هميشه وقتي به آينه نگاه ميكنم، بيشتر از آنكه انعكاس آدمي را ببينم كه خودم براي خودم تعريفش كردهام، عينكي را ميبينم كه ديگران با آن به من نگاه ميكنند و مسائلي كه گردنبندش را از جاي ديگري به گردنم انداختهاند. اگر بشود، در اقتصادي نفس ميكشم كه دستي در سود و زيانش نداشتم، شبيه آنكه برخي خصوصياتم را همانطور ميبينم كه مادرم ديده است و تعريف پدرم، كه گفته است در خيابانها چگونه گليمم را از آب بايد بيرون بكشم. دوستاني دارم كه پليليستشان را با من به اشتراك گذاشتهاند و اكسپلوري كه براي گذراندن اوقات عادتهايي را پيشنهاد ميدهد. آن روزها كه كتاب ميخواندم حرفهايم را از ميان كتابها و زماني كه گوش ميدادم از بين پادكست، ديالوگ آدمها و مانيفست هنري و اجتماعي ديگران دوستداشتني اطرافم جستهام. هربار كه به دنبال خودم در پيچ و خم ذهن ميگشتم، با خودم ميگفتم اصلا سري كه درد نميكند را چرا بايد با دستمال «من كيستم» بست؟ چرا بايد از خودم براي خودم تعريفي جدا داشته باشم؛ تعريفي جداي از تابلوهاي روي ديوار، پليليست آدمهاي اطراف و لباسهايي كه ديگران روي آويز تنم آويزان ميكنند؟ من ميديدم كه نه شبيه تعريف آدمهاي ديگرم و نه شبيه به هرچه كه ديگران بعدا از من خواهند گفت. هرچند معلقم ميان ميراثي از گذشته، زيست امروز و نگرانيهاي فردا، من، من هستم.
معلق ميان هر چه ميگويند كه هستيم
تيموته دوفومبل در فرانسه نويسنده بود، زماني كه شخصيت داستاني توبي را خلق كرد و زندگي «توبي» را در چند جلد كتاب به كلمات ميسپرد و شبيه هر نويسندهاي براي شخصيت داستانش تصميم ميگرفت. اسم كتاب را گذاشته بود توبي معلق؛ پسري چند ميليمتري كه چون ديگر به جامعهاش تعلقي نداشت، احساس خطر ميكرد. من معتقدم احساس امنيت از ميزان حس تعلق ميآيد. اگر ما به جايي متعلق باشيم، حتي اگر ترس فرود بمبها را داشته باشيم، بازهم آنقدر سقف روي سرمان را محكمتر از جنسش ميدانيم كه احساس ميكنيم جايمان زير همين سقف امن است. توبي به خاطر آنكه احساس تعلق به جامعهاش را از دست داده بود در چندين جلد كتاب معلق ماند. حالا او نميتواند خودش را در جايي كه به دنيا آمده تعريف كند. سازندگان وضعيت آن جامعه، او را با اسم پدرش ميشناسند و آدمهايي كه بعد از فرار ميبيند، او را با داستاني كه در معلق بودن برايش پيش آمده بود و من از خودم ميپرسم، اگر تيموته نويسنده توبي را فارغ از فرجام پدرش آفريده بود سرانجامش چه ميشد؟ اين سوالي است كه براي نسل من پاسخ مهمي است. مساله اينجاست كه شايد معلق بودن سرنوشت ما بوده است. ما مثل «توبي» ميراثي را به دوش ميكشيم كه هيچ نقشي در آن نداشتيم و حالا كه نوبت به نقشآفرينيمان شده انگار در ميان هياهوي بحرانهاي جهاني و داخلي گم شده است. ما ميدانيم كه جوانيمان را زير خط فقر جلو خواهيم برد و دستمان شايد به آن بيل و كلنگي كه براي آباداني استفاده ميشود اصلا نرسد. وقتي از غم نان ميگوييم، پرتوقعترين نسل تعريف ميشويم و وقتي ميگوييم مسووليت نابساماني بر گردن تصميمگيران است بيمسووليتترين نسل.
