ایران در مرکز توفان
هما مظلومينژاد
وقتی همه درباره ایران حرف میزنند، خاورمیانه بدون ایران تصمیم میگیرد
ایران این روزها تیتر اول بسیاری از رسانههای جهانی است، اما واقعیت صحنه قدرت در خاورمیانه لزوما به نفع تهران نوشته نمیشود. مساله اصلی نه شدت توجه خبری به ایران، بلکه نظمی است که آرام، ساختاری و بیسروصدا در حال شکلگیری است؛ نظمی که اگر به درستی فهم نشود، میتواند ایران را از یک بازیگر اثرگذار به موضوعی قابل مدیریت برای دیگران تبدیل کند. آینده ژئوپلیتیک خاورمیانه نه حول یک کشور، بلکه بر بستر رقابت دو ائتلاف نوظهور تعریف میشود: ائتلاف ابراهیمی و ائتلاف اسلامی. در یک سوی این معادله، بلوک ابراهیمی به رهبری اسرايیل و امارات متحده عربی در حال تثبیت است؛ محوری که با اتکا به برتری نظامی، فناوریهای پیشرفته، همگرایی امنیتی و ادغام اقتصادی، به دنبال بازطراحی نظم منطقهای است که عمدا مساله فلسطین را به حاشیه میراند. پیوند این محور با بازیگرانی مانند یونان و هند نشان میدهد هدف صرفا مهار ایران نیست، بلکه ساخت یک معماری امنیتی فرامنطقهای از مدیترانه تا هند-اقیانوس آرام است؛ معماریای که مسیرهای انرژی، تجارت و فناوری را بدون نیاز به اجماع منطقهای تنظیم میکند. برای ایران، این بلوک تنها یک تهدید امنیتی نیست، بلکه چالشی جدی برای نقش تاریخی کشور در ژئوپلیتیک انرژی و ترانزیت غرب آسیاست.
در سوی مقابل، ائتلافی اسلامی با محوریت عربستان سعودی و همراهی ترکیه، پاکستان، قطر و مصر که با احتیاط حرکت میکند، در حال شکلگیری است. این محور خود را مدافع ثبات معرفی میکند و معتقد است محور اسرايیل- امارات با تشدید شکافها، مداخلهگری و نمایش قدرت، منطقه را به سمت بیثباتی سوق میدهد. با این حال، این ائتلاف نیز الزاما همسو با منافع ایران نیست، چراکه هدف آن حفظ ثبات کنترل شده و مهار هر بازیگر اخلالگر - از جمله ایران - در چارچوب نظم مطلوب خود است. نقطه کانونی این بازآرایی، شکاف فزاینده میان عربستان سعودی و امارات متحده عربی است...
شکافی که برخلاف تحلیلهای سادهانگارانه، نه شخصی است و نه محدود به یمن. این اختلاف، ساختاری و ناشی از رقابت بر سر رهبری منطقه، مدل توسعه و نسبت با اسرايیل است و به همین دلیل پایدار خواهد بود. برای ایران، این شکاف هم تهدید و هم فرصت محسوب میشود: تهدید از آن جهت که میتواند به بازآراییهای امنیتی علیه تهران منجر شود و فرصت از آن رو که امکان شکستن اجماعهای ضدایرانی و بهرهبرداری دیپلماتیک از اختلافات درونمحوری را فراهم میکند. در این میان، نقش ایالات متحده تاکنون پراکنده و منفعل بوده است. با این حال اگر واشنگتن تصمیم بگیرد نظم خاورمیانه پس از ایران را فعالانه شکل بدهد، ريیسجمهور ترامپ ناگزیر خواهد بود میان منافع متعارض درون دولت خود دست به انتخاب بزند. ادامه سیاستهای دوپهلو و پیامهای متناقض، بیش از هر چیز خطر حذف تدریجی ایران از میز تصمیمسازی را افزایش میدهد، خطری که برای تهران از تقابل مستقیم پرهزینهتر است. گره اصلی در مسیر عادیسازی عربستان و اسرايیل قرار دارد. بدون حداقلی از افق سیاسی برای فلسطینیان، این روند نه پایدار خواهد بود و نه اجماعآفرین. هرگونه عادیسازی کامل و بیقیدوشرط، به معنای تقویت یک محور عربی- عبری منسجم خواهد بود که فشار ژئوپلیتیکی بر ایران را افزایش میدهد. در مقابل، تعلیق یا تردید در این روند، فضای مانور تهران را در معادلات منطقهای حفظ میکند. در نهایت، عربستان سعودی کشور تعیینکننده خاورمیانه باقی میماند. نه امارات، نه ترکیه و نه حتی اسرايیل، به تنهایی چنین وزنی در بازتعریف نظم منطقه ندارند. منافع راهبردی ایران در گروی آن است که ریاض بهطور کامل در مدار نظم ابراهیمی قرار نگیرد و همچنان میان ائتلافهای رقیب در نوسان بماند. در چنین شرایطی، راهبرد عقلانی برای تهران نه انفعال است و نه تقابل حداکثری، بلکه دیپلماسی فعال، واقعگرایانه و مبتنی بر بهرهگیری از شکافهای ساختاری منطقه است. پرسش اصلی دیگر این نیست که آیا نظم جدید خاورمیانه شکل میگیرد یا نه؟ پرسش این است که آیا ایران میتواند جایگاهی اجتنابناپذیر در آن برای خود تثبیت کند یا به حاشیه رانده خواهد شد؟