجر ميكوشد ابتدا اين مرز مفهومي را روشن كند و سپس نشان دهد كه جشنواره تا چه حد در معرفي و شناسايي خردهفرهنگها موفق بوده و در كجا دچار لغزش شده است. ارزيابي كلي، اگرچه تاثير جشنواره را مثبت ميداند، اما در نهايت و با اتكا به مقايسههاي بينالمللي، اين ميزان توجه را ناكافي و نيازمند بازنگري سياستي ارزيابي ميكند. خردهفرهنگ يا فولكلور؟ يك مرز تعيينكننده در مطالعات فرهنگي، خردهفرهنگها به گروهها و شبكههاي معنايياي اطلاق ميشود كه در درون فرهنگ غالب شكل ميگيرند، اما واجد نظام ارزشي، زبان نمادين، حافظه تاريخي و الگوهاي زيست متمايز هستند. آنها كنشگرند، روايت دارند و در نسبت قدرت با مركز تعريف ميشوند. در مقابل، بازنمايي فولكلوريك يا اقليمي، اغلب به سطح نشانههاي بيروني فرهنگها تقليل مييابد: پوشش، لهجه، آيين، موسيقي يا مناظر جغرافيايي؛ عناصري كه بدون ورود به منطق دروني زيستجهانها، صرفا مصرف بصري يا روايي پيدا ميكنند. لغزش اصلي جشنوارهها دقيقا در همين نقطه رخ ميدهد: جايي كه نمايش «تفاوت» جاي فهم «ديگري» را ميگيرد. در چنين وضعيتي، خردهفرهنگ نه به عنوان سوژه فرهنگي، بلكه به مثابه ابژهاي جذاب، بومي يا نوستالژيك بازنمايي ميشود. اين نوع بازنمايي، هر چند ممكن است در كوتاهمدت به ديده شدن منجر شود، اما در بلندمدت به تثبيت كليشهها و حذف پيچيدگيهاي فرهنگي ميانجامد. جشنواره فيلم فجر و مواجهه با تنوع فرهنگي جشنواره فيلم فجر، به عنوان مهمترين رويداد رسمي سينماي ايران، در چهار دهه گذشته يكي از اصليترين مسيرهاي ورود روايتهاي غيرمركزي به عرصه عمومي بوده است. بسياري از فيلمهايي كه به فرهنگهاي محلي، زيستجهانهاي قومي يا حاشيههاي اجتماعي پرداختهاند، نخستينبار از طريق اين جشنواره امكان ديده شدن در مقياس ملي را يافتهاند. در اين چارچوب ميتوان تاثير جشنواره را در سه سطح بررسي كرد: معرفي، شناخت و توسعه نمادين. در سطح معرفي، جشنواره توانسته است بخشي از تنوع فرهنگي ايران را به مخاطبان گستردهتر نشان دهد. در سطح شناخت، برخي آثار از سطح تصويرگري اقليمي فراتر رفته و به تعارضها، مناسبات قدرت، زبان و حافظه جمعي خردهفرهنگها نزديك شدهاند. اما در سطح توسعه نمادين - يعني تداوم، عمق يافتن و نهادينه شدن اين نگاه - عملكرد جشنواره به مراتب ضعيفتر بوده است. لغزش غالب: از خردهفرهنگ به منظره فرهنگي يكي از الگوهاي تكرارشونده در جشنواره فيلم فجر، استقبال از فيلمهايي است كه فرهنگهاي محلي را در قالب پسزمينهاي شاعرانه يا تراژيك به كار ميگيرند، بيآنكه به سوژگي فرهنگي آنها ميدان دهند. در اين فيلمها، خردهفرهنگ به منظره تبديل ميشود: زيبا، متفاوت، اما خاموش. زبان محلي هست، اما منطق زباني نه؛ آيين ديده ميشود، اما كاركرد اجتماعي آن حذف ميشود. اين نوع مواجهه، هر چند به ظاهر توجه به تنوع فرهنگي است، در عمل به نوعي مصرف فرهنگي منجر ميشود كه تفاوت را بيخطر و غيرمسالهمند ميسازد. جشنواره، با مشروعيتبخشي به اين رويكرد، ناخواسته مرز بين بازنمايي انتقادي و بازنمايي تزييني را مخدوش ميكند. مقايسه با تجربههاي بينالمللي در جشنوارههاي معتبر جهاني مانند برليناله، لوكارنو، روتردام يا ساندنس، تمايز ميان خردهفرهنگ و فولكلور به عنوان يك مساله نظري و اجرايي جدي گرفته ميشود. اين جشنوارهها، نهتنها در انتخاب فيلم، بلكه در طراحي بخشها، تركيب هياتهاي داوري و برنامههاي جنبي تلاش ميكنند از بازنمايي سطحي يا exoticizing پرهيز كنند. در اين نمونهها، فيلمهاي مرتبط با اقليتها يا فرهنگهاي حاشيهاي اغلب در چارچوبهايي ارايه ميشوند كه بر عامليت، صدا و روايت دروني اين گروهها تاكيد دارد. همچنين وجود برنامههاي توسعه پروژه و حمايت از فيلمسازان بومي، مانع از آن ميشود كه خردهفرهنگها صرفا به ماده خام روايت ديگران تبديل شوند.