ما به اندازه رنج خويش انسانيم، نه بيشتر
الهه فلاطوني
دبستان كه بودم قدم نسبت به بقيه بچهها خيلي بلندتر بود. نردبان كلاس بودم و هميشه رديف آخر مينشستم. برعكس الانم ولي چاق نبودم، البته از آن لاغرهاي اسمي هم نبودم. وظيفه خودم ميدانستم كه در دعواهاي بين بچهها دخالت كنم. وقتهايي كه دعوا بين يك بچه با جثه كوچك و ضعيف و يكي از بچههاي درشت هيكل و قدبلند بود برايم بديهي بود كه بايد طرف آن ضعيفه را بگيرم. هميشه به نظرم حق با ضعيفتره بود. در مقابل آدم ضعيف زبانم بند ميآيد. هر نوع ضعفي، ضعف جسماني، مالي، طبقاتي، جنسيتي، قومي. خودم را به آنها بدهكار ميدانم. جبر را نميتوانم تغيير بدهم. تماشا كه ميتوانم بكنم. گاهي فكر ميكنم آدم سالم و عاقل وقتي ميبيند براي ناخوشاينديها و زشتيها نميتواند كاري كند، رهايش ميكند. من نميتوانم دست از كنجكاوي و تماشا بردارم. نه اينكه فقط موقعي كه به تورم بخورد، تماشا كنم و رويم را برنگردانم، دنبالشان ميروم. در عمل ولي كاري انجام نميدهم. فقط تماشا و كنجكاوي. فيلمها و مستندهاي راوي بدبختي، ضعف و تبعيض را تا ميتوانم ميبينم. آن روز داشتم فكر ميكردم ايني كه ما داريم ميكنيم اسمش زندگي نيست يا بايد بگذارم و از ايران بروم و خودم را سرگرم رشد شخصي كنم و اينجوري دلم را به زندگي خوش كنم يا بايد بروم سراغ كارهايي كه اسماعيل آذري و شرمين نادري ميكنند و با اين كار دلم را خوش كنم كه فقط تماشا نميكنم. اين حال ميانهحالي كه دارم هر روز من را به پوچي نزديكتر ميكند.
تا وقتي مشغول روزمره هستم همه چيز خوب است. اما وقتي سر را بلند ميكنم و دورتر را نگاه ميكنم، چيزهايي ميبينم كه ربطي به روزمرهام ندارد. انگار وقتي آينده را نگاه ميكنم پاهايم روي زمين نيست. براي ساختن چنان آيندهاي قاعدتا الان هم نبايد پاهايم روي زمين باشد. مشاور ميگويد: «درستش هم همين است. آدم بايد رويا داشته باشد. كسي كه رويا ندارد، مرده است.» اما كسي كه براي روياهايش كاري نميكند هم مرده است. مردني بدتر از بيرويايي. مدام امروز و رويايت را كنار هم ميگذاري. حتي ميداني قدمهاي اوليه چه چيزهايي هستند، اما قدم از قدم برنميداري. اين مردن زجركش شدن است. انگار خودت با دستان خودت آرامآرام راههاي تنفسيات را ميبندي. بعضيها را كه ميبينم به حالشان غبطه ميخورم. يك خط را گرفتهاند و دارند جلو ميروند. متمركز هستند. تكليفشان با خودشان مشخص است. به چيزي كه نميتوانند برايش كاري كنند، توجه نميكنند. نه فقط ناخوشاينديها و زشتيها، حتي رويايشان. انگار با خودشان كنار آمدهاند كه تو اين چهار صباح عمرشان، وقتي براي اين همه فكر و خيال و پريشاني و پراكندگي نيست. به نظرم اين بياعتناييها نوعي مراقبت از خود است. كاري كه من بعد از يك تجربه خيلي تلخ متوجه شدم چقدر بلد نبودم. شبي كه بعد از چند ساعت زير باران دويدن به دنبال يك دوست، در نهايت بيچارگي و استيصال فهميدم چقدر ناتوانم. او راضي نشده بود طبق قوانين بيمارستان و دستور پزشك معالجش در بيمارستان رواني بستري شود. با پاي گچ گرفته زير باران راه ميرفت و گريه ميكرد و به عالم و آدم به خاطر شرايطي كه در آن گرفتار بود، فحش ميداد و من هم به دنبالش ميرفتم تا بلكه بتوانم قانعش كنم كه برگرديم بيمارستان براي بستري شدن يا حداقل براي تزريق يك آرامبخش با من به يك درمانگاه در آن نزديكي بيايد. وقتي از تماشاي شدت درد و بدبختياش داشتم از هم ميپاشيدم، در يك لحظه تصميم گرفتم يا شايدم ناگزير شدم كه بعد از ۱۵ سال از همراهي با او در تمام بالا پايينهاي جسمي و روانياش دست بكشم. آن شب تا ته خط ناتواني در مقابل ضعف و بدبختيهاي اطرافم رفتم و برگشتم و جاي جديدي ايستادم. جايي كه قرار است ديدن و نديدن و عمل و بيعملي در تعادلي جلوبرنده باشند.
نميدانم ده سال ديگر كجا هستم. همچنان مشغول روزمره و نشخوار كردن همين فكرها يا يك خط را گرفتهام و دارم پيش ميروم يا جايي مشغول كاري هستم كه ديگر خودم را محكوم به «فقط تماشاچي بودن بدبختيها» نميكنم يا رفتهام پي روياهاي ديگرم. تنها چيزي كه اميدوارم وجودش حتمي باشد، يك كار لذتبخش است. كاري كه در هر حال و روز و شرايطي ذوق و شوق انجام دادنش را داشته باشم. مثل نوشتن همين چند خط.