سياست، بدون ما
امروز يكطرف، ما و خواستههايمان نشستهايم و طرف ديگر تصميمگيراني كه بين ما و آنها زمين خالي است. هرچه ما روي اين زمين ميكاريم اصلا به بالا نميرسد. پس چيزي كه از بالا به سمت زمين ما ميآيد هم چون اصلا شبيه به آنچه كاشتهايم نيست، جوانه نميزند. احساس تعلقمان را به ايران هرگز، اما به سياست از دست دادهايم كه آنها را «از خودمان» نميدانيم. ما براي درمان معلق بودن ميان ساختاري كه صدايمان را نميشنود و نمايندگانمان را نميبيند، اتاقي ميخواهيم تا اعضاي نسلمان را براساس خواستههايشان منسجم كند و پيامشان را به حكمرانان برساند. سپس قدرت پايين آوردن تصميمگيران را براي پاسخگويي به اعضاي آن اتاق داشته باشد. اينگونه ديگر نيازهاي يك نسل به چيزهايي بسيار كوچكتر از آنچه كه هست تقليل داده نميشود، اينگونه بسيار سريعتر از افتادن در يك لوپ باطل كنوني اعتراضشان شنيده ميشود و روند حل شدنش ديده خواهد شد. در يونان باستان، زماني كه جمعيت آدمهاي يك شهر آنقدرها هم زياد نبود، مردم در يك ميدان جمع ميشدند، نمايندگاني انتخاب ميكردند و تصميمشان را مانند يك «رفراندوم» به تماشا مينشستند كه چگونه به مسير اجرا ميرود. نهادها بسيار مهمتر از آنچه هستند كه ما در ايران به آن توجه ميكنيم. درواقع اين نهادها هستند كه جامعه را دستهبندي و منسجم ميكنند تا حرفهايشان با يك سند قابل انجام روي ريل بيفتد. امروزه نهادها در سياست همان احزاب هستند، احزابي كه ما تنها در بحرانها و انتخابات به يادشان ميافتيم كه بيانيه بدهند، مشاركتساز شوند و به نوعي ابزاري براي آرام كردن جامعه باشند. اما يادمان ميرود كه زير خاكستر دادن يك شعله به معناي خاموش كردن آن نيست. اينگونه است كه بيش از 100 حزب فعال در ايران زيرنظر وزارت كشور در جناحهاي مستقل، اصولگرا و اصلاحطلب دارند نفس ميكشند اما هيچ يك از نسل ما رغبت رفتن و كار كردن در آنها را ندارند. وقتي جامعه متوجه بياثر بودن يك نهاد شود، رويگرداني از آن بسيار طبيعي است. شايد مساله اين نيست كه نسل ما سياستگريز شده باشد؛ مساله اين است كه سياست، ديگر جايي براي ما نگذاشته است. ما از مشاركت خسته نشدهايم، از بياثر بودن خستهايم. از اينكه هر بار وارد سازوكاري ميشويم كه از پيش تصميمش گرفته شده و تنها از ما «حضور» ميخواهد، نه «اثر». ما ياد گرفتهايم اگر صدايمان بلند شود، برچسب ميخوريم و اگر ساكت بمانيم، ناديده گرفته ميشويم. پس طبيعي است كه نسل ما ترجيح بدهد در پادكستها حرف بزند، در گروههاي كوچك فكر كند، در شبكههاي غيررسمي معنا بسازد و در حاشيهها به دنبال هويت بگردد. اين انتخاب از سر بيمسووليتي نيست؛ واكنشي است به ساختاري كه مسووليتپذير نيست. ما در اين معلق بودن، شكل تازهاي از زيستن را تمرين كردهايم؛ زيستني شبكهاي، غيررسمي، سيال و گاه بينام. ما بلد شدهايم بدون نهاد رسمي هم كنار هم بايستيم، اما مشكل اينجاست كه اين ايستادن، قدرت چانهزني نميآورد. صدا هست، اما ترجمه ندارد. خواسته هست، اما صورتبندي ندارد. ما حرف ميزنيم، اما سند نداريم. اعتراض ميكنيم، اما مسير نداريم. آنچه كم داريم نه خشم است و نه آگاهي؛ آنچه نداريم «اتاق تبديل» است؛ جايي كه خواستههاي پراكنده را به مطالبه، مطالبه را به برنامه و برنامه را به الزام تبديل كند.
