سوگ وقتي احساس كافي نيست
نويد دلشادي
فاجعه از جايي آغاز نميشود كه انساني جان ميبازد؛ از لحظهاي آغاز ميشود كه مرگ عادي ميشود. وقتي جانها در آمار حل ميشوند، جامعه فقط عزادار نيست، بلكه با بحران معنا روبهرو ميشود. اينجاست كه سوگ از سطح واكنش عاطفي فراتر ميرود و به آزموني اخلاقي و سياسي بدل ميشود؛ آزموني كه در آن هر اشك سزاوار باور نيست و هر موضع اعتبار يكسان ندارد.
ممكن است اين پرسش پيش بيايد كه آيا ميتوان براي سوگ، معيار اعتبار قائل شد؟ اگر مراد احساس شخصي باشد، پاسخ روشن است: نه. اندوه، داوريپذير نيست و هيچ رنجي به خودي خود بياعتبار نميشود. اما مساله از جايي آغاز ميشود كه سوگ از تجربهاي فردي عبور ميكند و به زبان جمعي و موضع عمومي بدل ميشود. در اين نقطه، سوگ ديگر فقط بيانِ درد نيست؛ حامل معنا و جهت است.
در چنين لحظاتي، سوگ صرفا روايت گذشته نيست، بلكه موضعگيري نسبت به آينده است. جامعه با شيوه عزاداري خود تعيين ميكند كدام مسير مشروع است و كدام منطق طرد ميشود. از همين منظر است كه برخي روايتهاي سوگ با ترديدي جدي روبهرو ميشوند؛ ترديدي كه ريشه در تجربه و حافظه جمعي دارد.
نخست، آنان كه سالها تحريم، فشار خارجي و حتي مداخله نظامي را به عنوان ابزار تغيير سياسي تبليغ كردهاند. در دستگاه فكري اين جريان، رنج اجتماعي نه هشدار، بلكه هزينهاي قابلقبول براي تحقق هدف تلقي شده است. قرباني در اين منطق استثنا نيست؛ بخشي پيشبينيپذير از مسير است. اين همان نسخههايي است كه معمولا از دور نوشته ميشوند، با واژگاني پرطمطراق و وعدههايي بزرگ، اما هزينهشان را مردم از نزديك ميپردازند: در معيشت، در امنيت و گاه در جان. تجربه نشان داده است كه اين نسخهها نه به اصلاح ميانجامند و نه به آزادي، بلكه خشونت را بازتوليد و بنيانهاي ملي را فرسودهتر ميكنند.
در سوي ديگر، محدود شدن مسيرهاي اصلاحات خشونتپرهيز نيز نقشي تعيينكننده در انباشت بحران داشته است. كاهش كارآمدي مجاري موثر تغيير، افقي را كمرنگ كرده كه ميتوانست خشم انباشته جوان معترض را به مشاركت عقلاني، فقر مزمن را به مطالبه سازمانيافته و اعتراض اجتماعي را به اصلاح نهادي بدل كند. در چنين شرايطي، دوگانهاي كاذب تقويت شد: امنيت در برابر توسعه و نظم در برابر آزادي؛ حال آنكه تجربه تاريخي و عقلانيت سياسي نشان ميدهد اين مفاهيم نه رقيب، بلكه وابسته به يكديگرند.
ادامه اين وضعيت بهتدريج شكاف دولت-جامعه را عميقتر ميكند و همزمان، ميدان را براي روايتهاي مداخلهجويانه بيروني هموارتر ميسازد. جايي كه اصلاح دشوار و پرهزينه جلوه ميكند، خشونت-خواه از درون، خواه تحميلي از بيرون-آرامآرام خود را به عنوان «راهحل» معرفي ميكند؛ حتي اگر بهاي آن جان انسانها باشد.
از اينرو، سوگِ معتبر پيش از آنكه آييني نمادين باشد، مسووليتي اخلاقي و سياسي است: مسووليتِ تلاش براي پيشگيري از فاجعه و تعهد به آيندهاي كه در آن هيچ سطحي از خشونت، هيچ توجيهي براي قرباني كردن حتي يك انسان پذيرفته نشود.
برونرفت از اين چرخه نه در تشديد تقابل و نه در دلبستن به نسخههاي بيروني، بلكه در بازسازي عقلانيت سياسي نهفته است؛ عقلانيتي كه همزمان مرز خود را با فشار، تحريم و مداخله خارجي روشن ميكند و مسير اصلاحات خشونتپرهيز داخلي را تقويت ميكند. اين به معناي احياي سازوكارهاي موثر مشاركت، بهرسميت شناختن اعتراض مدني، كاهش شكاف دولت-جامعه و بازتعريف امنيت بهمثابه محصول توسعه، عدالت و اعتماد عمومي است.
سوگِ معتبر، نه در فريادهاي پرهياهو، كه در تعهد به پيشگيري از تكرار فاجعه معنا پيدا ميكند.