• 1404 دوشنبه 27 بهمن
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
بانک سپه ایرانول بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6263 -
  • 1404 دوشنبه 27 بهمن

روايت «سوگ» و «فقدان» در پنج اثر از ادبيات جهان

نيروي محركه «اندوه»

زبان چگونه زير فشار فقدان تغيير شكل مي‌دهد و انسان در دلِ بي‌معنايي، نظمي هرچند شكننده بيرون مي‌كشد

هما شهرام‌بخت

نوشتن از فقدان، تلاش براي نقشه‌برداري از سرزميني است كه هيچ جغرافياي ثابتي ندارد. جغرافيايي كه در ادبيات معاصر ابزار كشف هستي و فراتر از ثبت اندوه است. سوگ غالبا با زبان فرم به تصوير درمي‌آيد. توبياس وولف، نويسنده قرن بيستم، براين باور است كه فرم (وزن، ساختار، نظم) اندوه را كوچك نمي‌كند بلكه آن را حمل‌پذير و ماندگار مي‌كند. در اين راه روايت تكه‌تكه مي‌شود، زمان از خط مستقيم مي‌گريزد و زبان ميان اعتراف و تأمل نوسان مي‌كند. در اين مجال، سوگ در پنج اثر شاخص بررسي مي‌شود؛ آثاري كه هر يك، راهي خاص براي زيستن با فقدان مي‌جويند. 

«سطوح زندگي» (Levels of Life) اثر جولين بارنز، «يادداشت‌هايي درباره سوگ» (Notes on Grief) از چيماماندا انگوزي آديشي، «مرداني كه درو كرديم»

 (Men We Reaped) از جسيمين وارد، «سوگ موجودي بالدار است» (Grief Is the Thing with Feathers) اثر مكس پورتر و «سال تفكر جادويي»

( The Year of Magical Thinking)‌ از جوآن ديديون. اين پنج اثر، به‌رغم تفاوت‌هاي فرهنگي و فرمي، در يك نكته هم‌صدا هستند: سوگ را بايد نوشت تا دوام آورد.

۱- جولين بارنز: ارتفاع، سقوط و هندسه فقدان

كتاب سطوح زندگي كتابي است سه‌پاره كه در ظاهر با تاريخ هوانوردي و عكاسي آغاز مي‌شود و به خاطره‌نويسي سوگ‌بار مي‌رسد. بارنز، مرگ همسرش پت كاوانا را از خلال استعاره ارتفاع روايت مي‌كند؛ پرواز به‌مثابه ميل انسان به برآمدن از زمين و سقوط به عنوان تجربه ناگزير فقدان. او در بخشي از كتاب خود از زبان شخصي استفاده مي‌كند. از ضرباهنگ جمله‌هاي كوتاه، و سكوت‌. اين جابه‌جايي فرمي، خود تجربه سوگ را تقليد و با زباني صيقل‌خورده، عمقِ سقوطِ ناشي از تنهايي را به ارتفاعاتِ پرواز تشبيه مي‌كند. زبان بارنز دقيق و خونسرد است؛ گويي انضباط نثر، آخرين پناه در برابر فروپاشي است. متن كتاب متني است كه اندوه را فرياد نمي‌زند، بلكه آن را به‌صورت خطي ممتد و باريك ثبت مي‌كند؛ خطي كه خواننده را به آرامي از ارتفاع عشق به عمق فقدان مي‌برد. بارنز با استعاره‌اي درخشان توضيح مي‌دهد كه وقتي دو نفر با هم تركيب مي‌شوند، چيزي ساخته مي‌شود كه پيش از آن وجود نداشته است؛ بنابراين وقتي يكي مي‌ميرد، آن موجودِ مركب فرو مي‌ريزد. بارنز بر اين باور است كه سوگ، تنبيهي براي عشق نيست، بخشي از خودِ عشق است. نويسنده كتاب سطوح زندگي كليشه‌هاي رايج درباره سوگ را به چالش مي‌كشد؛ اين تصور كه رنج انسان را نيرومندتر مي‌كند، يا زمان خودبه‌خود از شدت درد مي‌كاهد، يا وعده ديداري دوباره در جهاني ديگر مرهم فقدان است. او نشان مي‌دهد سوگ لزوما ما را استوارتر نمي‌سازد و گذر زمان هميشه درمانگر نيست؛ گاه اندوه، شكل عميق‌تري از حضور را در زندگي باقي مي‌گذارد. بارنز از واژه‌هاي نرم و تسلي‌بخش فقدان (مثل «درگذشتن»، «از دست دادن و به آرامش رسيدن») انتقاد مي‌كند و مي‌گويد انتخاب واژه‌ها در مواجهه با حقيقت مرگ اهميت دارد.

بارنز حتي درباره افكار خودكشي هم بي‌پرده سخن مي‌گويد و علتش را در خودش مي‌داند كه «بزرگ‌ترين حافظِ خاطره همسرش» است و باور دارد كه با كشتن خود خاطره نيز از بين خواهد رفت. او رفتارهايي را كه ديگران ممكن است «عجيب» بدانند - مثل حرف زدن با همسرِ مرده - با منطقِ دروني خودش توضيح مي‌دهد: «اين‌كه شخصي مرده است ممكن است معنايش اين باشد كه زنده نيست، اما به اين معنا نيست كه وجود ندارد.» در اين كتاب، سوگ يك وضعيت ثابت نيست؛ حركتي است ميان توازن و عدم‌توازن. نويسنده نشان مي‌دهد چگونه عشق، انسان را به سطحي تازه مي‌برد و چگونه مرگ، همان سازوكار را معكوس مي‌كند. سوگ در نگاه او، مساله‌اي براي حل‌كردن نيست؛ وضعيتي است براي تحمل‌كردن.

2-  چيماماندا انگوزي آديشي سوگ، خشم  و بدنِ واژه‌ها

يادداشت‌هايي درباره سوگ روايت‌هايي است پس از مرگ ناگهاني پدر چيماماندا انگوزي آديشي نويسنده نيجريه‌اي؛ متني فشرده و بي‌پيرايه كه از نخستين صفحات، مخاطب را در قلب اندوه مي‌نشاند. آديشي در اين كتاب با صداقتي تمام از شوك، از ناتواني زبان و دست‌وپا زدن براي يافتن كلمات، از خشم نسبت به تسليت‌هاي كليشه‌اي مي‌نويسد. او خشمِ نهفته در سوگ را به تصوير مي‌كشد و از بي‌رحمي جهان مي‌گويد كه با وجود فروپاشي دنياي شخصي او، همچنان به حركت خود ادامه مي‌دهد.

آديشي در سال ۲۰۲۰، پدرش را كه سال‌ها با بيماري مزمن كليه زيسته بود، از دست داد. آديشي اندوه خردكننده اين فقدان را نخست در نوشته‌هايي در شبكه‌هاي اجتماعي و سپس در جستاري بلند در نيويوركر با ديگران در ميان گذاشت؛ جستاري كه هسته اصلي كتاب كوتاهش، «يادداشت‌هايي درباره سوگ»، شد: مرگ عزيزان تجربه‌اي همگاني است، اما شيوه زيستنِ اين رنج و تبديل آن به زبان، براي هر كس يگانه است. مرگ در اين كتاب مفهومي انتزاعي نيست و به نيرويي بدل مي‌شود كه بدن را در هم مي‌فشارد. آديشي از درد پهلوها، از تلخي زبان، از سنگيني سينه و از تپشِ قلب مي‌نويسد؛ گويي اندوه در عضلات خانه كرده است. سوگ در اين كتاب، تجربه‌اي بدني است؛ گلو مي‌سوزد، نفس كوتاه مي‌شود و كلمات وزن مي‌گيرند. رنج فقط حالتي ذهني نيست، جسم را نيز درمي‌نوردد و آن را فرسوده مي‌كند. در اين كتاب شاهد تغيير شيوه نوشتاري هستيم. آديشي معمولا به داشتن نثري سنجيده و موجز شناخته شده است؛ نثري كه از پيرايه پرهيز مي‌كند. درحالي كه اين كتاب لحني شاعرانه دارد. اين نشان مي‌دهد كه سوگ مي‌تواند زبان را به مرز شعر و قالبي نزديك كند كه در آن كلمات بي‌واسطه و گاه آشفته بيان مي‌گردند. او در زمان سوگ به كلمات موزون پناه مي‌برد و به شعر اجازه ورود مي‌دهد و شعر جايي براي شور، درد، يقين و ترديد فراهم مي‌آورد. آديشي از دگرگوني در صداي نويسندگي‌اش مي‌گويد؛ از آگاهي تازه‌اي نسبت به مرگ و ناپايداري زندگي. او مي‌نويسد بايد «هر اكنون» را ثبت كند، چون زمان نامطمئن است. بخش اعظم كتاب درباره گفتنِ چيزهايي است كه معمولا گفتنشان دشوار است: چگونه از شدت اندوه سخن بگوييم؟ چگونه ميزان عشق به پدر را بيان كنيم؟ چگونه از آنچه او بر جاي گذاشته صورت‌برداري كنيم؟ اين فهرست‌كردن، خود نوعي سوگواري است؛ تلاشي براي اندازه‌گرفتن ارزش آنچه از دست رفته، حتي اگر سنجش آن ناممكن باشد. كتاب كمك مي‌كند حتي احساسات نيز صورت‌بندي شوند و در ميانه آشوب، نظمي موقت پيدا كنند. پاسخ كتاب اين است كه بايد از بدن و فروپاشي‌اش آغاز كرد و از اغراق نهراسيد. آديشي برخلاف روايت‌هاي كلاسيك سوگ كه در آنها آمده كه فرد سوگوار به‌تدريج به پذيرش مي‌رسد، بر ناپايداري تاكيد مي‌كند. او مي‌گويد اندوه بازمي‌گردد، شكل عوض مي‌كند و زمان را به‌هم مي‌ريزد. آديشي همچنين به مهاجرت، فاصله جغرافيايي و پيچيدگي سوگواري در جهان معاصر نيز مي‌پردازد؛ جايي كه مرگ در صفحه گوشي اعلام مي‌شود و آغوش‌ها از راه دورند. سال بعد، در روز تولد پدر، مادر آديشي نيز درگذشت و اندوهي تازه بر اندوه پيشين آديشي افزوده شد. گرچه «يادداشت‌هايي درباره سوگ» در واكنش به مرگ پدر نوشته شده، سايه فقدان مادر نيز بر آن احساس مي‌شود. اگر آديشي توانسته چنين تكان‌دهنده از پدر بنويسد، مي‌توان حدس زد كه اين تجربه دوم چه عمقي به نگاه او به مرگ و ناپايداري بخشيده است.

3- جسيمين وارد: سوگ جمعي  و حافظه زخم‌خورده

«مرداني كه درو كرديم»، فراتر از خاطرات شخصي و مرثيه‌اي است براي مرداني كه در جنوب امريكا، يكي پس از ديگري از دست مي‌روند. جسيمين وارد با تأليف اين كتاب به پنج مرد جوان سياه‌پوست از زادگاهش، دي‌ليسل در ايالت مي‌سي‌سي‌پي، اداي احترام مي‌كند. او زندگي و مرگ هر يك از اين مردان را در فصل‌هايي جداگانه روايت مي‌كند و همزمان، تاريخچه شخصي و خانوادگي خود را نيز مي‌كاود. وارد مي‌كوشد نيروها و شرايطي را كه به مرگ هر يك از اين مردان انجاميده‌اند درك كند و تاثير اين فقدان‌ها را بر زندگي خود و جامعه‌اش ثبت كند. نويسنده در فصل‌هاي آغازين كتاب تاريخ شكل‌گيري دي‌ليسل در مي‌سي‌سي‌پي و پيشينه خانواده‌اش را روايت مي‌كند؛ خانواده‌اي كه ميان مهاجرت، فقر و چرخه‌هاي مكرر فقدان سرگردان بوده‌اند. او سپس با روايتي معكوس، زندگي و مرگ «راگ» را بازمي‌گويد؛ دوستي خانوادگي كه در بيست‌وسه‌سالگي بر اثر حمله قلبي جان باخت. اين روايت با بازگشت عاطفي وارد از ميشيگان به زادگاهش درهم تنيده مي‌شود. وارد از تولد زودرس خود در سال ۱۹۷۷ و مبارزه‌اش براي بقا مي‌نويسد؛ از بيماري‌هاي كودكي، بي‌ثباتي رابطه والدين و بازگشت خانواده به دي‌ليسل. خشونت از همان سال‌هاي نخست در زندگي او حضور دارد: تصادفي دردناك و حمله سگي كه زخمي ماندگار بر بدنش مي‌گذارد. در ادامه، زندگي دموند را روايت مي‌كند؛ جواني كه مي‌كوشد از خشونت محيط فاصله بگيرد و سرانجام به قتل مي‌رسد. پس از طلاق والدين، وارد همراه مادر و خواهر و برادرش به خانه مادربزرگ نقل مكان مي‌كند. او به كتاب‌ها پناه مي‌برد، اما با نابرابري جنسيتي، فقر و اعتياد اطرافيان روبه‌رو مي‌شود. در گلف‌پورت، افسردگي و آزارهاي مدرسه بر او سنگيني مي‌كنند. در همين سال‌ها با رونالد آشنا مي‌شود كه سال‌ها بعد در نوزده‌سالگي خودكشي مي‌كند؛ رخدادي كه وارد را به تأمل درباره سلامت روان در جامعه‌اش وا مي‌دارد. بازگشت خانواده به دي‌ليسل، شكاف ميان جهان مدرسه سفيدپوستان و خانه را عميق‌تر مي‌كند. برادرش جاش به سوي بزهكاري كشيده مي‌شود. سرانجام، پس از بازگشت وارد از استنفورد، جاش در تصادفي كه راننده‌اي مست رقم مي‌زند، كشته مي‌شود. حكم سبك راننده، احساس بي‌عدالتي را تشديد مي‌كند. كتاب، سوگي شخصي را به روايتي جمعي از نابرابري و فقدان بدل مي‌كند.‌

كتاب مرداني كه درو كرديم، نشان مي‌دهد كه چگونه جسيمين وارد مرگ دوستان و برادرش را در بستر نابرابري‌هاي نژادي، فقر ساختاري و خشونت تاريخي روايت مي‌كند. وارد در اين جستارِ روايي، سوگ را از دايره امر شخصي خارج كرده و به يك تراژدي اجتماعي پيوند مي‌زند. براي وارد، سوگ تنها يك احساس دروني نيست، وضعيتي تحميل‌شده از سوي ساختارهاي قدرت است. از اين رو او سوگ را به ابزاري براي ديدنِ همين ساختارهاي نابرابر تبديل مي‌كند و نشان مي‌دهد چگونه از دست دادن‌هاي مكرر مي‌تواند بخشي از هويت و حافظه جمعي يك خانواده و جامعه شود. وارد با نثري شاعرانه و در عين حال مستند، آشكار مي‌سازد كه مرگ‌هاي به‌ظاهر پراكنده، به الگويي منظم تبديل مي‌شوند. خواننده درمي‌يابد كه فقدان، تنها نتيجه تصادف نيست؛ گاهي محصول نظمي است كه به‌طور سيستماتيك زندگي‌ها را كوتاه مي‌كند.

آنچه اين متن را برجسته مي‌كند، پيوند سوگ با مسووليت است. وارد نمي‌گذارد اندوه در خلوت باقي بماند؛ آن را به فضاي عمومي مي‌آورد تا پرسش‌هايي دشوار طرح كند. از احساس گناه بگويد؛ از اينكه چرا او مانده و ديگران رفته‌اند.

