• 1404 پنج‌شنبه 9 بهمن
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
بانک سپه fhk; whnvhj ایرانول بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6247 -
  • 1404 يکشنبه 5 بهمن

روايت صدوشانزدهم در جنگ با استبداد

مرتضي ميرحسيني

در مسير تهران، چند دقيقه‌اي هم با فرمانده مجاهدان شمال هم‌صحبت شد. «روز بعد حوالي ظهر كه وارد كرج در 30 مايلي (حدود چهل كيلومتري) تهران شدم به من گفته شد كه سپهدار آنجا استراحت مي‌كند. ايشان به محض اينكه شنيد قنسول انگليس از آنجا عبور مي‌كند، دعوتنامه‌اي برايم فرستاد تا او را ملاقات كنم. بنابراين راهي استراحتگاهش شدم و مدت بيست دقيقه با او ديدار و گفت‌وگو كردم. سپهدار در آن موقع مردي ميانسال بود و مانند همه ايرانيان طبقه ممتاز يا به واقع چون همه ايرانيان، خوش‌سيما، خوش‌مشرب و آداب‌دان بود.» اما در نقشي فرورفته بود كه برايش بزرگ بود. انقلابي - به آن معني اصيلي كه از اين واژه برداشت مي‌شود- نبود. در كشمكش‌هاي بعد از كودتا، راهش را از محمدعلي‌شاه جدا كرد و نه بي‌درنگ كه چندي بعد به هواداران مشروطه پيوست و خواه‌ناخواه فرمانده قواي مجاهدان شد. اوكانر نمي‌نويسد، اما واقعيت اين بود كه جريان نيرومند انقلاب، سپهدار را پيش مي‌برد و او انتخابي جز همراهي با اين جريان - و پيوستن به كارزار بزرگ زمانه‌اش- نداشت. او از همان نخستين روز با ترس‌ها و ترديدهاي بسياري -تقريبا درباره همه‌چيز- درگير بود. «از نظر رفتار و بيان، شخصي ضعيف و مردد به نظر مي‌آمد و قطعا به هيچ عنوان نمي‌توانست نمونه كاملي از فرماندهي اين جنبش بزرگ باشد. من او را بسيار آشفته و دودل ديدم زيرا اطلاع يافته بود كه قواي روس در انزلي پياده شده است و مسلما اين شرايط او را در وضعيتي دشوار و بحراني قرار داده بود. پيشروي درخور توجه سپهدار به سوي پايتخت بيانگر وفاداري او به دوستان انقلابي و تعهداتش بود. چشم‌انداز اين حركت خيلي روشن نبود زيرا در برابرش شهري محصور قرار داشت كه نيرويي تعليم‌ديده توسط روس‌ها، به فرماندهي سرهنگ لياخوف و سربازان منظم شاه از آن دفاع مي‌كردند. اما نيروهاي اندك تحت فرماندهي او بي‌انضباط و فاقد توپخانه بودند.» هنوز اتحاد با بختياري‌ها كاملا شكل نگرفته بود و «با فرض اينكه سپهدار به همكاري آنان دلگرم و اوضاع نيز بر وفق مراد مي‌بود، اينك اطلاع يافت كه قواي قابل‌ملاحظه روس نيز پشت سر او مستقر شده است. قوايي كه خواهي‌نخواهي ديدگاهي ارتجاعي داشت و در برابر مليون از شاه پشتيباني مي‌كرد.» گفت‌وگوي‌شان طولاني نشد. هر دو حرف‌هاي بسياري براي گفتن داشتند، اما آن زمان، زمان مناسبي براي صحبت نبود. جريان حوادث با شتاب پيش‌ مي‌رفت و همه را به گزيده‌گويي مجبور مي‌كرد. «گفت‌وگوي او با من شتابزده و تا حدودي بي‌ربط و ازهم گسيخته بود. از من خواست تا پيامش را به وزيرمختار انگليس برسانم و بگويم كه در آنچه او انجام مي‌دهد مصالح كشور ايران ملحوظ است و علاقه‌اي به خونريزي ندارد. ولي اگر با او مخالفت شود، از نيروهايش استفاده خواهد كرد و در صورت وقوع هر رويدادي به منظور حفظ جان و مال خارجيان، اقدامات احتياطي به عمل خواهد آورد. بدون شك با اين پيام مي‌كوشيد مورد لطف و توجه وزيرمختار انگليس قرار گيرد تا در صورت شكست در اين مبارزه بتواند با كمك او به جايي پناهنده شود.» اما چنان كه خود اوكانر هم به اشاره مي‌نويسد، آن روزها نه انگليسي‌ها در آن بازي پشت‌پرده هميشگي‌شان كامياب بودند و نه روس‌ها با مداخله نظامي و تهديدهاي قلدرمآبانه، تأثير عميقي بر روند كشمكش مي‌گذاشتند. تاريخ، براي مقطعي كوتاه، در رويارويي نيروهاي متضاد داخلي، در تقابل ميان مجاهدان مشروطه و حاميان استبداد رقم مي‌خورد و ديگران، شرايط مداخله موثر و بازي به نفع يا ضرر يكي از طرف‌هاي درگير را نداشتند. «به قلهك در شمال تهران، محل تابستاني سفارت انگليس رفتم و پيام سپهدار را به سرجورج باركلي، وزيرمختار انگليس، ابلاغ كردم. در آن لحظات نه از دست او و نه از دست هيچ‌يك از اعضاي گروه ديپلماتيك كاري ساخته نبود. محمدعلي‌شاه خود سرنوشتش را رقم مي‌زد و نيروها باوجود مشكلات بسيار در حد ممكن تا حصول نتيجه قطعي وارد عمل  شده بودند.»

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون