سياست ايدئولوژي و بنبست
عدنان شاه طلايي
عدنان شاه طلايي
فيلم «نبرد پشت نبرد ديگري» تازهترين تجربه «پل توماس آندرسن » درظاهر يك فيلم پرتحرك ومهيج است، اما هرچه پيش ميرود به فيلمي چند لايه نمادين وعميقا سياسي تبديل ميشود، اندرسن كه خود فيلمنامه را نوشته و كارگرداني كرده، ژانر اكشن جادهاي را به ابزاري براي نقد اجتماعي و بررسي بحرانهاي هويتي و سياسي در امريكا بدل كرده است. اگرچه فيلم بهطور مستقيم الهام گرفته از رمان «وينلند » اثر «توماس پينچين » است و بسياري از تمها و فضاهاي رمان در روايت و شخصيتپردازي بازآفريني شدهاند؛ اين الهام آزاد، فيلم را همزمان نو و ريشهدار كرده و عمق فلسفي و فرهنگي به آن ميبخشد ومخاطب رابه تفكري فراتر از تعقيب و گريز ساده دعوت ميكند.
داستان بامعرفي باب فرگوسن آغاز ميشود، شخصيتي كه «لئوناردو ديكاپريو » با بدني خسته، نگاهي فرسوده و روحي زخمي كه در سراسر فيلم، با لباس راحتي خانه، و كولهپشتي او را ميبينيم، جان ميبخشد؛ باب فرگوسن انقلابي سابقي است كه سالها پيش، آرمانهايي را دنبال كرده كه اكنون تنها خاطرهاي مبهم از آن باقي مانده است. او درحاشيه جامعه زندگي ميكند و با پرفيديا بورلي هيلز با بازي «تي يانا تيلور » كه همرزم او نيز هست، ازدواج كرده بود، حاصل اين وصلت ويلا فرگوسون، با بازي زيباي «چيس اينفنيتي » دختر نوجواني كه روح آزاد وسركشي دارد و محور بسياري از سكانسهايهاي هيجانانگيز فيلم است. پرفيديا پس از زايمان به دليل افشاي برخي از معلومات جنبش انقلابي فرنچ ۷۵ و اختلاف با باب، از روايت فيلم جدا شده، ومخاطب ديگر اورا نميبيند. ۱۶ سال بعد ويلا بزرگ شده، اما تاثير مادرش پرفيديا، بر زندگي ويلا و پدرش باب، هنوز كمرنگ نشده است. اين جزييات خانوادگي و تاريخي شخصيتها، عمق رواني داستان و تضاد ميان زندگي شخصي و تعهدات سياسي را بهخوبي نشان ميدهد.
درسوي ديگر، سرهنگ استيون جي.لاك جاو مكلين با بازي «شان پن » قرار دارد، افسر بلندپايه و عصبياي كه تعقيب ويلا را ماموريتي شخصي و ايدئولوژيك كرده است؛ خشونت وترس او پيش از اقتدار، نشاندهنده بحران اخلاقي سيستم امنيتي است و نوعي هجويه تلخ از اقتدارگرايي را به تصوير ميكشد. همچنين، ماتئو با بازي «بينيسيو دل تورو»، واسطهاي ميان قاچاقچيان و نيروهاي رسمي، مرزميان قانون و بيقانوني را بازنمايي ميكند و نشان ميدهد كه در مرزهاي تاريك سيستم، هيچ كس كاملا بيگناه نيست. فيلم پر از سكانسهاي پرتحرك دهه هفتادي است، به ويژه در فصل پاياني گريز خودرويي از طرف ويلا و جايزه بگير تعقيبكننده در جادهها و چشماندازهاي بينهايت، در افق دور دست است. اين صحنهها نه تنها ريتم فيلم را بالا ميبرند، بلكه تمثيلي از تلاش انسان براي رهايي و فرار از محدوديتهاي اجتماعي و سياسي هستند. وقتي با تنش و هيجان خودروها در جادهها يا بر روي سنگلاخ وخاك ميغلتند، گرد و غبار حاصل از آن در هوا ميپيچد، بادهاي بياباني حس خطر وفوريت را، دوچندان ميكند. بازي «چيس اينفنيتي » در نقش ويلا در ميان بزرگسالان، كاملا متفاوت و ديدني توصيف ميشود. تركيب شجاعت، جسارت و اضطراب درنگاه و حركاتش، هر جا كه حضور دارد، هيجان را دوچندان ميكند و مخاطب را در جريان فرار قرار ميدهد. تدوين هماهنگ و پرشتاب بانماهاي پر زدوخورد، جابهجايي دوربين و ريتم انفجاري، اين صحنهها را لبريز از اضطراب و حسي آخرالزماني ميكند. مهارت فيلمساز در خلق تنش بدون نياز به افراط، در جلوههاي ويژه است و توانايي او در مديريت ريتم بصري و روايي، فيلم را برجسته ميكند.