4- مكس پورتر: كلاغ، شعر و خيالِ درمانگر

سوگ موجودي بالدار است، كتابي است ميان شعر و داستان؛ روايتي كه سوگ را به شكل موجودي اسطوره‌اي، كلاغ، مجسم مي‌كند. پورتر از مرگ مادر خانواده آغاز مي‌كند و به درون ذهن پدر و دو پسر نفوذ مي‌كند. پورتر در اين رمان كوتاه و تجربي، مرزهاي نثر و شعر را در مي‌نوردد. او سوگ را در قالب يك «كلاغ» جان‌بخشي مي‌كند كه به خانه پدري داغدار و دو پسرش هجوم مي‌آورد و در اين راستا داستان را در سه زاويه روايت مي‌كند ؛ «پدر»، «پسرها» و «كلاغ». هر بخش با موسيقي و حال و هواي خاص خود بيان مي‌شود. روايت از تمسخر و آشوب آغاز مي‌شود و به سوي درام، گره‌گشايي و نوعي تبرك پيش مي‌رود. پدر، هنگام پاشيدن خاكستر همسرش، در صداي پسرانش «زندگي و آواز مادرشان» را مي‌شنود.

 كلاغِ پورتر، موجودي ناهنجار، بددهن و در عين حال مراقب است. او تا زماني مي‌ماند كه خانواده بتواند با نبودِ مادر كنار بيايد. پورتر به زيبايي نشان مي‌دهد كه سوگ فرآيندي خطي و منظم نيست، موجودي زنده و گاه وحشي است كه بايد با آن هم‌زيستي كرد تا درنهايت، پرواز را بياموزد: خس‌خس‌كنان گفتم «بخواب» و ادرارم گهواره بالش را گرم كرد. كلاغ پاسخ داد: «من بچه‌خرگوش مي‌خورم، لانه‌ها را غارت مي‌كنم، چرك مي‌بلعم، مرگ را دور مي‌زنم.» سپس با خودستايي افزود: «صدها خاطره نوشته‌ام. براي نام‌هاي بزرگي مثل من، لازم است؛ گمانم به آن مي‌گويند ضرورت. در اينجا جادويي رخ مي‌دهد؛ در استعاره، در بازي تخيل، در خود كلمات. اين بخش كلاغ با چشمي براق و سياه كه به بزرگي تمام صورتم است، در آن حدقه چرمي و چروكيده‌اش، پلك مي‌زند، افسانه نيست. نويسنده همزمان ارجاع‌هايي نامرئي به لذت‌هاي ساده ادبيات كودك دارد؛ به افسانه‌هاي عاميانه تا ترانه‌هاي مهدكودك. دايه مك‌في و مري پاپينز همچون سايه‌هايي آرام بر فراز كارهاي كلاغ سنگيني مي‌كنند. كلاغ از دو پسر خردسال هنگام نبود پدرشان مراقبت مي‌كند: «بابا رفته»، «كلاغ توي حمام است...» و كلاغ پاسخ مي‌دهد: «تا وقتي به من نياز داشته باشيد، در كنارتان هستم.»

اين متن نشان مي‌دهد كه خيال، چگونه مي‌تواند به زبان سوگ بدل شود. پورتر از وزن، تكرار و تصاوير تند استفاده مي‌كند تا آشفتگي دروني را بازنمايي كند. سوگ در اينجا، خطي و منطقي نيست؛ پرش دارد، مي‌شكند و دوباره سرهم مي‌شود. حضور كلاغ، امكان گفت‌وگو با اندوه را فراهم مي‌كند؛ انگار فقدان، چهره‌اي يافته كه مي‌توان با آن درگير شد. تقسيم سه‌گانه كتاب بر لطافت و ارزش كل اثر مي‌افزايد. از بخشي به بخش ديگر مي‌لغزيم و شاهد شكل گرفتن مضامين سترگي همچون زندگي و مرگ، خلاقيت و وحشت رواني هستيم؛ مضاميني كه طنز و روزمرّگي را در كنار خود دارند. كتاب سوگ موجودي بالدار است، يادآور مجموعه‌شعرهايي است كه به فقدان عشق پرداخته‌اند. در عين حال اين اثر رماني تمام‌عيار است و صفحه به صفحه‌اش قادر است ما را از دل تاريكي و تنش‌هاي عاطفي عبور دهد. پورتر بيان مي‌دارد كه براي برخي تجربه‌ها، زبان واقع‌گرا كافي نيست؛ بايد به شعر و استعاره پناه برد تا امر ناگفتني، مجال ظهور يابد.

