• 1404 يکشنبه 12 بهمن
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
بانک سپه ایرانول بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6238 -
  • 1404 سه‌شنبه 23 دي

دارند از مركز پرتم مي‌كنند به حاشيه دنيا

نسيم خليلي

«بازي» رمان خوشخواني از نويسنده ايتاليايي، دومنيكو استارنونه، روايت مواجهه يك هنرمند تصويرگر از يك‌سو با خويشتن خويش و از ديگر سو با نسل خلاق پس از خودش است، هنرمند تصويرگري در هفتاد و پنج ‌سالگي كه بالاجبار براي نگهداري از نوه چهار ساله‌اش، از ميلان به شهر آبا و اجدادي و خانه پدري‌اش در ناپل مي‌رود درحالي‌كه پروژه تازه‌اي در دست دارد كه تصويرگري كتابي از هنري جيمز است: «مردي به خونه قديميش توي نيويورك برمي‌گرده و اونجا به يه روح برمي‌خوره كه درواقع خودشه اگه دنبال كار و كاسبي مي‌رفت!» و حالا او در بازگشتي ناگزير به خانه پدري -كه اكنون خانه دختر او است- ارواح سرگردان در خانه را، خودش را و سير هنرمند شدنش را مي‌بيند تو گويي بخشي از روايت جيمز شده باشد: روحي در مواجهه با واقعيت خويشتن خويش؛ او در اين مواجهه، افزون بر اين متوجه اختلافات خانوادگي دختر و دامادش و جزييات زندگيشان مي‌شود و نقاشي‌هاي رنگارنگ نوه‌اش را بر در و ديوار خانه در كنار نقاشي‌هاي خودش -كه سال‌ها پيش كشيده بوده است- مي‌بيند و با نگاه منتقدانه كودك در برابر روش‌شناسي تصويرگري خودش روبه‌رو مي‌شود، رويارويي تاثرانگيزي كه وقتي همزمان با انتقاد ناشر از كارش درمي‌آميزد، رنج و فرسودگي هنرمند را در اين بزنگاه افزون مي‌كند. از اين رهگذر به نظر مي‌رسد اين سفر، مخصوصا از اين منظر كه نقاش سالمند را به دوران شورمندانه نوجواني‌اش پيوند مي‌زند، براي او يك رهيافت خودشناسانه هم محسوب مي‌شود؛ او حين طرح زدن در خانه پدري، نوجواني خودش را مي‌بيند، حيرت استاد نقاشي دبيرستان از طرح‌هايش را و اينكه بعدها او خود آن شكل از نقاشي را، «توانايي كشيدن بدن‌ها، چشم‌ها و عصب‌ها» را پيش‌پاافتاده ديده است؛ «در دوازده سالگي از ديد ديگران پديده‌اي استثنايي بودم كه مايه شگفتي و شوريدگي مي‌شود، خودم هم همين احساس را داشتم؛ اما در بيست‌ سالگي روان بودن دستم را تحقير مي‌كردم و كارهايم را عاميانه و خام مي‌دانستم. خودم را در آن دوران ديدم، خواستم با كمك تخيل و خاطرات، وجودم را در آن دو مرحله سني بكشم، دوازده‌ سالگي و بيست‌ سالگي. ولي دستم پيش نمي‌رفت.» 
نويسنده درواقع دارد نشان مي‌دهد كه دانيله مالاريكو، به وضوح با تغيير مكان زندگي‌اش و نگاه انتقادي نوه خردسالش، در بازنگري شخصيت هنري خويش دچار تشويش و اندوه شده است و 
از همين رو است كه خود را نه يك نابغه تصويرگر كه انسان ناتواني بازنمايي مي‌كند كه كاري جز طراحي، نقاشي و تركيب كردن رنگ‌ها از عهده‌اش برنمي‌آمده است؛ «دور از اين محدوده، هوش و ذكاوتي نداشتم، توان يادگيري نداشتم. خواسته‌هايم ابتدايي بودند و به تعهدات زندگي مدني خيلي توجه نمي‌كردم. در تمام زندگي‌ام به ديگران تكيه كرده بودم و بيشتر از همه به آدا (همسرم)» شايد اين بازنگري منتقدانه حاصل گشت و گذار دانيله در خانه دخترش هم بوده است: «بيشتر كارهاي بزرگ و كوچكي كه در طول سال‌ها به دخترم هديه دادم، روي ديوارها ديده نمي‌شدند.» 
با اين همه نويسنده با ژرفانگري مسحوركننده‌اي نشان مي‌دهد كه دانيله چگونه همچنان اندك روزنه‌هاي اميد را براي خود روشن نگه مي‌دارد تا بتواند همچنان در فضاي پوياي كار كردن بماند: «در سال‌هاي اخير ديگر مثل سابق به كارهاي من اهميت داده نمي‌شد. خيلي چيزها تغيير كرده بودند. با خودم گفتم اهميتي ندارد، مهم اين است كه هنوز كار مي‌كنم... توانسته بودم به خودم وانمود كنم كه در بهترين شرايط حرفه‌اي هستم. هنر من تا حدودي شناخته شده بود، بدون شهرت فراوان و در نتيجه بدون فروپاشي‌هاي ناگهاني... به سادگي فكر مي‌كردم طرح‌هاي من سزاوار اين موفقيت هستند.» او با اين ادله برتري نيروهاي جوان و پرانگيزه را پذيرفته است اما رويارويي با ماريوي چهار ساله و انتقادات و طراحي‌هاي خيره‌كننده‌اش گويي ضربه نهايي را به دانيله وارد مي‌كند از اين رو كه او معتقد است ديگر نمي‌تواند سبكي را كه سال‌ها در هنرش پيشه كرده است، تغيير دهد: «مسير مي‌توانست فقط يكي باشد! همان كه از بيست‌ سالگي تا هفتاد و پنج ‌سالگي طي كرده بودمش.» 
و اين درحالي است كه كودك درباره تنها يكي، دو طرح از آثار دانيله نظر نمي‌دهد، بلكه مسير طولاني و پرمرارت زندگي هنري او را زير سوال مي‌برد؛ «نونو دفعه بعد روشن‌تر بكش. اين نظر مثل حرف ناشر درباره طرح‌هايي كه چند روز پيش با بي‌ميلي كشيده بودم، نبود، بلكه درمورد تمام كارهاي من در گذشته بود، همان نقاشي‌هايي كه برايم اهميت داشتند و در رابطه با آنها تمجيدهاي فراوان دريافت مي‌كردم. با اينكه از موفقيت آن كارها اطمينان داشتم، حرفش رويم اثر گذاشته بود و همه ‌چيز در عرض چند لحظه فرو ريخت.» 
با اين همه روايت گوياي آن است كه دانيله همچنان مصمم است تصويرگري كتاب جيمز را با الهام از خانه پدري ادامه دهد؛ «اين ايده در سرم شكل گرفت كه از طرح‌هاي خانه، آن‌طور كه قديم‌ها بود، براي توصيف آپارتمان نيويورك در داستان جيمز استفاده كنم. اين فرضيه به من جان دوباره داد. مطابقتي بين اتاق‌هاي قرن نوزدهمي در آن طرف دنيا با خانه ناپلي نيمه قرن بيستم.» 
اينكه يك هنرمند در مواجهه با فضايي يأس‌آلود همچنان كارش را پيش ببرد، اشاره نويسنده است به آن روحيه مقاومت و جنوني كه در هر هنرمندي بايد وجود داشته باشد تا درختي ريشه‌دار باشد در مواجهه با تندبادها. اما اين مقاومت در وجود دانيله مقاومتي ديرپا نيست، وقتي كه ماريوي كوچك طرحي به تقليد از سبك پدربزرگش مي‌كشد و دانيله آن طراحي را بهتر از كار خودش و در حد شاهكار مي‌بيند، اين مقاومت در وجودش به كلي از ميان مي‌رود: «آن طرح نشانه‌اي از يك توانايي خارق‌العاده تقليد بود، مجموعه‌اي از هماهنگي طبيعي و تخيل فوق‌العاده در رنگ‌ها. من را كشيده بود، اين به وضوح ديده مي‌شد. من حالا را، من امروز را. با اين حال ترسناك بودم. واقعا روح من بود... كشف استعداد ماريو چنان منقلبم كرد كه احساس كردم با شدت دارم هل داده مي‌شوم و دارند از مركز پرتم مي‌كنند به حاشيه دنيا... چه روح شگفت‌آوري بود اين بچه، اين‌قدر كوچك و اين‌طور توانا. تحملش را نداشتم، ديگر تحمل هيچ چيز را نداشتم... قابليت من محدود بود و سعي در بهتر كردن آن، بي‌فايده. در عوض مسلما طراحي ماريو آن چيز بهتر را در خود داشت.» و به اين ترتيب است كه دانيله همه طرح‌هاي خودش را در قالب يك بازي كودكانه به ماريو مي‌سپارد تا شادمانه پاره‌شان كند درحالي كه طرح ماريو را نگه مي‌دارد و به روشني اعلام مي‌كند كه ديگر كار نخواهد كرد. گويي دانيله اعلام غمگنانه شكست نسلي از هنرمندان در برابر نسل نوظهوري است كه با تهور پيشينيانش را به بوته نقد مي‌كشاند.

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها