ایران در مرکز توفان
شکافی که برخلاف تحلیلهای سادهانگارانه، نه شخصی است و نه محدود به یمن. این اختلاف، ساختاری و ناشی از رقابت بر سر رهبری منطقه، مدل توسعه و نسبت با اسرايیل است و به همین دلیل پایدار خواهد بود. برای ایران، این شکاف هم تهدید و هم فرصت محسوب میشود: تهدید از آن جهت که میتواند به بازآراییهای امنیتی علیه تهران منجر شود و فرصت از آن رو که امکان شکستن اجماعهای ضدایرانی و بهرهبرداری دیپلماتیک از اختلافات درونمحوری را فراهم میکند. در این میان، نقش ایالات متحده تاکنون پراکنده و منفعل بوده است. با این حال اگر واشنگتن تصمیم بگیرد نظم خاورمیانه پس از ایران را فعالانه شکل بدهد، ريیسجمهور ترامپ ناگزیر خواهد بود میان منافع متعارض درون دولت خود دست به انتخاب بزند. ادامه سیاستهای دوپهلو و پیامهای متناقض، بیش از هر چیز خطر حذف تدریجی ایران از میز تصمیمسازی را افزایش میدهد، خطری که برای تهران از تقابل مستقیم پرهزینهتر است. گره اصلی در مسیر عادیسازی عربستان و اسرايیل قرار دارد. بدون حداقلی از افق سیاسی برای فلسطینیان، این روند نه پایدار خواهد بود و نه اجماعآفرین. هرگونه عادیسازی کامل و بیقیدوشرط، به معنای تقویت یک محور عربی- عبری منسجم خواهد بود که فشار ژئوپلیتیکی بر ایران را افزایش میدهد. در مقابل، تعلیق یا تردید در این روند، فضای مانور تهران را در معادلات منطقهای حفظ میکند. در نهایت، عربستان سعودی کشور تعیینکننده خاورمیانه باقی میماند. نه امارات، نه ترکیه و نه حتی اسرايیل، به تنهایی چنین وزنی در بازتعریف نظم منطقه ندارند. منافع راهبردی ایران در گروی آن است که ریاض بهطور کامل در مدار نظم ابراهیمی قرار نگیرد و همچنان میان ائتلافهای رقیب در نوسان بماند. در چنین شرایطی، راهبرد عقلانی برای تهران نه انفعال است و نه تقابل حداکثری، بلکه دیپلماسی فعال، واقعگرایانه و مبتنی بر بهرهگیری از شکافهای ساختاری منطقه است. پرسش اصلی دیگر این نیست که آیا نظم جدید خاورمیانه شکل میگیرد یا نه؟ پرسش این است که آیا ایران میتواند جایگاهی اجتنابناپذیر در آن برای خود تثبیت کند یا به حاشیه رانده خواهد شد؟