ورق را برگردان، من آن طرف ورقم
شايد وقت آن رسيده كه بهجاي تلاش براي جا شدن در ساختارهايي كه براي نسلهاي ديگر طراحي شدهاند، به فكر ساخت نهادهايي باشيم كه از دل تجربه زيسته خودمان بيرون آمدهاند. نهادهايي نه براي بزك مشاركت، بلكه براي واقعي كردن آن. اتاقهايي كه نه جايگزين سياست، كه پيششرط بازگشت ما به آن باشند. جايي كه نسل معلق بتواند براي اولينبار، نه از موضع دفاع، نه از موضع اعتراض، بلكه از موضع تصميم با قدرت روبهرو شود. شايد آنوقت، براي اولينبار وقتي به آينه نگاه ميكنيم، بهجاي عينك ديگران، چشمهاي خودمان را ببينيم؛ نه كاملا رها از گذشته، نه اسير آينده، بلكه ايستاده روي زميني كه بالاخره احساس ميكنيم به آن تعلق داريم. ما نيازمند پوستاندازي نه، بيشتر نياز به چرخاندن ورق داريم؛ ورقي كه اگر آنطرفش نوشته است هزاران حزب، نهاد و دسته به ابزارهاي مشاركت بدل شوند، آن سمت ديگرش نوشته باشد، با قدرت و اختيار دادن، با تصفيه كردن نهادهاي خاموش بياثر، انگشتشماري نهاد و حزب موثر بسازيم تا آدمها بتوانند شاهد اجراي تصميماتشان باشند. ما آنطرف ورق هستيم، جايي كه محدود كردن و محصور كردن در جهان آزاد معنايي ندارد. جايي كه اجازه حركت و تصميمگيري به آدمها اگر داده نشود گرفته ميشود.
نه آنجايي كه فهرست بلندبالاي دستاوردهاي به دست نيامده به رخ كشيده ميشود، نه جايي كه عددها جاي معنا را گرفتهاند و كثرت، بدل به توجيه بياثري شده است. آنطرف ورق، جايي است كه سوالهاي اصلي قبلا پاسخ داده شده است. اينكه كدام سازوكار واقعا كار ميكند؟ كدام صدا شنيده ميشود؟ كدام تصميم، امكان اجرا پيدا ميكند؟ بسيار قبلتر در نسل ما پاسخ داده شده است. ما آدمهاي از تكثر خسته شده، از بينتيجه بودن نيز خستهايم. از اينكه مشاركت، بيشتر شبيه تمرين مدني باشد تا كنش سياسي موثر.
مدالها را من به گردنم مياندازم
نسل ما در جهاني بزرگ شده كه تصميمگيري در آن، اگر از بالا نيايد، از پايين ساخته ميشود. ما با تجربههاي زيستهاي وارد ميدان شدهايم كه به ما ياد دادهاند اگر به تو اختيار ندهند، بايد سازوكاري بسازي كه اختيار را مطالبه كند. اين مطالبه نه از سر آشوب است و نه از سر طغيان؛ از سر فهم يك قاعده ساده است: هيچ جامعهاي بدون دادن سهم واقعي به نسل زندهاش، پايدار نميماند. نميشود از نسلي انتظار مسووليت داشت، اما ابزار مسوول بودن را از او گرفت.
آنطرف ورق، ما به نهاد نه به عنوان تابلو، بلكه به عنوان ابزار نگاه ميكنيم. ابزاري براي تبديل خواسته به تصميم و تصميم به اجرا. نهادهايي كه فقط در موسم بحران فعال ميشوند، براي ما اعتبار ندارند. احزابي كه تنها نقششان تنظيم بيانيه و مديريت هيجان اجتماعي است، در بهترين حالت مُسكناند، نه درمان. ما به ساختارهايي نياز داريم كه پاسخگو باشند، قابل ارزيابي باشند و اگر كار نكردند، امكان كنار گذاشته شدن داشته باشند. تصفيه نهادهاي خاموش، براي ما تخريب نيست؛ شرط بقاست. ما باور داريم كه بايد ورق را چرخاند. در اين چرخاندن، قدرت از بالا به پايين «واگذار» نميشود، بلكه از پايين به بالا «ساخته» ميشود. اين تفاوت ظريف اما تعيينكننده است. قدرتي كه واگذار شود، هر لحظه قابل پس گرفتن است؛ اما قدرتي كه ساخته شود، ديگر بهسادگي حذف نميشود. نسل ما بهدنبال همين ساختن است؛ ساختن اتاقهايي كه تصميم در آنها تمرين نميشود، بلكه گرفته ميشود. آنطرف ورق، جهان محدود نيست. محصور كردن آدمها در عصري كه مرزهاي اطلاعات فرو ريخته، بيشتر شبيه انكار واقعيت است تا سياستگذاري. ما نسلي هستيم كه اگر مسير رسمي بسته شود، مسير غيررسمي ميسازد؛ اگر گفتوگو ممكن نباشد، شبكه ايجاد ميكند و اگر تصميمگيري به تعويق بيفتد، خودش تصميم ميگيرد. اين نه تهديد است و نه افتخار؛ توصيف يك واقعيت است. واقعيتي كه ناديده گرفتنش، هزينه دارد. جمعبندي شايد سادهتر از آن باشد كه به نظر ميرسد: ما نه خواهان آشوبيم، نه شيفته انفعال. ما خواهان ديده شدن در سازوكار تصميمگيري هستيم. ميخواهيم اگر مشاركت ميكنيم، اثرش را ببينيم؛ اگر راي ميدهيم، نتيجهاش را لمس كنيم و اگر مسووليت ميپذيريم، اختيار متناسب با آن داشته باشيم. ورق را اگر برگردانيد، ما آنطرف ايستادهايم؛ نه روبهروي جامعه كه در امتداد آن. نه عليه سياست كه در جستوجوي سياستي كه آدمها را معلق نگهنميدارد.
من هم معلقم
نسل زد معلق است، نه چون بيريشه است، بلكه چون ريشههايش در خاكي فرو رفته كه مدام زير پايش جابهجا ميشود. ما در لحظهاي تاريخي به دنيا آمديم كه روايتهاي بزرگ ديگر كار نميكردند، اما روايت تازهاي هم جايگزينشان نشده بود. به ما گفتند آينده مهم است، اما آيندهاي را نشانمان ندادند كه بشود به آن تكيه كرد. گذشته، سنگين و تعيينكننده روي شانههايمان نشست، بيآنكه در ساختنش سهمي داشته باشيم و حال، آنقدر پر از بحران شد كه مجالي براي خيالپردازي نگذاشت. اينگونه است كه معلق ميشوي: وقتي نه ميتواني به گذشته بازگردي، نه ميتواني آينده را تصور كني و حال هم مدام از دستت سر ميخورد. نسل زد در جهاني بزرگ شده كه تصميمهاي كلانش پيشاپيش گرفته شدهاند، اما پيامدهايش تازه به او رسيدهاند. اقتصاد، سياست، محيطزيست و حتي معنا، همه ميراثهايي هستند كه بدون انتخاب ما شكل گرفتهاند، اما هزينهشان از زندگي ما كم ميشود. ما وارث بحرانيم، نه وارث تصميم. همين فاصله است كه احساس تعليق ميسازد: احساس زندگي كردن در صحنهاي كه نمايشنامهاش را ديگران نوشتهاند و از تو فقط انتظار دارند نقشت را خوب بازي كني، بيآنكه اجازه تغيير ديالوگ داشته باشي. تعليق نسل زد فقط اقتصادي نيست، هرچند اقتصاد نقش پررنگي دارد. ناامني شغلي، تورم مزمن و افق مبهم معيشت، زمين را از زير پا ميكشد. اما تعليق عميقتر، هويتي و نهادي است. ما در فضايي رشد كردهايم كه نهادها براي نسلهاي قبل طراحي شدهاند و زبانشان با تجربه زيسته ما بيگانه است. مشاركت براي ما اغلب نمايشي است، نه موثر؛ نمايندهاي كه «بهجاي ما» حرف بزند، اما «از ما» نباشد. وقتي نهادها شنوا نيستند، تعلق فرسوده ميشود و وقتي تعلق نباشد، امنيت هم فرو ميريزد.
ازسوي ديگر، نسل زد همزمان بيش از هر نسل ديگري به جهان وصل است و از همان جهان، احساس حذفشدگي ميكند. ما همهچيز را ميبينيم: شيوههاي ديگر زندگي، مدلهاي ديگر حكمراني، امكانهاي ديگر بودن. اين آگاهي، اگر با امكان انتخاب همراه نشود، به شكاف تبديل ميشود. شكاف ميان «ميشود» و «نميگذارند». همين شكاف است كه تعليق را تشديد ميكند؛ معلق ميان جهاني كه ميشناسي و زيستي كه اجازه تجربهاش را نداري. تعليق نسل زد، درنهايت، نتيجه تعارض ميان توان و اختيار است. ما توانايي ارتباط، سازماندهي و فهم پيچيدگيها را داريم، اما اختيار متناسب با آن نداريم. به ما مسووليت اخلاقي دادهاند، اما قدرت نهادي نه. گفتهاند مطالبهگر باشيد، اما كانال مطالبه را بستهاند يا بياثر كردهاند. در چنين وضعيتي، نسل زد نه ميتواند كاملا كنار بكشد و نه ميتواند كاملا وارد شود؛ پس معلق ميماند. نسل زد معلق است، چون هنوز جايي براي ايستادن ندارد. نه به اين دليل كه نميخواهد بايستد، بلكه چون زميني كه روي آن بايستد يا خالي است يا لغزان. تعليق ما يك وضعيت موقت نيست؛ هشداري است درباره شكافي كه اگر پر نشود، به گسست تبديل ميشود. ما نه نسل بيتفاوتيم و نه نسل ويرانگر؛ ما نسلي هستيم كه بين دانستن و نداشتنِ حق تصميم، در هوا ماندهايم.
عضو شوراي مشاوران نسل زد