فيلمنامه ساختاري اپيزوديك دارد و الهام از سينماي جادهاي دهههاي گذشته به وضوح ديده ميشود، باب فرگوسون در جايگاه «قهرمان خسته »، يادآور شخصيتهايي است كه پس از شكست آرمانهايش، وارد سفري تازه ميشوند. ويلا تركيبي از كهن الگوي «معصوم تحت تعقيب » و «جرقه تغيير » است، وجود او حركت روايت را ممكن ميسازد و به تقابل ميان نسلها عمق ميدهد «سرهنگ،جاومكلين» درنقش تعقيبكننده، نمونه كلاسيك آنتاگونيست اكشن است. اما «اندرسن » او را با اغراقهاي رفتاري و روانپريشي به هجوي از اقتدار نظامي تبديل كرده است، اما برخلاف الگوهاي كلاسيك، اين سفر به رستگاري ختم نميشود و هر ايستگاه تنها نبردي تازه ميآفريند، گويي زندگي و سياست در چرخهاي بيپايان از برخوردها وتعقيبها گرفتار شده است.
فيلم سرشار از استعاره است؛ تعقيب مهاجران غيرقانوني، نمادي از سياست، حذف و طرد در جامعهاي است كه امنيت را بر انسانيت ترجيح ميدهد. «سرهنك مكلين » تجسم سيستمي است كه از كنترل دچار جنون شده و دشمن را نه براي حفظ نظم، بلكه براي تغذيه هويت خود ميسازد.
«باب فرگوسون » نماينده نسلي است كه ميان آرمانخواهي و انفعال گرفتار شده و ديگر به پيروزي ايمان ندارد؛ ويلا نماد آيندهاي است كه قرباني تصميمات نسلهاي گذشته ميشود. فيلم با زباني همه فهم نشان ميدهد كه وقتي جامعهاي از تأمل باز ميماند، تاريخ را نه به عنوان درس، بلكه بهصورت كابوس بازتوليد ميكند؛ اين پيام سمبليك و فلسفي، لايهاي عميقتر به روايت ميافزايد و مخاطب را وادار به تأمل ميكند كه هر نبرد اجتماعي، سياسي و اخلاقي بازتابي از گذشته است كه هنوز پايان نيافته است.
فيلمبرداري زير تيغ آفتاب دشتهاي باز از چشماندازهاي گسترده، جهان فيلم را عريان و بيرحم نشان ميدهد؛ «ليوناردو دي كاپريو » كاراكتر باب را با حسي طبيعي بازي ميكند. «شان پن » در نقش سرهنگ، تصويري هولناك و درعين حال هجوآميز از قدرت نظامي وگاه، دستپاچگي، خلق ميكند. «تي يانا تيلور » حضورى كاريزماتيك از شتابزدگي و حاضرجوابي دارد و احساسات مخاطب را درگير ميكند.
«نبرد پشت نبرد ديگري » يك اثر هيجانانگيز صرف نيست، كه فيلمي درباره بنبست اخلاقي، سياسي است، فيلمساز فيلمنامهاش كه برداشت آزادي از رمان است، مقوله تحرك واكشن را به ابزاري براي نقد جامعه شناسانه و روانشناسانه، تبديل كرده است. فيلمي كه همچنان بعد از تماشايش در ذهن مخاطبش حركت ميكند، مانند جادهاي كه مقصدي برايش تعريف نشده است، و نبردي كه پايان ندارد. فيلمساز نشان ميدهد سياست، قدرت و آزادي همواره در جريانند و هيچ فراري از اين چرخه وجود ندارد، حتي براي كساني كه شجاعت رويارويي با آن را ندارند. اين چرخه نشان ميدهد كه هر نسلي، ميراثي از نبردهاي پيشين را بر دوش ميكشد. ...