5- جوآن ديديون  سالِ تفكر جادويي و منطقِ اندوه

ما انسان‌هاي ناقصي هستيم. از مرگ آگاهيم و آن را از خود دور مي‌كنيم. وقتي براي فقدان‌هايمان سوگواري مي‌كنيم، براي خودمان هم سوگواريم. 

وقتي جو آن ديديون در واپسين روزهاي سال ۲۰۰۳ پشت ميز شام نشست، نمي‌دانست چند ثانيه بعد وارد سرزميني خواهد شد كه پيش از آن فقط درباره‌اش خوانده بود. مرگ ناگهاني همسرش، جان گريگوري دان، زندگي مشترك چهل‌ساله‌شان را در يك چشم‌به‌هم‌زدن از بين برد. حاصل اين گسست، كتابي شد با عنوان سال تفكر جادويي؛ اثري كه سوگ را از يك تجربه شخصي به موضوعي ادبي و عمومي تبديل كرد.

اين كتاب روايت سالي است كه پس از آن مرگ آغاز شد. ديديون با همان دقت جراحي‌وار هميشگي‌اش، لحظه‌ها را ثبت مي‌كند: شام ناتمام، تماس با اورژانس، اعلام مرگ. جمله معروفش -‌«زندگي سريع تغيير مي‌كند. زندگي در يك لحظه تغيير مي‌كند»‌- چكيده تجربه‌اي است كه كتاب بر آن بنا شده است. زمان در اين روايت خطي پيش نمي‌رود؛ به عقب برمي‌گردد، مكث مي‌كند، تكرار مي‌شود. ذهن سوگوار منطق تقويم را نمي‌پذيرد. سال تفكر جادويي مفهومي است كه ديديون از انسان‌شناسي وام مي‌گيرد؛ باوري خاموش كه براساس آن انسان خيال مي‌كند مي‌تواند با نوعي رفتار يا انديشه سير فاجعه را تغيير دهد. او كفش‌هاي همسرش را كنار مي‌گذارد، چون تصور مي‌كند شايد بازگردد و به آنها نياز داشته باشد. اين اعتراف ساده، تصويري عميق از روانِ درهم‌شكسته ارايه مي‌دهد. سوگ در اينجا انفجار احساسي پرصدا نيست؛ نوعي اختلال آرام در منطق روزمره است.

كتاب از دو بحران موازي شكل مي‌گيرد. همزمان با مرگ دان، دخترشان در بخش مراقبت‌هاي ويژه بستري است. ديديون در حالي كه مرگ همسر را ثبت مي‌كند، با اضطراب جانِ فرزند نيز روبه‌روست. اين هم‌پوشاني درد، روايت را فشرده‌تر مي‌كند. خواننده احساس مي‌كند زمين زير پاي نويسنده پيوسته در حال لغزش است. سبك ديديون در اين كتاب سرد و مهارشده است. او فرياد نمي‌زند، صحنه‌آرايي احساسي نمي‌كند، از استعاره‌هاي اغراق‌آميز پرهيز دارد. همين خويشتنداري تاثير متن را بيشتر مي‌كند. سوگ در اينجا به صورت لايه‌لايه و تحليلي آشكار مي‌شود. نويسنده پرونده مرگ را مثل يك گزارشگر بررسي مي‌كند: تاريخ‌ها، مدارك پزشكي، واژه‌هاي تخصصي. او مي‌كوشد با گردآوري اطلاعات، بر بي‌نظمي جهان مسلط شود. دانش برايش شكلي از كنترل است؛ تلاشي براي رام كردن فاجعه. ديديون در ميانه كتاب، دفاع‌هاي ذهني‌اش فرو مي‌ريزد. جمله‌اي كوتاه مي‌نويسد: «مي‌خواستم فرياد بزنم. مي‌خواستم او برگردد.» همين سادگي، عريان‌ترين لحظه متن است. خواننده مي‌فهمد زير اين لحنِ منظم، آشوبي عظيم جريان دارد. ديديون نشان مي‌دهد سوگ، چيزي نيست كه بتوان آن را پيش‌بيني كرد. ما خيال مي‌كنيم از پيش مي‌دانيم چه احساسي خواهيم داشت؛ واقعيت تجربه، ساختار ذهن را دگرگون مي‌كند. كتاب در عين حال تصويري از باهم بودن است. دان در همه صفحات حضور دارد؛ با اين حال شخصيتش در جزييات روايت نمي‌شود. ديديون از زندگي مشترك قطعه‌هايي كوتاه مي‌دهد: شوخي‌ها، همكاري‌هاي حرفه‌اي، عادت‌هاي روزمره. اين تكه‌ها همچون نورهاي كم‌سو در تاريكي‌اند. خواننده بايد از ميان همين نشانه‌ها پيوند عاطفي آن دو را حدس بزند.

