تغيير آموزش شكاف انتظارات نسل زد و سنت
ماني جهانپور
سير تحول در شيوههاي آموزش و پرورش، همواره آيينهاي از تغييرات بنيادين در ساختارهاي اجتماعي و اقتصادي هر عصر بوده است، اما اين دگرگوني در مواجهه با نسل زد، به نقطهاي حياتي رسيده است كه ديگر اصلاحات جزيي كافي نيست، بلكه نيازمند يك بازنگري كلان در مباني آموزش است. اين نسل، كه عملا بزرگترين نسل ديجيتال محسوب ميشوند، با جهانهايي متفاوت از نسلهاي پيشين، بهويژه بومرها و حتي نسل ايكس، وارد عرصه كسب دانش و آمادهسازي براي ورود به جهان كار شدهاند. در اين ميان، بزرگترين چالش، فاصله عميق ميان مدل آموزشي سنتي و الزامات مهارتمحور و كاربردي بازار كار قرن بيست و يكم است.
نسلهاي پيش از اين، به ويژه در دوران رونق اقتصادي پس از جنگ جهاني، با يك نظام آموزشي نسبتا خطي و تضمينشده مواجه بودند. در آن زمان، گذراندن موفقيتآميز دورههاي آكادميك و اخذ مدارك رسمي، دروازهاي تقريبا تضمين شده به سوي اشتغال باثبات و پيشرفت تدريجي بود. محوريت آموزش بر حفظ دانش، درك مفاهيم نظري و اطاعت از ساختارهاي سلسلهمراتبي فكري استوار بود. دانشگاه، محفلي براي انباشت خرد گذشته تلقي ميشد و فارغالتحصيل، فردي دانشمحور (Knowledge-based) قلمداد ميگشت كه با تكيه بر آن دانش، مسير شغلي خود را تا انتها ترسيم مينمود.
اما نسل زد با شرايطي متفاوت روبهرو شد؛ اقتصادي كه با سرعت سرسامآور فناوري و تغييرات ساختاري مواجه است، جايي كه بسياري از مشاغل مطمئن ديروز، امروز در معرض تهديد اتوماسيون يا بازتعريف كلي قرار دارند. اين عدم قطعيت ذاتي، نگرش آنها به آموزش را به شدت عملگرا كرده است. آنها پرسشي اساسي را در برابر نهادهاي آموزشي مطرح ميكنند: «اين آموختهها چه سودي در دنياي واقعي من دارد؟» اين نسل به دنبال كسب مهارتهايي است كه بتواند بلافاصله و به شكلي ملموس، اثربخشي خود را نشان دهد. آنها به مدارك صرفا به ديده اعتبار نگريسته و اگر محتواي آموزشي فاقد كاربرد عملي باشد، به سرعت از آن دلسرد ميشوند. خواست اصلي نسل زد، حركت از چارچوب «دانستنيها» به سمت «توانستنها» است. اين امر به معناي اولويت دادن به مهارتهايي است كه قابليت انتقال (Transferability) بالايي دارند؛ نه صرفا تخصص در يك حوزه محدود، بلكه توانايي بهكارگيري اصول در موقعيتهاي گوناگون. تفكر انتقادي براي هدايت در ميان درياي اطلاعات، سواد ديجيتال به معناي خالق بودن با فناوري نه صرفا مصرفكننده بودن و مهمتر از همه، انعطافپذيري و توانايي يادگيري سريع، كليدواژههاي اين نسل در فضاي كسب و كار است. آنها دورههاي كوتاهمدت تخصصي، گواهينامههاي عملي و تجارب پروژهمحور را، كه مستقيما به بهبود كارنامه كاريشان ميانجامد، بر آموزشهاي بلندمدت نظري ترجيح ميدهند.
اين تغيير در تقاضاي يادگيرندگان، بالطبع بايد فضاهاي آموزشي را نيز متحول سازد. كلاسهاي درس سنتي، با چيدمان رديفي كه استاد در راس هرم قرار دارد، ديگر نميتواند پويايي مورد نياز اين نسل را تامين كند. نسل زد نيازمند محيطهايي است كه در آن، يادگيري امري مشاركتي و فعال باشد. ساختارهاي آموزشي بايد امكان كار گروهي، بحثهاي چالشي و حل مساله مشاركتي را فراهم آورند؛ جايي كه هر فرد بتواند از دريچه ديدگاه خود به مساله بنگرد و در كنار همكارانش راهحلي بيابد. فناوري ديگر نبايد صرفا ابزاري كمكي در كنار تخته سياه باشد، بلكه بايد هسته مركزي فرآيند آموزش قرار گيرد تا از طريق شبيهسازيها و واقعيتهاي افزوده، يادگيري را از حالت انتزاعي خارج كرده و به سطح تجربه درآورد.
علاوه بر اين، آيندهنگري نسل زد نشان ميدهد كه آنها مسير شغلي را يك خط مستقيم نميبينند، بلكه مجموعهاي از ايستگاههاي يادگيري متوالي ميدانند. آنها پذيرفتهاند كه هر چند سال يكبار، براي بهروز ماندن، بايد مهارتهاي جديدي كسب كنند. اين نگرش، مفهوم «آموزش مادامالعمر» را نه يك شعار، بلكه يك ضرورت بقا ميسازد. سيستم آموزشي بايد به گونهاي منعطف طراحي شود كه پذيراي ورود سريع مباحث نوين و حذف محتواي كهنه باشد، بدون اينكه هر بار نياز به بازنگري كامل در ساختار درسي باشد.
درنهايت، تقابل اين نسل با سيستمهاي گذشته، در جوهره خود، درسي براي تمام اركان آموزشي است: اعتبار يك نهاد آموزشي ديگر تنها با قدمت يا تئوريهاي ارايه شده سنجيده نميشود، بلكه با ميزان توانايي آن در آمادهسازي دانشپذير براي كارآمد بودن در دنياي امروز سنجيده ميشود. نسل زد نيازمند سيستمي است كه صداقت در انتقال مهارتهاي كاربردي را سرلوحه كار خود قرار دهد و ثابت كند كه دانشآموختهشده، زرهي كارآمد براي نبرد در ميدانهاي رقابت شغلي فردا خواهد بود. اين تحول، نه يك انتخاب، بلكه يك الزام براي حفظ ارتباط نظام آموزشي با واقعيت جاري جامعه است.
دانشجوي رشته حقوق
دبير شوراي مشاوران نسل زد