قدرت كتاب در اين است كه از يك آپارتمان در نيويورك آغاز مي‌شود و به تجربه‌اي جهان‌شمول مي‌رسد. هر كسي كه عزيزي را از دست داده باشد، خود را جاي راوي داستان مي‌گذارد. ديديون نشان مي‌دهد سوگ جايي است ناشناخته كه تنها با ورود به آن شناخته مي‌شود. اين ورود، تدريجي و بي‌رحم است. در پايان، كتاب حالتي آرام و شفاف پيدا مي‌كند. فاجعه همچنان باقي است، اما نويسنده توانسته آن را در زبان جاي دهد. نوشتن براي او نوعي بازسازي جهان است؛ نظمي تازه كه بر ويراني بنا مي‌شود. «سال تفكر جادويي» سندي است از اين بازسازي؛ متني كه ثابت مي‌كند ادبيات مي‌تواند درد را به فهم بدل كند و از دل فروپاشي، شكلي از معنا بسازد. اين كتاب يكي از تاثيرگذارترين كتاب‌هاي سوگ در ادبيات معاصر است. 

سوگ در اين پنج كتاب، حادثه‌اي شخصي باقي نمي‌ماند؛ به آزمايشگاهي براي سنجش زبان و فرم تبديل مي‌شود. از هندسه دقيقِ اندوه در روايت يك نويسنده بريتانيايي تا خشمِ جسماني و بي‌پرده در متن نويسنده‌اي نيجريه‌اي، از سوگِ جمعي و تاريخي در خاطرات نويسنده‌اي از جنوب امريكا تا خيالِ اسطوره‌اي در روايتي شاعرانه از فقدان، و سرانجام كالبدشكافي ذهنِ داغدار در يادداشت‌هاي دقيق يك نويسنده امريكايي، همگي يك حقيقت را پيش مي‌كشند: فقدان، وقتي نوشته مي‌شود، از بي‌شكلي بيرون مي‌آيد و به تجربه‌اي قابل‌تحمل بدل مي‌گردد. درواقع سوگ زباني براي بقا و حضور است. انسان با نوشتن از سوگ جهان را بازسازي مي‌كند و فضاي تازه‌اي براي تجربه، آگاهي و همدلي با ديگران باز مي‌كند. سوگ، در اين نگاه، يك شكل از زندگي كردن است. ادبيات معاصر با پرداختن به مقوله سوگ نشان مي‌دهد كه فقدان تنها محدوديت نيست، بلكه فرصتي است براي نوسازي زبان، براي بازانديشي درباره زندگي و براي پيدا كردن صداهايي است كه در تجربه عادي اندوه، گم مي‌شوند. سوگ، هنگامي كه با دقت و خلاقيت نوشته شود، مي‌تواند شكل تازه‌اي از شناخت و بودن بدهد.

 

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون